رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_11

فصل ششم | اولین شب

تمام چراغ‌های اتاقک خاموش شدند.
هیچ‌کس چیزی نمی‌دید.
هان خیلی آرام گفت:
— بچه‌ها؟
— هوم؟
— اگه من مُردم...
سونگمین گفت:
— فعلا که داری نفس میکشی
— بذار جمله‌مو کامل کنم.
— نه
چانگبین خندید.
— هان، پنج ثانیه‌ست برق رفته.
— من داشتم وصیت می‌کردم.
چان گفت:
— گوشی‌ها رو روشن کنید.
صدای چند کلیک پشت سر هم آمد.
یکی‌یکی نور صفحه‌ها روشن شد.
نور کم‌رنگ گوشی‌ها روی صورتشان افتاد.
همه هنوز سر جایشان بودند.
اما جعبه‌ی چوبی...
دیگر روی میز نبود.
فلیکس مستقیم به میز نگاه کرد.
— جعبه کجاست؟
چان چراغ گوشی را روی زمین انداخت.
جعبه چند متر دورتر، کنار همان دیوار قرار داشت.
هان گفت:
— کسی برداشتش؟
همه ساکت شدند.
لی‌نو گفت:
— نه.
چان پرسید:
— مطمئنی؟
— صدای قدمی به از سمت جعبه حس نکردم که بگم کسی برشداشته
چان نزدیک جعبه رفت.
فلیکس هم پشت سرش حرکت کرد.
درِ جعبه هنوز بسته بود.
اما کلید...
داخل قفل مانده بود.
فلیکس با تعجب گفت:
— من کلید رو بیرون آورده بودم.
هیونجین گفت:
— نه.
فلیکس برگشت.
— چی؟
هیونجین به جعبه اشاره کرد.
— تو کلید رو توی قفل گذاشتی... ولی وقتی صدا اومد، دیگه درش رو باز نکردی.
فلیکس به قفل نگاه کرد.
حق با او بود.
کلید هنوز همان‌جا بود.
فلیکس آرام گفت:
— پس چه کسی جعبه رو جابه‌جا کرده؟
هیچ‌کس جواب نداد.
چان کلید را چرخاند.
تق.
در جعبه باز شد.
این بار هیچ چیزی عجیب اتفاق نیفتاد.
داخل جعبه...
فقط یک نوار کاست قدیمی قرار داشت.
یک عکس.
و یک تکه کاغذ.
هان خم شد.
— فقط اینا؟
سونگمین گفت:
— ناامید شدی؟
— یکم.
چان کاغذ را برداشت.
روی آن فقط نوشته شده بود:
«اولین شب را به یاد داشته باش.»
پایینش تاریخ خورده بود.
هفدهم نوامبر
همان تاریخ قبلی.
آی.ان گفت:
— اینجا چرا همه‌چیز به هفدهم نوامبر برمی‌گرده؟
چان جواب نداد.
فلیکس عکس را برداشت.
عکس قدیمی بود.
یک اتاق.
یک تخت.
یک پنجره.
و...
شخصی روی تخت خوابیده بود.
صورتش در عکس مشخص نبود.
فقط موهای تیره‌اش دیده می‌شد.
فلیکس چند لحظه خیره ماند.
— این اتاق...
هیونجین نزدیک‌تر شد.
— می‌شناسیش؟
فلیکس آرام گفت:
— فکر کنم اتاق منه.
همه ساکت شدند.
هان عکس را از دست فلیکس گرفت و نگاه کرد.
— شوخی می‌کنی؟
فلیکس سرش را تکان داد.
— نه.
چانگبین گفت:
— ولی این عکس خیلی قدیمیه.
سونگمین به تخت داخل عکس نگاه کرد.
— حتی مدل پنجره هم همونه.
فلیکس عکس را دوباره گرفت.
پشتش چیزی نوشته شده بود.
او آن را برگرداند.
فقط یک جمله:
«او هر شب قبل از خواب به پنجره نگاه می‌کرد.»
فلیکس آهسته نفس کشید.
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 11هیونجین در یک لحظه فلیکس را عق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط