SPEED AND LOVE

_______________________
☆SPEED AND LOVE★
_______________________
★CHAPTER:۸☆
__________________________________________________________________
شب فرا رسیده بود و آسمون، پر از ستاره‌هایِ ریز و درشت بود. کارینا و جونگکوک، توی یه تراسِ دنج و خلوت نشسته بودن. نورِ ملایمِ چراغ‌ها، چهره‌شون رو روشن کرده بود و سکوتِ بینشون، پر بود از حرف‌هایِ ناگفته. هوا کمی خنک بود و جونگکوک، بدونِ اینکه بپرسه، ژاکتِ رویِ دوشش رو انداخت رویِ شانه‌هایِ کارینا.

کارینا، به ژاکتِ جونگکوک که تنش بود، نگاه کرد. بویِ ملایمِ عطرِ آشنایِ جونگکوک، حسِ خوبی بهش می‌داد. «ممنونم.» آروم گفت.

جونگکوک، روبروش نشست و دست‌هاشو به هم گره زد. «راستش… می‌خواستم یه چیزی بهت بگم.»

کارینا، قلبش شروع کرد به تندتر زدن. نگاهش رو از ستاره‌ها برداشت و دوخت به چشم‌هایِ جونگکوک. «چیزی که از اون مسابقه… تا حالا نتونستی بگی؟»

جونگکوک سرشو تکون داد. «آره. اون روز… وقتی داشتی تعادلت رو از دست می‌دادی… یه لحظه فکر کردم… اگه اتفاقی برات بیفته… دیگه هیچی برام مهم نیست. نه مسابقه، نه پیروزی، هیچی.»

مکث کرد و نفسِ عمیقی کشید. «اون لحظه… فهمیدم که من… بیشتر از اینکه یه رقیبِ سرسخت برات باشم… یه چیزِ دیگه برات هستم.»

کارینا، که تا اون لحظه ساکت بود، آروم پرسید: «چی؟»

جونگکوک، دستاش رو گرفت و تویِ دستاش گذاشت. گرمایِ دستاش، حسِ عجیبی داشت. «تو… برام خیلی مهمی. اونقدر مهم که… حتی از خودم هم بیشتر نگرانِ سلامتت هستم.»

کارینا، به دستاش که تویِ دستایِ جونگکوک بود، نگاه کرد. «ولی… این همیشه یه رقابت بود بینِ ما.»

«رقابتی که… الان دیگه برایِ من معنیِ دیگه‌ای پیدا کرده.» جونگکوک، دستِ کارینا رو آروم فشار داد. «اینکه بتونم همیشه کنارِ تو باشم… اینکه بتونم ببینم لبخند می‌زنی… حتی اگه اون لبخند… به خاطرِ من نباشه.»

چشم‌هاش، پر از صداقت بود. «من… عاشقت شدم، کارینا.»

این اعتراف، مثلِ یه موجِ گرم، وجودِ کارینا رو گرفت. انتظارش رو داشت، ولی وقتی شنید، قلبش انگار ایستاد و بعد با شدتِ بیشتری شروع به تپیدن کرد. نتونست چیزی بگه. فقط به جونگکوک نگاه کرد.

جونگکوک، انگار که منتظرِ همین سکوت بود، آروم به سمتش خم شد. صورتش خیلی نزدیک بود. می‌تونست گرمایِ نفس‌هاش رو حس کنه. «تو چی؟» زمزمه کرد. «تو هم… همین حس رو داری؟»

کارینا، فقط تونست سرشو آروم تکون بده. «آره.»

و بعد، لب‌هاشون به هم رسید. یه بوسه‌ی طولانی و عمیق. بوسه‌ای که پر بود از تمامِ اون احساساتِ سرکوب شده، از تمامِ اون رقابت‌هایِ تلخ که حالا جایِ خودشون رو به عشق داده بودن. بوسه‌ای که انگار، فصلِ جدیدی از زندگیِ هر دو رو آغاز می‌کرد.

وقتی از هم جدا شدن، هر دو نفس‌نفس می‌زدن. چشم‌هاشون پر از نورِ تازه‌ای بود.

جونگکوک، پیشونیش رو به پیشونیِ کارینا چسبوند. «پس… این یعنی… ما دیگه فقط رقیب نیستیم؟»

کارینا، با لبخندی که رویِ لب‌هاش شکفته بود، جواب داد: «نه. دیگه هیچ‌وقت.»

"ادامه دارد..."
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
دیدگاه ها (۰)

_______________________☆SPEED AND LOVE★_____________________...

_______________________☆SPEED AND LOVE★_____________________...

_______________________☆SPEED AND LOVE★_____________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط