پارت یک
پارت یک
یک خانواده دوتا بچه داشتن یدونه پسر و یدونه دختر ولی این خانواده فقیر هستند و تصمیم گرفتن فقط پسرشون به مدرسه بره و بعداً دیگه از پس نگهداری لینا بر نیومدن و لینا رو گول می زنن و وسط خیابون ولش می کنند
لینا که در حال گریه کردن بود یک پسر کوچک با مادرش که پسره هم بهش می خورد هم سن لینا باشه
پسره رفت پیش اینا و گفت
مینجیهون :سلام اسم من یون مینجیهون هست چرا داری گریه
می کنی همون لحظه مادر مینجیهون اومد و گفت :حالت خوبه
لینا همه چیز رو تعریف کرد و مادره در دست دختر یک دفتر خاطرات میبینه
که فقط دفترچه همراهش بود
یک سال بعد
مادر مینجیهون فهمید که پدر و مادر لینا ولش کردن و خودش لینا رو بزرگ کرد لینا وقتی شانزده ساله بود با مینجیون و مادر مینجیهون نقل مکان کردن و لینا زیاد اینجارو نمیشناخت داشت می رفت خونه ولی راه رو گم کرد لینا در راه که داشت می رفت چندتا پسر میان جلوش و می خواستن لینا رو بدوزند و لینا فرار کرد ولی ماشین زد بهش و بردنش بیمارستان دکتر گفت که
دکتر: متاسفانه.........
یک خانواده دوتا بچه داشتن یدونه پسر و یدونه دختر ولی این خانواده فقیر هستند و تصمیم گرفتن فقط پسرشون به مدرسه بره و بعداً دیگه از پس نگهداری لینا بر نیومدن و لینا رو گول می زنن و وسط خیابون ولش می کنند
لینا که در حال گریه کردن بود یک پسر کوچک با مادرش که پسره هم بهش می خورد هم سن لینا باشه
پسره رفت پیش اینا و گفت
مینجیهون :سلام اسم من یون مینجیهون هست چرا داری گریه
می کنی همون لحظه مادر مینجیهون اومد و گفت :حالت خوبه
لینا همه چیز رو تعریف کرد و مادره در دست دختر یک دفتر خاطرات میبینه
که فقط دفترچه همراهش بود
یک سال بعد
مادر مینجیهون فهمید که پدر و مادر لینا ولش کردن و خودش لینا رو بزرگ کرد لینا وقتی شانزده ساله بود با مینجیون و مادر مینجیهون نقل مکان کردن و لینا زیاد اینجارو نمیشناخت داشت می رفت خونه ولی راه رو گم کرد لینا در راه که داشت می رفت چندتا پسر میان جلوش و می خواستن لینا رو بدوزند و لینا فرار کرد ولی ماشین زد بهش و بردنش بیمارستان دکتر گفت که
دکتر: متاسفانه.........
- ۱۰۸
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط