𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳
[ویو تهیونگ]
صبح روز بعد با چشمای خسته و چهره ای که از بی خوابی رنگ پریده بود از خواب بلند شدم و بدون صبح بخیر سر میز صبحونه نشستم...
پدرم با اخم نگام کرد...
تهسون: دیروز بهت گفتم که باید رفتارت رو درست کنی
مادرم سعی کرد آرامش رو به فضا برگردونه..
میران: بذار صبحونه اش رو بخوره.
سرم رو پایین انداختم و با بی میلی شروع به خوردن کردم...
فکرم درگیر این بود که چطوری دوباره اون دختر رو ببینم ...که یهو ایده ای به ذهنم رسید...
تهیونگ: پدر، مادر میخواستم چیزی بهتون بگم...
پدرم لیوانش رو روی میز گذاشت و با کنجکاوی به من نگاه کرد...
تهسون: بگو
تهیونگ: بعد از شرکت میخوام برم سالن تمرین، لارا رو ببینم
چشمای پدر و مادرم از خوشحالی برق زد و لبخندی رو لباشون نشست... انگار بهشون بهترین خبر دنیا رو داده بودم.
پدرم با لحنی که حالا پر از محبت بود گفت..
تهسون: واقعا؟ چقدر خوب.. میدونی که لارا چقدر از این کار خوشحال میشه
مادرم به سمتم اومد و گونه ام رو بوسید..
میران: میدونستم که نظرت عوض میشه.. لارا دختر خوبیه خیلی خوشحال میشه که تو به فکرشی.
سعی کردم لبخند بزنم اما لبخندم مثل یه ماسک مصنوعی بود.
اونها فکر میکردن من به خاطر لارا به اونجا میرم اما در واقع من به خاطر اون دختر میرفتم..
اون فرشته ای که اسمش رو هم نمیدونستم.
_______
بعد از شرکت به سمت سالن تمرین رفتم..از ته قلبم ارزو میکردم که اونو پیدا کنم...
به در که رسیدم دستگیره رو چرخوندم و درو باز کردم...صدای موسیقی و صدای پای رقصنده ها قلبم رو به تپش انداخت..
اما درست تو همون لحظه دختری که در حال دویدن بود با شدت به من برخورد کرد و برای اینکه زمین نخوره بازوم رو محکم گرفت و من تعادلم رو از دست دادم وباهم افتادیم رو زمین...
کیفش از دستش افتاد و وسایل هاش روی زمین پخش شدن.
زیرم افتاده بود و بازوم هنوز تو دستش بود. صورتم تنها چند سانتی متر باهاش فاصله داشت..
بهش نگاه کردم.. همون دختر بود..همون فرشته با همون موهای گوجه ای شل ، همون پوست سفید و همون چشمای تیله ای که تو نور کم سالن برق میزدن...
حالا از نزدیک زیباییش چند برابر شده بود..
نفساش به صورتم می خورد...
بوی آرامش بخش گلهای بهاری رو می داد. تموم وجودم از این نزدیکی یهویی داغ شده بود. و می تونستم صدای ضربان قلبم رو احساس کنم.
یهو صدایی آروم و لرزون رشته افکارم رو پاره کرد...
ا.ت: آقا..ممکنه از روی من بلند شید؟
به خودم اومدم با اضطراب از روش بلند شدم و به سرعت دستم رو به سمتش دراز کردم...
تهیونگ: ببخشید من خیلی متاسفم.
دست کوچیک و لرزونش توی دستم نشست، یه لحظه همهچی ایستاد.
سردی انگشتاش مثل برف بود، اما همین سرما انگار آتیشی تو وجودم روشن کرد.
با کمک من بلند شد و شروع به جمع کردن کتابا و وسایلش کرد.
خم شدم تا کمکش کنم.. یکی از کتاباش رو برداشتم که روی جلدش نوشته بود"آناتومی بدن انسان"
برای اینکه سر صحبت رو باز کنم گفتم...
تهیونگ:تو... پزشکی می خونی؟
سرش رو به آرومی تکون داد و گفت..
ا.ت: آره
لبخند زدم و گفتم...
تهیونگ: عجیب نیست؟ پزشکی که با آناتومی بدن سر و کار داره و باله که با روح بدن
با تعجب نگاهم کرد چشماش برق زد و پوزخند کوچیکی روی لبش ظاهر شد.
ا.ت:منظورتون رو نفهمیدم؟!
تهیونگ: پزشکی علم بدن رو مطالعه میکنه باله روح بدن رو نشون میده..من دیروز دیدمت... رقص تو..... رقص تو روح داشت.
لبخند کوچیکی زد. لبخندی که باعث شد قلبم تندتر بزنه...
ا.ت: ممنونم از تعریفتون..
همین که میخواست بلند بشه چشمش به بازوی من خورد. سفیدی پودر گچ باله روی کت مشکی من باقی مونده بود.
صورتش از خجالت سرخ شد.
ا.ت: اوه... خدای من خیلی متاسفم! دست من...
تهیونگ: اشکال نداره
به فکر فرو رفتم یه فرصت بود..
یه فرصت برای اینکه بتونم دوباره ببینمش.
با صدای لرزون پرسید..
ا.ت: اشکال نداره؟ این کت شما خیلی گرونه
کت رو از تنم در آوردم و بهش دادم.
تهیونگ : پس باید تمیزش کنی
با تعجب به من خیره شد.
ا.ت: چی؟
تهیونگ: کت رو بگیر تمیزش كن و.... بعدا بهم بده.
با احتیاط کت رو از دستم گرفت..
دستاش می لرزید
ا.ت: من....من میتونم همین الان تمیزش کنم
تهیونگ: نه.. من خیلی عجله دارم باید برم.
ا.ت: باشه.... اما... چطور پیدات کنم؟
تهیونگ: دوباره به سالن میام و اون موقع میتونی کت رو بهم بدی
نگاه کوتاهی بهم انداخت و زمزمه کرد..
ا.ت: ممنونم...
لبخندی زدم و از سالن بیرون رفتم.
قدمهام روی سنگفرش سرد تو راهرو میپیچید، اما ذهنم هنوز پیش اون بود.
آروم زیر لب خندیدم و با خودم گفتم..
تهیونگ: الان هم کت مورد علاقهم تو دستشه..هم قلبم.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳
[ویو تهیونگ]
صبح روز بعد با چشمای خسته و چهره ای که از بی خوابی رنگ پریده بود از خواب بلند شدم و بدون صبح بخیر سر میز صبحونه نشستم...
پدرم با اخم نگام کرد...
تهسون: دیروز بهت گفتم که باید رفتارت رو درست کنی
مادرم سعی کرد آرامش رو به فضا برگردونه..
میران: بذار صبحونه اش رو بخوره.
سرم رو پایین انداختم و با بی میلی شروع به خوردن کردم...
فکرم درگیر این بود که چطوری دوباره اون دختر رو ببینم ...که یهو ایده ای به ذهنم رسید...
تهیونگ: پدر، مادر میخواستم چیزی بهتون بگم...
پدرم لیوانش رو روی میز گذاشت و با کنجکاوی به من نگاه کرد...
تهسون: بگو
تهیونگ: بعد از شرکت میخوام برم سالن تمرین، لارا رو ببینم
چشمای پدر و مادرم از خوشحالی برق زد و لبخندی رو لباشون نشست... انگار بهشون بهترین خبر دنیا رو داده بودم.
پدرم با لحنی که حالا پر از محبت بود گفت..
تهسون: واقعا؟ چقدر خوب.. میدونی که لارا چقدر از این کار خوشحال میشه
مادرم به سمتم اومد و گونه ام رو بوسید..
میران: میدونستم که نظرت عوض میشه.. لارا دختر خوبیه خیلی خوشحال میشه که تو به فکرشی.
سعی کردم لبخند بزنم اما لبخندم مثل یه ماسک مصنوعی بود.
اونها فکر میکردن من به خاطر لارا به اونجا میرم اما در واقع من به خاطر اون دختر میرفتم..
اون فرشته ای که اسمش رو هم نمیدونستم.
_______
بعد از شرکت به سمت سالن تمرین رفتم..از ته قلبم ارزو میکردم که اونو پیدا کنم...
به در که رسیدم دستگیره رو چرخوندم و درو باز کردم...صدای موسیقی و صدای پای رقصنده ها قلبم رو به تپش انداخت..
اما درست تو همون لحظه دختری که در حال دویدن بود با شدت به من برخورد کرد و برای اینکه زمین نخوره بازوم رو محکم گرفت و من تعادلم رو از دست دادم وباهم افتادیم رو زمین...
کیفش از دستش افتاد و وسایل هاش روی زمین پخش شدن.
زیرم افتاده بود و بازوم هنوز تو دستش بود. صورتم تنها چند سانتی متر باهاش فاصله داشت..
بهش نگاه کردم.. همون دختر بود..همون فرشته با همون موهای گوجه ای شل ، همون پوست سفید و همون چشمای تیله ای که تو نور کم سالن برق میزدن...
حالا از نزدیک زیباییش چند برابر شده بود..
نفساش به صورتم می خورد...
بوی آرامش بخش گلهای بهاری رو می داد. تموم وجودم از این نزدیکی یهویی داغ شده بود. و می تونستم صدای ضربان قلبم رو احساس کنم.
یهو صدایی آروم و لرزون رشته افکارم رو پاره کرد...
ا.ت: آقا..ممکنه از روی من بلند شید؟
به خودم اومدم با اضطراب از روش بلند شدم و به سرعت دستم رو به سمتش دراز کردم...
تهیونگ: ببخشید من خیلی متاسفم.
دست کوچیک و لرزونش توی دستم نشست، یه لحظه همهچی ایستاد.
سردی انگشتاش مثل برف بود، اما همین سرما انگار آتیشی تو وجودم روشن کرد.
با کمک من بلند شد و شروع به جمع کردن کتابا و وسایلش کرد.
خم شدم تا کمکش کنم.. یکی از کتاباش رو برداشتم که روی جلدش نوشته بود"آناتومی بدن انسان"
برای اینکه سر صحبت رو باز کنم گفتم...
تهیونگ:تو... پزشکی می خونی؟
سرش رو به آرومی تکون داد و گفت..
ا.ت: آره
لبخند زدم و گفتم...
تهیونگ: عجیب نیست؟ پزشکی که با آناتومی بدن سر و کار داره و باله که با روح بدن
با تعجب نگاهم کرد چشماش برق زد و پوزخند کوچیکی روی لبش ظاهر شد.
ا.ت:منظورتون رو نفهمیدم؟!
تهیونگ: پزشکی علم بدن رو مطالعه میکنه باله روح بدن رو نشون میده..من دیروز دیدمت... رقص تو..... رقص تو روح داشت.
لبخند کوچیکی زد. لبخندی که باعث شد قلبم تندتر بزنه...
ا.ت: ممنونم از تعریفتون..
همین که میخواست بلند بشه چشمش به بازوی من خورد. سفیدی پودر گچ باله روی کت مشکی من باقی مونده بود.
صورتش از خجالت سرخ شد.
ا.ت: اوه... خدای من خیلی متاسفم! دست من...
تهیونگ: اشکال نداره
به فکر فرو رفتم یه فرصت بود..
یه فرصت برای اینکه بتونم دوباره ببینمش.
با صدای لرزون پرسید..
ا.ت: اشکال نداره؟ این کت شما خیلی گرونه
کت رو از تنم در آوردم و بهش دادم.
تهیونگ : پس باید تمیزش کنی
با تعجب به من خیره شد.
ا.ت: چی؟
تهیونگ: کت رو بگیر تمیزش كن و.... بعدا بهم بده.
با احتیاط کت رو از دستم گرفت..
دستاش می لرزید
ا.ت: من....من میتونم همین الان تمیزش کنم
تهیونگ: نه.. من خیلی عجله دارم باید برم.
ا.ت: باشه.... اما... چطور پیدات کنم؟
تهیونگ: دوباره به سالن میام و اون موقع میتونی کت رو بهم بدی
نگاه کوتاهی بهم انداخت و زمزمه کرد..
ا.ت: ممنونم...
لبخندی زدم و از سالن بیرون رفتم.
قدمهام روی سنگفرش سرد تو راهرو میپیچید، اما ذهنم هنوز پیش اون بود.
آروم زیر لب خندیدم و با خودم گفتم..
تهیونگ: الان هم کت مورد علاقهم تو دستشه..هم قلبم.
- ۲۳.۴k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط