Part
Part 8
میدوریا از زیرزمین بیرون اومد و برگه ای که توی دستش بود و یبار دیگه خوند : جاهایی که دوست دارم با میدوریا برم :
1. دوچرخه سواری زیر پل یوکوهاما .
2 . جنگل بامبو
3 . نوشتن یادگاری روی پل فرانسه
4 . رفتن به سینما های نیویورک
5 . رفتن به جزیره ججو
6 . دیدن طلوع صبح
7 . جنگل بارونی آمازون
8 . جزیره آزور
9 . صخره های موهر
10 . جزیره بوراکای
وسایلمو جمع کردم و جستوجوی اون احمقو شروع کردم …
-
یکسال از روزی که تصمیم گرفتم باکوگو رو پیدا کنم گذشته ، همه جاهایی که توی لیست آرزوهاش بود و رفتم . دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم از پیدا کردنش …
ریچل : میدوریا بیخیال شو اون دیگه رفته ..
با ریچل برگشتم ژاپن .. میخواستم هرطور شده پیداش کنم ، ریچل برگشت خونه و من سوار قطار شدم و به سمت یوکوهاما رفتم … میخواستم برای دومین بار اونجارو ببینم ..
رسیدم یوکوهاما ، ساعت 6 عصر بود . به پل یوکوهاما که رسیدم نگاهی بهش انداختم ..
زیر پل یوکوهاما رفتم و مردیو دیدم که بارونی مشکی بلندی پوشیده و داره سیگار میکشه . اون بوی ادکلن و اون بارونی مشکی …
با صدایی که میشد بغض رو توش حس کرد گفت : باکوگو؟
مرد با شنیدن صدا برگشت و فرد آشنایی رو دید … میخواست فرار کنه ولی با دیدن اون پسر سرجاش میخکوب شده بود …
میدوریا چند قدم جلو اومد و با صدایی لرزون لب زد : باکوگو خودتی؟
باکوگو برای چند دقیقه فارغ از اتفاقایی که افتاده بود میخواست میدوریا رو در آغوش بگیره و ساعت ها اونجا گریه کنه …
باکوگو یبار دیگه بهش نگاهی انداخت … اون عوض شده ، خیلی عوض شده …
دیگه شیطنتی توی صداش نیست ، عاقل تر بنظر میرسه ، عینکی گرد روی بینیش بود ، گوش هاش هنوز موقع خجالت کشیدن قرمز سرخ میشه … من میبینمش چون از من خجالت میکشه … موهای سبزش بلند شده بود و مثل شاخه های درخت روی شونه هاش ریخته بود ، و یه چیزی که خیلی اذیتم میکنه ظاهرشه ، اون خیلی زیباتر شده .
سیگارشو زیر پاش له کرد و پشتشو طرف میدوریا کرد و داشت میرفت که دوتا دست روی کمرش فرود اومد و جسمی بهش چسبید . با صدای بغض دار لب زد : یک قدم دیگه جلو بری انقدر فشارت میدم تا بمیری !
باکوگو پسرو پس زد و به راهش ادامه داد
_ باکوگو کاتسوکی ! یه قدم دیگه برداری خودم میکشمت!!
برگشت و نگاهی بهش انداخت ، چشم هاش بخاطر اشک هایی که جمع شده بودن میدرخشیدن … احساس میکرد صدای شکستن قلبش تا کیلومتر ها میرفت .
بلخره زبون باز کرد : فکر میکنی دوست داشتن من سادست؟ نه نیست اصلا نیست .. همین اول کاری باعث شدم همچین بلایی سرت بیاد . هرچقدرم انکار کنی برات سخت بوده ، هرچقدرم انکار کنی ، با خودت گفتی کاش هیچوقت منو نمیدیدی
متوجه نبود اما داشت داد میزد .. انقدر از دست خودش عصبانی بود که میتونست کل پلو روی سر خودش خراب کنه . قلب پسر کوچیکتر محکم تر و تند تر از همیشه توی سینش میکوبید و بغض خفش میکرد .
- انکار نمیکنم باکوگو .. من .. من ..
بغضش ترکید و درحالی که نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره سمت باکوگو رفت و بغلش کرد .
- چطوری میتونی اینو بگی ؟ چطوری میتونی اینو بگی وقتی کل فکرم شده بود تو! وقتی فقط به این فکر میکردم که میتونم دوباره ببینمت یا نه چطوری میتونی بگی دوست داشتنت سخته؟
+ میدوریا ، منو فراموش کن .. من یه روانی قاتلم میفهمی؟
میدوریا با چهره ای که غم و عصبانیت توش موج میزد داد زد: روانی؟ میدونی روانی تر از تو کیه؟ روانی تر از تو منم که از همون اول میدونستم یه قاتلی ولی کنارت موندم !
با چهره بهت زده بهش نگاه کرد … تموم مدت میدونست پیش کی زندگی میکرده؟
باکوگو بطرفش رفت و اونو در آغوش کشید .
میدوریا به سینه باکوگو مشت میزد و با گریه لب زد: ازت متنفرم ، ازت متنفرم
باکوگو چونه میدوریا رو گرفت و بالا آورد ، چند ثانیه به چشم های سبزش خیره شد و بوسه ای مهمون لب هاشون کرد ..
انقدری دلتنگش شده بود که میخواست زمان متوقف بشه … برخلاف تصورش میدوریا باهاش مخالفت نکرد و دستاشو دور گردن باکوگو حلقه کرد . ( همینجا بس وگرنه تضمین نمیکنم چیزای خوبی بنویسم)
میدوریا از زیرزمین بیرون اومد و برگه ای که توی دستش بود و یبار دیگه خوند : جاهایی که دوست دارم با میدوریا برم :
1. دوچرخه سواری زیر پل یوکوهاما .
2 . جنگل بامبو
3 . نوشتن یادگاری روی پل فرانسه
4 . رفتن به سینما های نیویورک
5 . رفتن به جزیره ججو
6 . دیدن طلوع صبح
7 . جنگل بارونی آمازون
8 . جزیره آزور
9 . صخره های موهر
10 . جزیره بوراکای
وسایلمو جمع کردم و جستوجوی اون احمقو شروع کردم …
-
یکسال از روزی که تصمیم گرفتم باکوگو رو پیدا کنم گذشته ، همه جاهایی که توی لیست آرزوهاش بود و رفتم . دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم از پیدا کردنش …
ریچل : میدوریا بیخیال شو اون دیگه رفته ..
با ریچل برگشتم ژاپن .. میخواستم هرطور شده پیداش کنم ، ریچل برگشت خونه و من سوار قطار شدم و به سمت یوکوهاما رفتم … میخواستم برای دومین بار اونجارو ببینم ..
رسیدم یوکوهاما ، ساعت 6 عصر بود . به پل یوکوهاما که رسیدم نگاهی بهش انداختم ..
زیر پل یوکوهاما رفتم و مردیو دیدم که بارونی مشکی بلندی پوشیده و داره سیگار میکشه . اون بوی ادکلن و اون بارونی مشکی …
با صدایی که میشد بغض رو توش حس کرد گفت : باکوگو؟
مرد با شنیدن صدا برگشت و فرد آشنایی رو دید … میخواست فرار کنه ولی با دیدن اون پسر سرجاش میخکوب شده بود …
میدوریا چند قدم جلو اومد و با صدایی لرزون لب زد : باکوگو خودتی؟
باکوگو برای چند دقیقه فارغ از اتفاقایی که افتاده بود میخواست میدوریا رو در آغوش بگیره و ساعت ها اونجا گریه کنه …
باکوگو یبار دیگه بهش نگاهی انداخت … اون عوض شده ، خیلی عوض شده …
دیگه شیطنتی توی صداش نیست ، عاقل تر بنظر میرسه ، عینکی گرد روی بینیش بود ، گوش هاش هنوز موقع خجالت کشیدن قرمز سرخ میشه … من میبینمش چون از من خجالت میکشه … موهای سبزش بلند شده بود و مثل شاخه های درخت روی شونه هاش ریخته بود ، و یه چیزی که خیلی اذیتم میکنه ظاهرشه ، اون خیلی زیباتر شده .
سیگارشو زیر پاش له کرد و پشتشو طرف میدوریا کرد و داشت میرفت که دوتا دست روی کمرش فرود اومد و جسمی بهش چسبید . با صدای بغض دار لب زد : یک قدم دیگه جلو بری انقدر فشارت میدم تا بمیری !
باکوگو پسرو پس زد و به راهش ادامه داد
_ باکوگو کاتسوکی ! یه قدم دیگه برداری خودم میکشمت!!
برگشت و نگاهی بهش انداخت ، چشم هاش بخاطر اشک هایی که جمع شده بودن میدرخشیدن … احساس میکرد صدای شکستن قلبش تا کیلومتر ها میرفت .
بلخره زبون باز کرد : فکر میکنی دوست داشتن من سادست؟ نه نیست اصلا نیست .. همین اول کاری باعث شدم همچین بلایی سرت بیاد . هرچقدرم انکار کنی برات سخت بوده ، هرچقدرم انکار کنی ، با خودت گفتی کاش هیچوقت منو نمیدیدی
متوجه نبود اما داشت داد میزد .. انقدر از دست خودش عصبانی بود که میتونست کل پلو روی سر خودش خراب کنه . قلب پسر کوچیکتر محکم تر و تند تر از همیشه توی سینش میکوبید و بغض خفش میکرد .
- انکار نمیکنم باکوگو .. من .. من ..
بغضش ترکید و درحالی که نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره سمت باکوگو رفت و بغلش کرد .
- چطوری میتونی اینو بگی ؟ چطوری میتونی اینو بگی وقتی کل فکرم شده بود تو! وقتی فقط به این فکر میکردم که میتونم دوباره ببینمت یا نه چطوری میتونی بگی دوست داشتنت سخته؟
+ میدوریا ، منو فراموش کن .. من یه روانی قاتلم میفهمی؟
میدوریا با چهره ای که غم و عصبانیت توش موج میزد داد زد: روانی؟ میدونی روانی تر از تو کیه؟ روانی تر از تو منم که از همون اول میدونستم یه قاتلی ولی کنارت موندم !
با چهره بهت زده بهش نگاه کرد … تموم مدت میدونست پیش کی زندگی میکرده؟
باکوگو بطرفش رفت و اونو در آغوش کشید .
میدوریا به سینه باکوگو مشت میزد و با گریه لب زد: ازت متنفرم ، ازت متنفرم
باکوگو چونه میدوریا رو گرفت و بالا آورد ، چند ثانیه به چشم های سبزش خیره شد و بوسه ای مهمون لب هاشون کرد ..
انقدری دلتنگش شده بود که میخواست زمان متوقف بشه … برخلاف تصورش میدوریا باهاش مخالفت نکرد و دستاشو دور گردن باکوگو حلقه کرد . ( همینجا بس وگرنه تضمین نمیکنم چیزای خوبی بنویسم)
- ۳.۲k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط