آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 51

["ویو سلین"]

+"آره..."

اشک روی گونه‌هام می‌لغزید.

+"آمِلیا دخترته..."

سکوت.

هیچ‌کس نفس نمی‌کشید.

هیچ‌کس تکون نمی‌خورد.

زمان متوقف شده بود.

و تهیونگ...

فقط به من خیره شده بود.

انگار معنی کلماتم رو نمی‌فهمید.

انگار مغزش حاضر نبود قبولشون کنه.

_"... نه."

صدای آرومش توی اتاق پیچید.

چشم‌هاش از اشک پر شده بود.

_"نه..."

دوباره گفت.

این بار ضعیف‌تر.

شکسته‌تر.

نگاهش بین من و دکتر می‌چرخید.

_"دروغ میگین."

هیچ‌کس جواب نداد.

چون حقیقت...

همین بود.

تهیونگ یک قدم عقب رفت.

بعد یکی دیگه.

و ناگهان خندید.

یه خنده تلخ.

ترسناک.

خالی.

_"پنج سال..."

صداش لرزید.

_"پنج سال؟"

دستش رو روی سرش گذاشت.

انگار درد می‌کشید.

_"پنج سال دخترم زنده بوده؟"

اشک از چشم‌هاش سرازیر شد.

_"پنج سال؟!"

این بار فریاد زد.

بلند.

وحشی.

اتاق از صدای عربده‌اش لرزید.

من از جا پریدم.

+"تهیونگ..."

اما انگار صدای منو نمی‌شنید.

_"پنج سال؟!"

مشتش محکم به دیوار خورد.

صدای ضربه توی اتاق پیچید.

آوا از ترس اشک ریخت.

جونگ‌کوک سرش رو پایین انداخت.

و من...

فقط داشتم فروپاشی مردی رو می‌دیدم که دوستش داشتم.

_"اول گفتین مرده!"

صداش گرفته بود.

_"من براش عزاداری کردم!"

نفسش بریده بریده شده بود.

_"من هر سال براش گریه کردم!"

اشک‌هاش بی‌وقفه می‌ریخت.

_"و اون زنده بود؟!"

نگاهش به دکتر افتاد.

اونقدر خشم توی چشم‌هاش بود که حتی من ترسیدم.

_"تو..."

دکتر سکوت کرده بود.

_"تو حق نداشتی!"

فریادش توی اتاق پیچید.

_"حق نداشتی دخترمو ازم بگیری!"

بعد نگاهش سمت جونگ‌کوک رفت.

جونگ‌کوک چشم‌هاش رو بست.

چون می‌دونست.

می‌دونست این لحظه می‌رسه.

_"تو هم می‌دونستی..."

صدای تهیونگ شکست.

_"نه؟"

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

و همین سکوت کافی بود.

رنگ از صورت تهیونگ پرید.

انگار آخرین تکه امیدش هم نابود شده باشه.

_"همه می‌دونستن..."

خندید.

اما این بار دیگه شبیه خنده نبود.

شبیه گریه بود.

_"همه می‌دونستن جز من."

قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد.

+"تهیونگ..."

به سمتش رفتم.

اما عقب کشید.

انگار نمی‌دونست باید بغلم کنه یا ازم متنفر باشه.

و همین...

بیشتر از هر چیزی قلبم رو شکست.

اشک می‌ریختم.

اما اون بدتر بود.

خیلی بدتر.

دستش رو روی صورتش کشید.

نفسش بالا نمی‌اومد.

_"آمِلیا..."

اسم دخترمون رو زمزمه کرد.

برای اولین بار...

به عنوان پدرش.

و همون یک کلمه نابودش کرد.

زانوش خم شد.

قبل از اینکه کسی واکنش نشون بده...

روی زمین افتاد.

+"تهیونگ!"

جیغ من و آوا همزمان بلند شد.

خودم رو کنارش رسوندم.

اما اون فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود.

اشک از گوشه چشم‌هاش پایین می‌اومد.

_"پنج سال..."

زمزمه کرد.

_"پنج سال اولین قدم‌هاشو ندیدم..."

نفسش لرزید.

_"پنج سال بابا گفتنشو نشنیدم..."

اشک‌هام بند نمی‌اومدن.

_"پنج سال..."

صداش شکست.

کاملاً شکست.

_"من حتی نمی‌دونستم وجود داره..."

و بعد...

سرش رو توی دست‌هاش گرفت.

و مردی که همه فکر می‌کردن شکست‌ناپذیره...

مردی که همیشه قوی بود...

برای اولین بار جلوی چشم همه فرو ریخت.

کامل.

بی‌دفاع.

شکسته.

مثل پدری که تازه فهمیده پنج سال از زندگی دخترش رو ازش دزدیدن.
دیدگاه ها (۱۳)

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 52["ویو جونگ‌کوک"]هیچ‌وقت فکر نم...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 53["ویو سلین"]همه چیز خیلی سریع ...

آرزوی دیدارت را دارم.... پارت 50["ویو سلین"]تمام شب نخوابیدم...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 49["ویو جونگ‌کوک"]هیچ‌وقت از گر...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۰جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط