« چند پارتی تهیونگ »

« چند پارتی تهیونگ »

پارت سوم

چند دقیقه بعد زنگ شروع کلاس خورد، اما معلم هنوز نیامده بود. بیشتر بچه‌ها با هم حرف می‌زدند و کلاس شلوغ شده بود.

تو دوباره سرت را روی میز گذاشته بودی. خستگی تمرین هنوز توی بدنت مانده بود. حس کردی کسی آرام با انگشت به بازویت می‌زند.

سر بلند کردی.

تهیونگ بود. خیلی نزدیک نشسته بود و با همان نگاه شیطنت‌آمیزش نگاهت می‌کرد.

«هنوز زنده‌ای؟»

تو نفس بلندی کشیدی.

«به زور.»

او خندید و کمی خم شد تا صورتت را بهتر ببیند.

«می‌دونی… وقتی خسته‌ای قیافه‌ات یه جوری میشه.»

تو مشکوک نگاهش کردی.

«چه جوری؟»

لبخندش عمیق‌تر شد.

«یه جوری که آدم دلش می‌خواد هی نگاهت کنه.»

گونه‌هایت کمی سرخ شد.

«تهیونگ…»

او بی‌خیال شانه بالا انداخت.

«چی؟ دارم حقیقت رو میگم.»

همان لحظه از آن طرف کلاس صدای همان پسر دوباره آمد که با دوستش حرف می‌زد و گاهی نگاهش سمت تو می‌افتاد.

تهیونگ متوجه شد.

لبخندش آرام آرام محو شد.

چند ثانیه بدون اینکه چیزی بگوید به او نگاه کرد، بعد خیلی آرام به سمت تو خم شد. آنقدر نزدیک که صدایش فقط به گوش تو برسد.

«اون پسره… خیلی زیاد نگاهت می‌کنه.»

تو شانه بالا انداختی.

«خب نگاه کنه.»

تهیونگ ابرویش را بالا برد.

«آها… پس اشکالی نداره؟»

تو با لحن شیطنت‌آمیز گفتی:

«نه.»

چند لحظه سکوت شد.

بعد ناگهان تهیونگ صندلی‌اش را کمی جلو کشید. حالا تقریباً شانه‌اش به شانه تو می‌خورد.

قلبت تندتر زد.

او آرام گفت:

«پس باید یه چیزی رو روشن کنم.»

تو: «چی رو؟»

تهیونگ مستقیم در چشمانت نگاه کرد. این بار خبری از شوخی معمولش نبود.

«تو زیادی مهربونی با بقیه.»

تو اخم کردی.

«خب؟»

او خیلی آهسته گفت:

«من دوست ندارم.»

تو با تعجب خندیدی.

«چرا؟»

چند ثانیه طولانی نگاهت کرد. بعد انگشتش را آرام روی میز نزدیک دستت گذاشت.

«چون…»

مکث کرد.

«تو مال منی.»

نفست برای لحظه‌ای بند آمد.

«تهیونگ—»

او سریع ادامه داد، اما این بار لبخند شیطنت‌آمیزش برگشته بود.

«البته نه به اون معنی ترسناک.»

کمی نزدیک‌تر شد و زیرلب گفت:

«فقط… از وقتی باهات دوست شدم، هر وقت یه نفر دیگه زیادی نزدیکت میشه حس عجیبی می‌گیرم.»

تو آرام گفتی:

«این یعنی حسودی؟»

او پوزخند زد.

«خیلی.»

بعد ناگهان دستش را جلو آورد و یک تار موی خیس از عرق را که روی پیشانی‌ات افتاده بود کنار زد.

حرکتش آنقدر ناگهانی و نزدیک بود که قلبت دوباره تند زد.

«و فکر کنم وقتشه صادق باشم.»

تو آرام گفتی:

«درباره چی؟»

تهیونگ چند لحظه به چشمانت خیره ماند. نگاهش نرم‌تر شده بود.

بعد خیلی آرام گفت:

«من ازت خوشم میاد.»
دیدگاه ها (۲)

« چند پارتی تهیونگ »پارت چهارماعتراف تهیونگ هنوز در هوا معلق...

« چند پارتی تهیونگ »پارت پنج ( پارت آخر )بعد از آن بوسه کوتا...

« چند پارتی تهیونگ » پارت دوم چند دقیقه گذشته بود. کلاس هنوز...

« چند پارتی تهیونگ » پارت اول هوای سالن مدرسه بوی چوب کف‌پوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط