این یک مثلث عشقه یا یک رابطهپارت
این یک مثلث عشقه یا یک رابطه؟*پارت ۳*
پارت آخر
با برخورد پرتو های نوازشگر خورشید،چشمانش را باز کرد و نفس عمیقی کشید؛ خواست تکانی بخورد اما گرفتگی اندامش و بازو هایی که دور بدنش حلقه شده بود مانع این کار شد.
سرش را چرخاند و با چهره هیونجین که همانند کودکی آرام خوابیدا بود مواجه شد؛ خواست اهسته از او فاصله بگیرد که پس با چشم های بسته و صدایی که بخاطر خواب کمی خش دار بود لب زد:
هوم...کجا میخای بری...؟
دختر پاسخی نداد که هیونجین چشمانش را باز کرد و با اخم های درهم کشیده ا.ت مواجه شد! در لحظه نگاهش از خونسردی به تعجب تغییر کرد: ناراحتی؟؟؟!!
ا.ت خواست بلند شود که با کشیده شدن دستش توسط هیونجین دوباره در آغوشش فرود آمد. با صدای معترضی لب زد:
ولم کن.
هیون بوسه ای روی گردنش گذاشت و کنار گوشش اهسته پچ زد:
اوه عزیزم... بخاطر دیشب باهام قهری؟! ا.ت اخم بامزهای کرد و رویش را برگرداند: مرتیکه وحشی...
هیون تک خندهای کرد و دستش را آرام روی بدن دختر کشید که باعث شد لرزی در اندامش بیوفتد: اما عزیزم اونی که وحشی بود من نبودم! خود-...
جمله اش با فریادی که مینهو از طبقه پایین زد نصفه ماند: بیاین پایین صبحونه درست کردم!
و این ا.ت بود که از خدا خواسته از تخت بیرون و پرید و اولین لباسی که به دستش رسید را پوشید و به سمت طبقه پایین دویید. وارد آشپزخانه شد و مینهو با لبخند سمتش امد: صبح بخیر خانوم کوچولو. اما ا.ت دوباره اخم کرد و گفت: بهم دست بزنی جرت میدم! مینهو خندید و بی توجه به حرفش، دستش را روی کمرش گذاشت و به بدنش چسباند، سپس لب هایش را نرم بوسید: نمیتونم از بوسه صبح بخیر دست بکشم! حالا برو بشین تا صبحونتو بیارم.
ا.ت سمت میز رفت و خواست بنشیند که با چهره شاکی هیونجین که با بالاتنه برهنه جلوی در آشپزخانه ایستاده بو مواجه شد؛ با لحن طعنه واری گفت: دیشب که بهت خوش گذشت باز الان دو قورت و نیمتم باقیه؟ -لباسمو پیدا کردم.
+چی؟
هیون سمتش آمد و جسم کوچکش را در اغوشش گرفت: هر چیزی دم دستت بود نباید تنت کنی خانوم کوچولو.
سپس بوسه ای روی گونه اش نشاند و پشت میز صبحانه نشست: مینهو شف. امروز صبحانه چیه؟
پسر با نگاهی خنثی به او چش دوخت: برای خرسای نر صبحونه ای درکار نیست، مگه این خانوم کوچولو بگه که بخشیده شدی.
و حالا این هیونجین بود که مشغول قربون صدقه رفتن دخترش، و مینهو درحال گذاشتن غذا توی دهنش بود چون به کیوت ترین شکل ممکن گفت که دیشب زیادی با اون دوتا پسر بهش خوش گذشته!
بالاخره گشادی رو کناز گزاشتم و پارت گزاشتم حیحیحی😁
پارت آخر
با برخورد پرتو های نوازشگر خورشید،چشمانش را باز کرد و نفس عمیقی کشید؛ خواست تکانی بخورد اما گرفتگی اندامش و بازو هایی که دور بدنش حلقه شده بود مانع این کار شد.
سرش را چرخاند و با چهره هیونجین که همانند کودکی آرام خوابیدا بود مواجه شد؛ خواست اهسته از او فاصله بگیرد که پس با چشم های بسته و صدایی که بخاطر خواب کمی خش دار بود لب زد:
هوم...کجا میخای بری...؟
دختر پاسخی نداد که هیونجین چشمانش را باز کرد و با اخم های درهم کشیده ا.ت مواجه شد! در لحظه نگاهش از خونسردی به تعجب تغییر کرد: ناراحتی؟؟؟!!
ا.ت خواست بلند شود که با کشیده شدن دستش توسط هیونجین دوباره در آغوشش فرود آمد. با صدای معترضی لب زد:
ولم کن.
هیون بوسه ای روی گردنش گذاشت و کنار گوشش اهسته پچ زد:
اوه عزیزم... بخاطر دیشب باهام قهری؟! ا.ت اخم بامزهای کرد و رویش را برگرداند: مرتیکه وحشی...
هیون تک خندهای کرد و دستش را آرام روی بدن دختر کشید که باعث شد لرزی در اندامش بیوفتد: اما عزیزم اونی که وحشی بود من نبودم! خود-...
جمله اش با فریادی که مینهو از طبقه پایین زد نصفه ماند: بیاین پایین صبحونه درست کردم!
و این ا.ت بود که از خدا خواسته از تخت بیرون و پرید و اولین لباسی که به دستش رسید را پوشید و به سمت طبقه پایین دویید. وارد آشپزخانه شد و مینهو با لبخند سمتش امد: صبح بخیر خانوم کوچولو. اما ا.ت دوباره اخم کرد و گفت: بهم دست بزنی جرت میدم! مینهو خندید و بی توجه به حرفش، دستش را روی کمرش گذاشت و به بدنش چسباند، سپس لب هایش را نرم بوسید: نمیتونم از بوسه صبح بخیر دست بکشم! حالا برو بشین تا صبحونتو بیارم.
ا.ت سمت میز رفت و خواست بنشیند که با چهره شاکی هیونجین که با بالاتنه برهنه جلوی در آشپزخانه ایستاده بو مواجه شد؛ با لحن طعنه واری گفت: دیشب که بهت خوش گذشت باز الان دو قورت و نیمتم باقیه؟ -لباسمو پیدا کردم.
+چی؟
هیون سمتش آمد و جسم کوچکش را در اغوشش گرفت: هر چیزی دم دستت بود نباید تنت کنی خانوم کوچولو.
سپس بوسه ای روی گونه اش نشاند و پشت میز صبحانه نشست: مینهو شف. امروز صبحانه چیه؟
پسر با نگاهی خنثی به او چش دوخت: برای خرسای نر صبحونه ای درکار نیست، مگه این خانوم کوچولو بگه که بخشیده شدی.
و حالا این هیونجین بود که مشغول قربون صدقه رفتن دخترش، و مینهو درحال گذاشتن غذا توی دهنش بود چون به کیوت ترین شکل ممکن گفت که دیشب زیادی با اون دوتا پسر بهش خوش گذشته!
بالاخره گشادی رو کناز گزاشتم و پارت گزاشتم حیحیحی😁
- ۳۵۸
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط