بُردی دل و جان و نستاندی خبرم را
بُردی دل و جان و نستاندی خبرم را
دیدی که چه کردی همه ی بال وپرم را؟
با چرخش گیسوی پریشان شده ات باز
بیراهه کشیدی لب شیرین شکرم را
گم در دل صحرای جنونت شدم ایجان
تا تازه کنی اشک دو چشمان ترم را
مجنونم و از عالمِ دیگر خبرم نیست
روزی بخود آیی که نبینی اثرم را
برگرد و بیا غنچه سر دار کشانیم
از پا مفکن ، این دلِ پر شور و شرم را
دیدی که چه کردی همه ی بال وپرم را؟
با چرخش گیسوی پریشان شده ات باز
بیراهه کشیدی لب شیرین شکرم را
گم در دل صحرای جنونت شدم ایجان
تا تازه کنی اشک دو چشمان ترم را
مجنونم و از عالمِ دیگر خبرم نیست
روزی بخود آیی که نبینی اثرم را
برگرد و بیا غنچه سر دار کشانیم
از پا مفکن ، این دلِ پر شور و شرم را
- ۴.۱k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط