قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
part: ₁₂
بلاخره بعد از چند روز، روز عروسی مادرش فرا رسید.
طی این چند روز با آقای مین دیدار داشته و آشنا شده بود.
او مرد مهربانی بود میتوانست آنها را خوشبخت کند.بر خلاف برادرش او بسیار دلسوز بود..
___
(امروز روز عروسی مامانمه..خیلی خوشحالم.از خوشحالیم صبح زود بیدار شدم.مامانم رفته بود آرایشگاه و من خونه تنها بودم.امروز مدرسه تعطیل بود.یونگی هم تو این مراسم حضور داره.یعنی چجوری میشه؟خوشتیپ میشه؟)
بعد از سپری شدن چند ساعت،جیمین با ذوق بچه گانه ای کت و شلوارش را به تن کرد و از ادکلن گران قیمتی که ناپدری اش به او هدیه داده بود زد.رایحه ی ادکلن گرم بود.دقیقا مانند رایحه زیبای تن او.
دستیار آقای مین به دنبال جیمین آمده بود تا او را به مراسم ببرد.
چند ساعتی گذشت. او الان صاحب پدر شده بود.بعد از اتمام رسیدن یک ساعت همه وسط در حال رقصیدن بودند.
(همه داشتن میرقصیدن.مادرم با آقای مین وسط داشتن تانگو میرقصیدن و بقیه زوج ها هم دو رو بر های اونا.
با چشم های برق زده به مادر و ناپدری ام که چقد عاشقانه داشتن میرقصیدن نگاه کردم.یه گوشه نشسته بودم و در حال تماشا کردنشون بودم که دستی به روی شونم حس کردم.بله آقای مدیر.با وحشت بهش نگاه کردم
_اوخی کوچولو تنها موندی؟پارتنری نداری؟
دستم رو کشید و به دنبال خودش برد.ناخداگاه خواستم الان یونگی کنارم بود و نجاتم میداد.
بی هدف دست و پا میزدم تا از اون موقعیت فرار کنم ولی بی فایده بود اون بیشتر از من زور و قدرت داشت منو به یه اتاق تاریک و کوچکی برد و شروع به مک زدن گردنم کرد
که در با صدای محیبی باز شد.
_بابا؟
یونگی بود.خودش بود.اون اومده بود منو نجات بده.از دست این آدم هیولا
_دلیل منطقی میخوام برای اینکارت
یونگی دست من رو کشید و پشت خودش منو قایم کرد.آروم آروم به پشت قدم برداشت و سرعت قدمش بیشتر شد و من رو به دنبال خودش کشید.
به پشت باغ رسیدیم.یه جای ناشناخته اما سرسبز و زیبا.
_حالت خوبه؟
_آره
یونگی نزدیکتر شد.
_اوه..گردنت
من که احساس کردم قراره از نزدیکی یونگی به خودم خفه شم آروم چند قدم به پشت برداشتم
_نه..چیزی نیست خوبم
_امیدوارم.نظرت چیه بریم برقصیم؟
با بهت بهش زل زدم
_منظورت که تانگو نیست؟
یونگی خنده ای کرد:چرا اتفاقا همون تانگو هست.
_ولی من بلد نیستم.
_یادت میدم.
یونگی جیمین را به دنبال خود کشید و داخل باغ برد.میان جمعیت ها گم شدند.
-------
چه چیزی در انتظار یونگی و جیمین است؟
part: ₁₂
بلاخره بعد از چند روز، روز عروسی مادرش فرا رسید.
طی این چند روز با آقای مین دیدار داشته و آشنا شده بود.
او مرد مهربانی بود میتوانست آنها را خوشبخت کند.بر خلاف برادرش او بسیار دلسوز بود..
___
(امروز روز عروسی مامانمه..خیلی خوشحالم.از خوشحالیم صبح زود بیدار شدم.مامانم رفته بود آرایشگاه و من خونه تنها بودم.امروز مدرسه تعطیل بود.یونگی هم تو این مراسم حضور داره.یعنی چجوری میشه؟خوشتیپ میشه؟)
بعد از سپری شدن چند ساعت،جیمین با ذوق بچه گانه ای کت و شلوارش را به تن کرد و از ادکلن گران قیمتی که ناپدری اش به او هدیه داده بود زد.رایحه ی ادکلن گرم بود.دقیقا مانند رایحه زیبای تن او.
دستیار آقای مین به دنبال جیمین آمده بود تا او را به مراسم ببرد.
چند ساعتی گذشت. او الان صاحب پدر شده بود.بعد از اتمام رسیدن یک ساعت همه وسط در حال رقصیدن بودند.
(همه داشتن میرقصیدن.مادرم با آقای مین وسط داشتن تانگو میرقصیدن و بقیه زوج ها هم دو رو بر های اونا.
با چشم های برق زده به مادر و ناپدری ام که چقد عاشقانه داشتن میرقصیدن نگاه کردم.یه گوشه نشسته بودم و در حال تماشا کردنشون بودم که دستی به روی شونم حس کردم.بله آقای مدیر.با وحشت بهش نگاه کردم
_اوخی کوچولو تنها موندی؟پارتنری نداری؟
دستم رو کشید و به دنبال خودش برد.ناخداگاه خواستم الان یونگی کنارم بود و نجاتم میداد.
بی هدف دست و پا میزدم تا از اون موقعیت فرار کنم ولی بی فایده بود اون بیشتر از من زور و قدرت داشت منو به یه اتاق تاریک و کوچکی برد و شروع به مک زدن گردنم کرد
که در با صدای محیبی باز شد.
_بابا؟
یونگی بود.خودش بود.اون اومده بود منو نجات بده.از دست این آدم هیولا
_دلیل منطقی میخوام برای اینکارت
یونگی دست من رو کشید و پشت خودش منو قایم کرد.آروم آروم به پشت قدم برداشت و سرعت قدمش بیشتر شد و من رو به دنبال خودش کشید.
به پشت باغ رسیدیم.یه جای ناشناخته اما سرسبز و زیبا.
_حالت خوبه؟
_آره
یونگی نزدیکتر شد.
_اوه..گردنت
من که احساس کردم قراره از نزدیکی یونگی به خودم خفه شم آروم چند قدم به پشت برداشتم
_نه..چیزی نیست خوبم
_امیدوارم.نظرت چیه بریم برقصیم؟
با بهت بهش زل زدم
_منظورت که تانگو نیست؟
یونگی خنده ای کرد:چرا اتفاقا همون تانگو هست.
_ولی من بلد نیستم.
_یادت میدم.
یونگی جیمین را به دنبال خود کشید و داخل باغ برد.میان جمعیت ها گم شدند.
-------
چه چیزی در انتظار یونگی و جیمین است؟
- ۴.۰k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط