باز هم آمده ای تا دل من خام شود

باز هم آمده ای تا دل من خام شود
عشق تو در سر من باعث سرسام شود

قلمم خسته شد از بسکه ز تو شعر نوشت
اندکی دیر بیا تا قلم آرام شود

آمدی این دل سرکش به تو وابسته شود
سخت باشد که دلم بار دگر رام شود

سالها یاد تو رسوای جهانم کرده ست
نوبت عشق تو شد شهره و بدنام شود

قلب من سخت شکستی و دعا کردم تا
قلب بی رحم تو هم عاجز و ناکام شود

بین عشق من و تو کار تمام است، مگر
معجزه رخ بدهد تا که به فرجام شود
دیدگاه ها (۱)

نی بزن چوپان هوای عاشقی دارم، به سر کرده ام امشب دوباره یاد ...

خداکند که شبی بیقرار من باشی که بی قرار توام تا قرار من باشی...

یک نفر نیست بگوید که چرا گریانی؟که چرا باز شدی در قفس ات زند...

من روزگار غربتم را دوست دارماین حس و حال و حالتم را دوست دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط