*راز دل*

*راز دل*
*ادامه*


کیهان:
برای برگشتنم مامان یه جشن کوچلو گرفت احسانم اومده بود خیلی دوستم داشتم نازنینم باشه می گفت نمی تونه با اینکه تو جشن بودم ولی دلم هوش وحواسم همه ای وجودم پیش نازنین بود این چه احساسی بود که حتا عزیزانم رو نادیده می گرفتم نمی دونم آخرشب که مهمونا رفتن ومنم رفتم تو اتاقم مامانم دنبالم اومد انگار می دونست چه مشکلی دارم کلی سوال جوابم کرد ولی یاد حرفای نازنین میفتادم سکوت می کردم




از ایران برگشتیم ونتونستم نازنین رو ببینم می گفت نمی تونم حتا احسانم فراموش کرده بود من هستم چند وقتی که ایران موندم تموم وقتم رو با کیارش وکیانا بچه های عمو گذروندم گاهی وقت ها هم فانی باهامون بود به محض رسیدن رفتم اتاقم وتا دوروزنیومدم بیرون احسان چندروز اخر تعطیلات رو می رفت گردش حتا حوصله نداشتم که حال نازنین رو بپرسم دلخوریام ازش زیاد بود با اتمام تعطیلات زندگی به روال قبلی می گذشت وخودمو سرگرم درسهام می کردم بارها نازنین اومده بود وبه احسان گفته بودم بگو نیست واونم نازنین رو رد می کرد


از خونه اومدم بیرون برف باریده بود پاهام رفته بود تو برف داشتن برف ها رو پارو می زدن وجم می کردن ترجیح دادم با اتوبوس برم دانشگاه منتظر اتوبوس بودم که حس کردم کسی کنارم وایساده
برگشتم نگاش کردم وبعدم رومو برگردوندم
نازنین : انقدر از من ناراحتی که حاضر نیستی منو ببینی
اتوبوس رسید توجه ای بهش نکردم وسوار شدم بخاطر اینکه تمرکزم بهم ریخته بود سر کلاس استاد گفت برم بیرون واقعا عصبی بودم وکلافه برگشتم خونه وساعت های بعدی کلاس ها رو هم نرفتم یه قرص خوردم وکنار بخاری دراز کشیدم خیلی راحت خوابم برد


بیدارشدم رو بازوم سنگین بود
چشامو باز کردم از دیدن نازنین جا خوردم که راحت تو بغلم خواب بود اصلا یادم رفته بود چقدر ازش دلخورم آروم دستمو زیر سرش کشیدم چشاشو باز کرد
نازنین: بیدار شدی
صداش خوابالود بود
- چرا اومدی اینجا
نگاهم کرد وگفت : نمی دونستم انقدر حساسی
- همیشه اینجور بوده
نشست وگفت : حاضری حرف هام رو بشنوی
- اره
پشت کرد بهم بعد برگشت وگفت : نمی دونم چطور بگم کیهان ....من ...من نامزاد یکی از پسرای فامیلمون بودم ...یه ازدواج زورکی نتونستم تحمل کنم ...زدم زیر همه چیز وخانوادم رو رها کردم دروغ گفتم که ...که بخاطر درس هام ازشون جدا شدم
- پس چرا زودتر نگفتی خوب نامزاد داشتی که داشتی برام مهم نیست .تو حتا نزاشتی با خانوادم حرف بزنم
سرشو پایین انداخت وگفت : من دختر نیستم ...یعنی...
سکوت کرد نمی دونستم چیکار کنم وچی جواب بدم حالا که لب به اعتراض باز کرده بود نباید می رنجوندمش برای من فرقی نداشت که زن باشه یا دختر مهم خودش بوداروم بغلش کردم وگفتم : مهم نیست هر چی باشه اون نامزادت بود
گریه اش گرفته بود انقدر تو بغلم گریه کرد تا آروم شد موهاشو ناز می کردم
نازنین : مخالفتم بخاطر همین بود
- برام مهم نیست مهم تویی وقلب مهربونت
تو چشام نگاه کرد وآروم آروم اشک می ریخت
- کافیه نازنین انقدر گریه نکن
یکم اروم که شد رفت نمی دونستم تصمیم درست هست یا نه ولی نمی خواستمم از عشقم بگذرم بخاطر چیزای بی ارزش دلم بدجور بی تابی می کرد باید برای نازنین جبرام می کردم
دیدگاه ها (۳)

*راز دل*ماه وش : با شنیدن صدای در که باز شد متحیر شدم مگه قر...

*راز دل*کیهان : با یه حس خوب چشامو باز کردم دستاش دور گردنم ...

*راز دل**ادامه*کیهان: موهای بلندشو بو کشیدم وبوسیدم لبخند زد...

*راز دل**ادامه*کیهان: نیمه شب بود برگشتیم خونه تو ماشین موند...

پارت14یونگی دستش رو گذاشت زیر چونم و تو چشای پر از اشکم زل ز...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط