پارت ۹۳
پارت ۹۳
عمه هایون: چی بگم اقا...
وقتی عمه هایون حرفش تموم شد انا هم اومد و به جمع اضافه شد...
فقط انارو کم داشتم اینم اومد
انا: یونا جون عزیزم ، دیگه این رخت سیاهو دربیار از تنت قراره عروس بشی...بسه دیگه
نگاهی پر حرفی بهش کردم که عمه هایون پرید وسط
عمه هایون: مامان جان ولش کن ، الان میخورتمون که
خواستم چیزی بگم که هیون دستش رو دور کمرم حلقه کرد و نزدیک خودش کشید و سرم رو بوسید و بعد رو به عمه هایون لب زد:
-عمه خانوم مراقب حرفاتون باشید ، بخاطر احترام قلب زنم رو شکوندم بجای اینکه ازش طرفداری کنم گفتم ازتون عذرخواهی کنه تا یوقت ناراحتی براتون پیش نیاد شماهم از فرصت سواستفاده نکنید ، دفعه ی بعدی قرار نیست بگذرم از این بی احترامیتون به یونا...
عمه هایون:چ..چشم اقا
-خوبه...خوبه که همه حد خودشون رو توی این عمارت بدونن...
بعد از حرفاش زنگ عمارت به صدا درومد....
پنجتا پارت دیگرو دوشنبه میزارم ، موافقید ؟
عمه هایون: چی بگم اقا...
وقتی عمه هایون حرفش تموم شد انا هم اومد و به جمع اضافه شد...
فقط انارو کم داشتم اینم اومد
انا: یونا جون عزیزم ، دیگه این رخت سیاهو دربیار از تنت قراره عروس بشی...بسه دیگه
نگاهی پر حرفی بهش کردم که عمه هایون پرید وسط
عمه هایون: مامان جان ولش کن ، الان میخورتمون که
خواستم چیزی بگم که هیون دستش رو دور کمرم حلقه کرد و نزدیک خودش کشید و سرم رو بوسید و بعد رو به عمه هایون لب زد:
-عمه خانوم مراقب حرفاتون باشید ، بخاطر احترام قلب زنم رو شکوندم بجای اینکه ازش طرفداری کنم گفتم ازتون عذرخواهی کنه تا یوقت ناراحتی براتون پیش نیاد شماهم از فرصت سواستفاده نکنید ، دفعه ی بعدی قرار نیست بگذرم از این بی احترامیتون به یونا...
عمه هایون:چ..چشم اقا
-خوبه...خوبه که همه حد خودشون رو توی این عمارت بدونن...
بعد از حرفاش زنگ عمارت به صدا درومد....
پنجتا پارت دیگرو دوشنبه میزارم ، موافقید ؟
- ۱۴.۰k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط