p2

با تموم شدن جشن کوچیک هر کدوم از اطرافیان بهش کادویی که خودشون آماده کرده بودن رو دادن هرماینی کتابی که مربوط به مسائل شیطان و فرشته ها بود خانم ویزلی شالگردن و کلاه پشمی که با رنگ مورد علاقه دختر یعنی سبز تزئین شده بود و کادو های کوچک از این قبیل اما هر کدوم از آن کادو ها با آنکه کوچک بودند باعث گرمایی در دل دختر میشدند اما این حس خوب با تمام شدن جشن و رفتن همه افرادی که تا دقایقی قبل برای او خوشحالی میکردند از بین رفته بود او اکنون شانزده ساله بود و همه افراد حاضر به کوچه دیاگون رفته بودند تا برای سال جدید هاگوارتز آماده شوند اما والریا تنها در خانه مانده بود با حس تنهایی خودش رو به اتاقی که با خواهر و برادرانش مشترک بود رساند و بر تختش که در طبقه بالای تخت جینی با پرده ای مرز بندی شده بود دراز کشید کتابی را که هرماینی برای کادو به او داده بود را باز کرد جالب بود چند صفحه اول در مورد انواعی از شیاطینی بود که هرکدام وظیفه خاصی داشتند همانگونه صفحات پشت صفحات کنار می‌رفتند و دختر اطلاعات جدیدی را کسب میکرد اما تمرکزش با صدای برخورد چیزی به پنجره به هم خورد این امری طبیعی بود هر زمان از روز ممکن بود جغدی برای خانواده اش نامه بفرستد او پنجره را به روی جغد باز کرد و جغد نامه را به داخل اتاق فرستاد دختر نامه را برداشت و پنجره را بست نامه نشان هاگوارتز را بر یک سمت داشت دختر فهمیده بود که احتمالا این نامه برای یکی از اعضای خانواده اش یا هرماینی و هری بود نامه را برگرداند و با خواندن اسم پشت آن در شوک عظیمی فرو رفت امکان نداشت این نامه برای او باشد او فردی بود که هیچ توانایی جادویی نداشت حتی نمیتوانست چند ترفند ساده شعبده بازی ماگل هارا نیز به خوبی انجام دهد دختر با آنکه خشکش زده بود اما حس کنجکاوی بر تعجب او غلبه کرد نامه را باز کرد و با دیدن نوشته درون آن نامه را در گوشه دور بر کف زمین پرت کرد این امکان نداشت که او به هاگوارتز دعوت شده باشد او اکنون شانزده ساله بود و از همه مهم تر ماگلی بیش نبود چطور ممکن بود که همزمان با جادوگرانی که از او متنفر بودند در مدرسه ای که مخصوص افرادی بود که قدرت جادویی داشتند تحصیل کند حتما اشتباهی پیش آمده بود حتما تشابه اسمی باعث شده بود جغد نامه را اشتباهی به این آدرس بفرستد اصلا شاید فرد و جرج قصد شوخی کردن با او را داشتند خود را آروم کرد و سعی کرد با تمرکز بر کتابش ذهنش را تسکین دهد تیتر این تکه از کتاب شیاطین قدرتمند بود شیاطینی بودند که با داشتن رده بالا تر بر شیاطین دیگر سلطنت میکردند برخی از آنها قدرت دسترسی به انسان ها و فرشتگان نیز داشتند والریا با خواندن کتابی که در کنارش بود نیز نتوانست خود را آرام کند و با شنیدن صدای اعضای خانواده اش استرسش بیشتر هم شده بود .....
ادامه دارد
امیدوارم دوست داشته باشید 🪷🌸
دیدگاه ها (۲)

☀️ نامه‌ای که قرار نبود برسهقسمت اول | اولین نامهسونگمینتابس...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

دلبر رئیس

🦢 پارت سی‌ام | نزدیک‌ترین دشمنجنگکوک هنوز به جمله‌ی روی نامه...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

سایه ای در راهرو های نقره ای

P : 16

پارت چهار

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت نهمکتابخانه برای چند ثانیه کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط