⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p46
......
نینا حرفی نزد.
اخمش هنوز سر جاش بود...که
درِ سنگین با صدای تق بسته شد.
نینا سریع برگشت.
دستگیره رو کشید.
باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
محکمتر.
«نه... نه، باز شو...»
چند بار با مشت به در کوبید.
«هی! یکی این درو باز کن!»
فقط سکوت.
نفس کلافهای کشید و به دیوار تکیه داد.
راهرو باریک بود.
فقط چند مشعل روی دیوار روشن بودن و نور نارنجیشون روی سنگهای قدیمی میلرزید.
از همونجا، صدای مبهم جلسه به گوشش میرسید، اما هیچ کلمهای رو نمیفهمید.
با حرص روی زمین نشست.
«فکر میکنه کیه که هر وقت دلش خواست منو اینجا حبس کنه...»
...
نمیدونست چقدر گذشته.
شاید نیم ساعت...
شاید بیشتر.
کمکم صدای جلسه قطع شد.
صدای قدمهایی توی راهرو پیچید.
قدمها نزدیکتر شدن.
کلید توی قفل چرخید.
در باز شد.
جیمین جلوی در ایستاده بود.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردن.
نینا از جا بلند شد.
«بالاخره لطف کردی؟»
جوابی نشنید.
خواست از کنارش رد بشه.
همون لحظه، جیمین مچ دستش رو گرفت.
محکمتر از قبل.
«آخ... ول کن!»
جیمین بدون اینکه سرعتش رو کم کنه، نینا رو با خودش توی راهرو کشید.
« دستم شکست »
هیچ جوابی نداد.
نینا با حرص دستش رو کشید.
«اصلاً میفهمی داری چیکار میکنی؟!»
جیمین ایستاد.
نینا که انتظار نداشت، نزدیک بود بهش برخورد کنه.
جیمین برگشت سمتش.
نگاهش از همیشه جدیتر بود.
«میدونی امشب اگر یکی غیر از من اون پرده رو کنار میزد، چه اتفاقی میافتاد؟»
نینا چیزی نگفت.
p46
......
نینا حرفی نزد.
اخمش هنوز سر جاش بود...که
درِ سنگین با صدای تق بسته شد.
نینا سریع برگشت.
دستگیره رو کشید.
باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
محکمتر.
«نه... نه، باز شو...»
چند بار با مشت به در کوبید.
«هی! یکی این درو باز کن!»
فقط سکوت.
نفس کلافهای کشید و به دیوار تکیه داد.
راهرو باریک بود.
فقط چند مشعل روی دیوار روشن بودن و نور نارنجیشون روی سنگهای قدیمی میلرزید.
از همونجا، صدای مبهم جلسه به گوشش میرسید، اما هیچ کلمهای رو نمیفهمید.
با حرص روی زمین نشست.
«فکر میکنه کیه که هر وقت دلش خواست منو اینجا حبس کنه...»
...
نمیدونست چقدر گذشته.
شاید نیم ساعت...
شاید بیشتر.
کمکم صدای جلسه قطع شد.
صدای قدمهایی توی راهرو پیچید.
قدمها نزدیکتر شدن.
کلید توی قفل چرخید.
در باز شد.
جیمین جلوی در ایستاده بود.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردن.
نینا از جا بلند شد.
«بالاخره لطف کردی؟»
جوابی نشنید.
خواست از کنارش رد بشه.
همون لحظه، جیمین مچ دستش رو گرفت.
محکمتر از قبل.
«آخ... ول کن!»
جیمین بدون اینکه سرعتش رو کم کنه، نینا رو با خودش توی راهرو کشید.
« دستم شکست »
هیچ جوابی نداد.
نینا با حرص دستش رو کشید.
«اصلاً میفهمی داری چیکار میکنی؟!»
جیمین ایستاد.
نینا که انتظار نداشت، نزدیک بود بهش برخورد کنه.
جیمین برگشت سمتش.
نگاهش از همیشه جدیتر بود.
«میدونی امشب اگر یکی غیر از من اون پرده رو کنار میزد، چه اتفاقی میافتاد؟»
نینا چیزی نگفت.
- ۵۶۹
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط