امیلی فکر میکرد که آنها سعی در ترساندنش دارند و حتی فکر نمیکرد که ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶
........................................................
امیلی فکر می‌کرد که آنها سعی در ترساندنش دارند و حتی فکر نمی‌کرد که کسی اینجا زندگی کند. با گریه گفت"دست از دروغ گفتن بردارین!" پدرش با عصبانیت گفت"دروغ؟... احمق! وقتی داشتی فرار میکردی به اطرافت نگاه کردی؟ اون لاشه های تیکه تیکه شده ی حیوونا رو دیدی!؟" امیلی دوباره قدمی به عقب برداشت. مادر لئو گفت"امیلی بیا بیرون... برای آخرین بار میگیم... من واقعا نگرانتم!" مادر امیلی شروع به صحبت کرد"امیلی گفتم بیا بی.‌‌.." اما ناگهان مکث کرد؛ همه ساکت شدند. امیلی نمیدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است. پدر امیلی با زمزمه ای که به زور شنیده می‌شد گفت"باید همون موقع بیرون میومدی... حالا فقط دعا کن زنده بمونی..." امیلی برگشت و پشت سرش را دید. پاهایش انگار دو تا سنگ شده بودند و نمی‌توانست تکان بخورد. پشت سرش نیکولاس ایستاده بود. نیکولاس فقط شلوار راحتی مشکی ای به تن داشت و بالاتنه اش کاملا برهنه بود. هنوز همان نقاب سرد را به چهره داشت. امیلی خیلی ترسید؛ قطره اشکی از چشمانش پایین آدم و با قدم های لرزان، کمی عقب رفت که پایش به سنگی خورد و افتاد و گیاهان ران پایش را زخمی کردند. نیکولاس دقیقا بالای سر امیلی ایستاده بود، و خانواده ی امیلی و لئو هم جرئت زدن هیچ حرفی را نداشتند و فقط نگاه می‌کردند. چهره ی نیکولاس سرد بود اما کسی نمیدانست که واقعا در دلش چه میگذرد؛ او در کنترل گرگش مهارت داشت نیکولاس با همان چهره ی سرد گفت"یا خیلی شجاعی یا خیلی احمق که پاتو توی ملک من گذاشتی..." امیلی که ترسیده بود کمی به عقب سر خورد و گفت"بخدا... من... من... نمیدونستم..." نیکولاس کمی مکث کرد. انگار داشت دنبال واکنش مناسب می‌گشت. اگر کس دیگری بود قطعا همان لحظه کشته میشد اما امیلی... این دختر فرق داشت، نیکولاس نمی‌توانست به جفتش آسیبی بزند. نیکولاس دستش را به طرف امیلی دراز کرد و گفت"بلند شو کوچولو..." ناگهان لئو از پشت نرده ها گفت"به زنم دست نزن آلفا!... امیلی اون فقط داره گولت میزنه!" فک نیکولاس به وضوح منقبض شد. شنیدن کلمه ی 'زنم' باعث میشد گرگ نیکولاس عصبی شود. نیکولاس بدون اینکه به طرف لئو برگردد، همانطور که صورتش طرف امیلی بود گفت"چی باعث شد فکر کنی میتونی به من دستور بدی؟..." لحنش آرام و مرگبار بود. پدر لئو به پهلوی لئو ضربه ای زد و لئو بی تردید جواب داد"منظوری نداشتم... فقط... اون دختره همسر منه..." نیکولاس خطاب به امیلی گفت"گفتم بلند شو..." گرگ امیلی دیگه نسبت به غریبه ها بی قراری نمی‌کرد. این برای امیلی هم عجیب بود. اینکه گرگش آنقدر از کنار لئو بودن بدش می آمد اما با این غریبه نه. امیلی دست نیکولاس را گرفت و همانطور که از ترس میلرزید با کمک او ایستاد. امیلی سرش را پایین انداخته بود و به نیکولاس نکاه نمی‌کرد. نیکولاس با لحن دستوری گفت"سرتو بگیر بالا!" امیلی سرش را بالا گرفت. چشمانش دوباره از شدت گریه قرمز و متورم بود......
..............................................................
خب من زنده موندم😂
اینم از پارت بعدی❤🎀
دیدگاه ها (۱۷)

🥲❤

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁰............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط