# playmate p¹⁰⁹
# playmate p¹⁰⁹
تهیونگ:خانم جئون به عنوان سهام دار اصلی شرکت و شریک من باید باید درجریان تمام کارای شرکا باشن و همچنین همه جا همراهم حضور داشته باشن درست مثل اقای مین(سهام داری و شریک قبلی)
تهیونگ:و این موارد شامل سفر های کاری و ... هم میشه چون مقدونستن خانم جئون قبول نمیکنه این رو به عنوان بند قرار داد گفتم
ات:(با چشمای عصبی و پوزخمد به تهیونک نگاه کرد )
+خب بله کاملا منطقیه کیم
ات:(*نتونست هیچی بگه ....عصتبنیت تو تک تک اجزای صورتش مشخص بود)
تهیونگ:(با نشخندی به ات نگاه کرد و یه ابرشو داد بالا و قرار داد رو امضا کرد)
+خانم جئون لطفا امضا کنید
ات:.....
ات:(با حرص خودکار و توی دستش گرفت سعی کرد خودشو کنترل کنه ...و امضا کرد )
+خب مهمونی امشب خودمونیه پس نیازی به اَکت خاصی نیست اما مراشم و ایونت فردا ....
+ازتون میخوام حس واقعی رو به مردم نشون بدیم مهم نیست اکر نثش بازی کنید با تصویری از قدرت مشارکت ثروت و مهم تر از همه عشق
ات:(*ابروهاشو درهم کشید و چشماش ریز شد)
ات:چی؟
+حاشیه باعث میشه ویو بالا بره
ات:حاشیه برای ادمای تازه کاره نه من مثل اینکه نمیدونید با کی سر یه میز نشستید
+....
تهیونگ:(جدی به مدیرعامل نگاه میکرد و از حرفش حتی ذره ای تعجب نکرد)
+خانم جئون ....بهتره کاری که میگم رو انجام بدید
ات:(با همون حالت بهش نگاه کرد)
+اینطوری همه چیز به نفعتونه
ات:من بازیگر نیستم و دنبال نفع و سود ام نیستم پس بهتره از این پیشنهاد های احمقانه به من ندی
*ات عین انبار باروت بود که یه حرقه میت نست اونا یه مرز انفجار برسونه
+همین که گفتم ...یادم نمیاد بهتون حق انتخاب داده باشم
*ات اومد بلند شه سمتش بره که تهیونگ دستشو گرفت و فکرشو خوند
تهیونگ:زده به سرت؟یادت رفته کجاییم؟(زیر گوشش زمزمه کرد)
ات:...
+پایان جلسه.
**ات از سالن زد بیرون که تهیونک دستشو دور مچ ات حلقه کرد و اونو به سمت خودش برگردوند
تهیونگ:دفعه اخرت باشه با رفتارت حماقت میکنی زمین بازی اینجا فرق داره
ات:چیه نکنه خوشت اومده؟
تهیونگ:(پوزخندی زد و نکاهشو از ات به اطراف داد)
ات:ازت متنفرم کیم تهیونگ
تهیونگ:هرچقدر میخای این دیالوگ رد تکرار کت چیزی عوض نمیشه....نمیتونی ازم دور شی
ات:(دستشو از دست کیم کشید بیرون و سوار ماشینش شد و ثمت عمارت روند که گوشیش زنک خورد)
Kook
ات :بله؟
کوک:یاااا باز که عصبی ای
ات:کارتو بگو
کوک:(*از لحن و سردی ات لحظه ای مکث کرد و لبخند روی لباش کم رنگ تر شد)
ات:کاری نداری قطع کنم
کوک:خوبی؟
ات:همینو میتونستی تو یه پیام بپرسی
کوک:...
کوک:جواب پیامامم نمیدی ات
ات:حتما ندیدم
کوک:....(لبخند تلخی زد )
کوک:باشه پس بعدا بهت زنگ میزنم.
ات:...
*ات با سرعت ۲۰۰ ات یهو پاشو روی ترمز گذاشت و زد کنار دستشو توی موهاش فرو برد و سرشو به فرمون تکیه داد انگار ذره ذره داشت از هم فرومیپاشید ....انگار هیج پیز واقعا متعلق به اون نبود انگار به هیچ جا تعلق نداشت انگار هیچ آغوشی پذیرای جسم خستش نبود ....سرشو عقب برد و صندلی تکیه داد و نفس عمیقی کشید دلش میخواست به کوک بگه چقدر دلش براش تنگ شده چقدر....اما نمیتونست انگار بلد نبود به اطراف نگاه کرد دقیقا حلوی در عمارت بود از ماشین پیاده شد و به سمت اتاق قدم برداشت رفت توی تراس سردی و گرفتگی هوا روشنی روز رو از ببین برده بود سیگارشو برداشت روشنش کرد شاید با این اروم میشد پک اولو که کشید سیگار از دستش کشیده شد....
ببخصید بابت تاخیر ....دلایلو بهتون گفته بودم
شرایط نزاشتم چون میخام ۳ ۴ تا پارت دیگه ام بدم👅🙇🏻♂️
تهیونگ:خانم جئون به عنوان سهام دار اصلی شرکت و شریک من باید باید درجریان تمام کارای شرکا باشن و همچنین همه جا همراهم حضور داشته باشن درست مثل اقای مین(سهام داری و شریک قبلی)
تهیونگ:و این موارد شامل سفر های کاری و ... هم میشه چون مقدونستن خانم جئون قبول نمیکنه این رو به عنوان بند قرار داد گفتم
ات:(با چشمای عصبی و پوزخمد به تهیونک نگاه کرد )
+خب بله کاملا منطقیه کیم
ات:(*نتونست هیچی بگه ....عصتبنیت تو تک تک اجزای صورتش مشخص بود)
تهیونگ:(با نشخندی به ات نگاه کرد و یه ابرشو داد بالا و قرار داد رو امضا کرد)
+خانم جئون لطفا امضا کنید
ات:.....
ات:(با حرص خودکار و توی دستش گرفت سعی کرد خودشو کنترل کنه ...و امضا کرد )
+خب مهمونی امشب خودمونیه پس نیازی به اَکت خاصی نیست اما مراشم و ایونت فردا ....
+ازتون میخوام حس واقعی رو به مردم نشون بدیم مهم نیست اکر نثش بازی کنید با تصویری از قدرت مشارکت ثروت و مهم تر از همه عشق
ات:(*ابروهاشو درهم کشید و چشماش ریز شد)
ات:چی؟
+حاشیه باعث میشه ویو بالا بره
ات:حاشیه برای ادمای تازه کاره نه من مثل اینکه نمیدونید با کی سر یه میز نشستید
+....
تهیونگ:(جدی به مدیرعامل نگاه میکرد و از حرفش حتی ذره ای تعجب نکرد)
+خانم جئون ....بهتره کاری که میگم رو انجام بدید
ات:(با همون حالت بهش نگاه کرد)
+اینطوری همه چیز به نفعتونه
ات:من بازیگر نیستم و دنبال نفع و سود ام نیستم پس بهتره از این پیشنهاد های احمقانه به من ندی
*ات عین انبار باروت بود که یه حرقه میت نست اونا یه مرز انفجار برسونه
+همین که گفتم ...یادم نمیاد بهتون حق انتخاب داده باشم
*ات اومد بلند شه سمتش بره که تهیونگ دستشو گرفت و فکرشو خوند
تهیونگ:زده به سرت؟یادت رفته کجاییم؟(زیر گوشش زمزمه کرد)
ات:...
+پایان جلسه.
**ات از سالن زد بیرون که تهیونک دستشو دور مچ ات حلقه کرد و اونو به سمت خودش برگردوند
تهیونگ:دفعه اخرت باشه با رفتارت حماقت میکنی زمین بازی اینجا فرق داره
ات:چیه نکنه خوشت اومده؟
تهیونگ:(پوزخندی زد و نکاهشو از ات به اطراف داد)
ات:ازت متنفرم کیم تهیونگ
تهیونگ:هرچقدر میخای این دیالوگ رد تکرار کت چیزی عوض نمیشه....نمیتونی ازم دور شی
ات:(دستشو از دست کیم کشید بیرون و سوار ماشینش شد و ثمت عمارت روند که گوشیش زنک خورد)
Kook
ات :بله؟
کوک:یاااا باز که عصبی ای
ات:کارتو بگو
کوک:(*از لحن و سردی ات لحظه ای مکث کرد و لبخند روی لباش کم رنگ تر شد)
ات:کاری نداری قطع کنم
کوک:خوبی؟
ات:همینو میتونستی تو یه پیام بپرسی
کوک:...
کوک:جواب پیامامم نمیدی ات
ات:حتما ندیدم
کوک:....(لبخند تلخی زد )
کوک:باشه پس بعدا بهت زنگ میزنم.
ات:...
*ات با سرعت ۲۰۰ ات یهو پاشو روی ترمز گذاشت و زد کنار دستشو توی موهاش فرو برد و سرشو به فرمون تکیه داد انگار ذره ذره داشت از هم فرومیپاشید ....انگار هیج پیز واقعا متعلق به اون نبود انگار به هیچ جا تعلق نداشت انگار هیچ آغوشی پذیرای جسم خستش نبود ....سرشو عقب برد و صندلی تکیه داد و نفس عمیقی کشید دلش میخواست به کوک بگه چقدر دلش براش تنگ شده چقدر....اما نمیتونست انگار بلد نبود به اطراف نگاه کرد دقیقا حلوی در عمارت بود از ماشین پیاده شد و به سمت اتاق قدم برداشت رفت توی تراس سردی و گرفتگی هوا روشنی روز رو از ببین برده بود سیگارشو برداشت روشنش کرد شاید با این اروم میشد پک اولو که کشید سیگار از دستش کشیده شد....
ببخصید بابت تاخیر ....دلایلو بهتون گفته بودم
شرایط نزاشتم چون میخام ۳ ۴ تا پارت دیگه ام بدم👅🙇🏻♂️
- ۲.۵k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط