که یهو خودشیفته خانم تشریف آوردن
که یهو خودشیفته خانم تشریف آوردن
&سلام(عشوه)
+علیک(سرد)
_سلام(سرد)
یونا اومد کنار ما روی صندلی نشست
اومدم در گوش کوک گفتم
_کوک یه سوال
+جان؟
_اون پسره اون وو دوستته؟
+نه بابا دشمنم بود خواستم معرفی کنم
_دشمننن(تعجب)
+سیسسسس ساکت آره دشمن
_وادفاک(هنوز پشماش ریخته)
ویو ۲ دقیقه بعد
بیشتر کسا مست بودن
غیر از جونگکوک که هوشیار بود
دستشوییم گرفته بود پس از کوک اجازه گرفتم و رفتم جلوی آینه توی دستشویی
...
دستشویی تموم شد و دستم رو شستم و اومدم بیرون
خواستم برم پیش کوک که یهو دیدم یه دستمال جلوی صورتم اومد و سیاهی مطلق...
ویو اون وو
اون جئون عوضی خیلی دختر خوبی رو انتخاب کرده
البته منم انتخاب کرده بودم ولی از دستم رفت
برای همین تصمیم گرفتم بدزدمش تا جئون رو غذاب بود
ویو ا.ت
چشمام رو باز کردم دیدم دست و پاهام بستس و روی یه صندلی نشستم
دور برم همه جا سیاه بود
خیلی خفناک
تویه اون سیاهی ها که سایه دیدم که سمتم میاد
میخواستم فقط ببینم کیه تا به کوکیم بگم بکشتش
با کسی که دیدم انگار نفس کشیدم برام سخت بود
_ت...ت...تو...
*آره دوست پسر قبلیت
_لعنتی منتظر باش جونگکوک میاد نجاتم میده مردک الدنگ
*هه اگه تونست پیدات کنه ما تو بوسان هستیم
_بو...بوسان؟
*هه چیه لکنت گرفتی؟
_م...من نه کی گفته؟اصلا بگو ایران جونگکوک نجاتم میده(جونگکوک بیاد ایران بدزدمش😂)
*هه خواهیم دید
فلش بک ۲ سال پیش_راوی
اون وو و ا.ت تویه کلاس بودن و هم کلاسی
اون دوتا عاشق هم بودن ولی یروز هردو همزمان اعتراف کردن...
*_من دوست دارم
_...
*...
_چی گفتی
*تو چی؟
*_تو منو دوست داری؟
_...
*...
_*آره
همو بغل کردن و اون وو بوسه ای آروم ولی عمیق روی لب ا.ت گذاشت ا.ت هم همراهی کرد
ویو ۲ ماه بعد
*ا.ت توروخدا
_نه
*ازت خواهش میکنم
_میگم نه یروز دیگه
*ا.ت چرا نمیزاری باهات رابطه داشته باشم
_میترسم
*نترس
_نه
*نکنه باکره نیستی؟
_...تو فکر میکنی من یه هرزه هستم که با یکی یا چند نفر رابطه داشته باشم
*نه منظورم این نبود
_منظورت چی بود؟
*خب...
_هه واقعا که
*من فقط سوال کردم ببخشید
_هه ایراد نداره
ویو ۱ ماه بعد
رفتار اون وو خیلی تغییر کرده بود سرد بود حتی یه بوسه هم روی لب ا.ت نمیذاشت
ا.ت میخواست بهش بگه باهاش رابطه داشته باشه ولی اون وو چی؟که از شرکتش چه خبره
ا.ت وقتی شب اون وو نیومده بود ا.ت ماشین گرفت و رفت شرکتش
...
وارد شرکت شد و از آسانسور بالا رفت
وقتی به طبقه ۲۳ رسید اومد بیرون و به سمت اتاق رئیس رفت
هرچی نزدیک تر میشد صداهای خیلی بدی میومد
مثل صدای یه ناله ی زنونه و ناله ی مردونه
با تمام جرعت دستش رو گذاشت روی دستگیره و درو باز کردم
درو باز کرد و دید
روی زمین یه دختر که کلا برهنه بود و دوست پسرش،اون وو هم لخت روی اون دختر بود
ا.ت کلا هنگ کرده بود
دهنش باز مونده بود
خشکش زده بود
*ا.ت رابطمون رو بهم میزنیم دیگه نمیخوامت هرزه ی پاپتی از شرکتم گمشو بیرون(داد)
اون به ا.ت گفت هرزه
_از همون اول رابطه باهات اشتباه بود
دختره:هرزه گمشو بیرون
_اولن تو هرزه ای و دومن میرم چرا باید اشغال بازی های شما رو ببینم
اون وو سمت ا.ت اومد و یه سیلی محکم به ا.ت زد که باعث شد ا.ت بیوفته روی زمین
*با دوست دختر من درست صحبت کن(داد و عصبی)
ا.ت اشک تویه چشماش جمع شد ولی بیرون نریختشون
پاشد و از شرکت بیرون شد
کلی گریه کرد و به سمت خونه رفت
پایان فلش بک
ادامه دارد...
&سلام(عشوه)
+علیک(سرد)
_سلام(سرد)
یونا اومد کنار ما روی صندلی نشست
اومدم در گوش کوک گفتم
_کوک یه سوال
+جان؟
_اون پسره اون وو دوستته؟
+نه بابا دشمنم بود خواستم معرفی کنم
_دشمننن(تعجب)
+سیسسسس ساکت آره دشمن
_وادفاک(هنوز پشماش ریخته)
ویو ۲ دقیقه بعد
بیشتر کسا مست بودن
غیر از جونگکوک که هوشیار بود
دستشوییم گرفته بود پس از کوک اجازه گرفتم و رفتم جلوی آینه توی دستشویی
...
دستشویی تموم شد و دستم رو شستم و اومدم بیرون
خواستم برم پیش کوک که یهو دیدم یه دستمال جلوی صورتم اومد و سیاهی مطلق...
ویو اون وو
اون جئون عوضی خیلی دختر خوبی رو انتخاب کرده
البته منم انتخاب کرده بودم ولی از دستم رفت
برای همین تصمیم گرفتم بدزدمش تا جئون رو غذاب بود
ویو ا.ت
چشمام رو باز کردم دیدم دست و پاهام بستس و روی یه صندلی نشستم
دور برم همه جا سیاه بود
خیلی خفناک
تویه اون سیاهی ها که سایه دیدم که سمتم میاد
میخواستم فقط ببینم کیه تا به کوکیم بگم بکشتش
با کسی که دیدم انگار نفس کشیدم برام سخت بود
_ت...ت...تو...
*آره دوست پسر قبلیت
_لعنتی منتظر باش جونگکوک میاد نجاتم میده مردک الدنگ
*هه اگه تونست پیدات کنه ما تو بوسان هستیم
_بو...بوسان؟
*هه چیه لکنت گرفتی؟
_م...من نه کی گفته؟اصلا بگو ایران جونگکوک نجاتم میده(جونگکوک بیاد ایران بدزدمش😂)
*هه خواهیم دید
فلش بک ۲ سال پیش_راوی
اون وو و ا.ت تویه کلاس بودن و هم کلاسی
اون دوتا عاشق هم بودن ولی یروز هردو همزمان اعتراف کردن...
*_من دوست دارم
_...
*...
_چی گفتی
*تو چی؟
*_تو منو دوست داری؟
_...
*...
_*آره
همو بغل کردن و اون وو بوسه ای آروم ولی عمیق روی لب ا.ت گذاشت ا.ت هم همراهی کرد
ویو ۲ ماه بعد
*ا.ت توروخدا
_نه
*ازت خواهش میکنم
_میگم نه یروز دیگه
*ا.ت چرا نمیزاری باهات رابطه داشته باشم
_میترسم
*نترس
_نه
*نکنه باکره نیستی؟
_...تو فکر میکنی من یه هرزه هستم که با یکی یا چند نفر رابطه داشته باشم
*نه منظورم این نبود
_منظورت چی بود؟
*خب...
_هه واقعا که
*من فقط سوال کردم ببخشید
_هه ایراد نداره
ویو ۱ ماه بعد
رفتار اون وو خیلی تغییر کرده بود سرد بود حتی یه بوسه هم روی لب ا.ت نمیذاشت
ا.ت میخواست بهش بگه باهاش رابطه داشته باشه ولی اون وو چی؟که از شرکتش چه خبره
ا.ت وقتی شب اون وو نیومده بود ا.ت ماشین گرفت و رفت شرکتش
...
وارد شرکت شد و از آسانسور بالا رفت
وقتی به طبقه ۲۳ رسید اومد بیرون و به سمت اتاق رئیس رفت
هرچی نزدیک تر میشد صداهای خیلی بدی میومد
مثل صدای یه ناله ی زنونه و ناله ی مردونه
با تمام جرعت دستش رو گذاشت روی دستگیره و درو باز کردم
درو باز کرد و دید
روی زمین یه دختر که کلا برهنه بود و دوست پسرش،اون وو هم لخت روی اون دختر بود
ا.ت کلا هنگ کرده بود
دهنش باز مونده بود
خشکش زده بود
*ا.ت رابطمون رو بهم میزنیم دیگه نمیخوامت هرزه ی پاپتی از شرکتم گمشو بیرون(داد)
اون به ا.ت گفت هرزه
_از همون اول رابطه باهات اشتباه بود
دختره:هرزه گمشو بیرون
_اولن تو هرزه ای و دومن میرم چرا باید اشغال بازی های شما رو ببینم
اون وو سمت ا.ت اومد و یه سیلی محکم به ا.ت زد که باعث شد ا.ت بیوفته روی زمین
*با دوست دختر من درست صحبت کن(داد و عصبی)
ا.ت اشک تویه چشماش جمع شد ولی بیرون نریختشون
پاشد و از شرکت بیرون شد
کلی گریه کرد و به سمت خونه رفت
پایان فلش بک
ادامه دارد...
- ۴۵۰
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط