من که مشغول خودم بودم و دنیای خودم

من که مشغول خودم بودم و دنیای خودم
می نوشتم غزل از حسرت و رویای خودم

من که با یک بغل از شعرسپیدم هرشب
می نشستم تک و تنها لب دریای خودم

به غم انگیز ترین حالت یک مرد قسم
شاد بودم به خدا با خود ِ تنهای خودم

بی خبر از خطر و زخم زمین می خوردم
فارغ از درد و غم و وحشت فردای خودم

من به مغرور ترین حالت ممکن شاید
نوکر و بنده ی خود بودم و آقای خودم

ناگهان خنده ی تو ذهن مرا ریخت به هم
بعد من ماندم و این شوقِ تمنای خودم

تا که کار من و این شعر به اینجا نرسد
قفل و زنجیر زدم بردل و برپای خودم

من به دلخواه ِخودم حکم به مرگم دادم
خونم امروز حلال است، به فتوای خودم
دیدگاه ها (۱)

تقصیر دلم بودکه چشمان تـورا خواست این سر به هوامثل خودمعاشق ...

زنانــے کـﮧ خود رـا باور دارند و مــے دانند کـﮧ اگر تصمیمـ ب...

بهترین گره ی کور دنیا همانچند لحظه یِ پیچ و تاب خورده ی نگاه...

برای دوست داشتن همیشه دنبال بهانه امبرفی بباردآفتابی بتابدنم...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

My professor Part:79چندین ساعت بود توی هوای سرد و بارون شدید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط