فانوس به دست دوردستها ؛ به کوچه ها می روم

فانوس به دست دوردستها ؛ به کوچه ها می روم

نور حتی تا نزدیکم را روشن نمی کند

انگار تنها فانوس به دست این شهر خورشیدهایم

راه تاریک است ... کسی نیست

رهگذر تنها منم با کوله باری از نامردمی ها

می کَنم قدم هایم را از دل این شب ها

تا برسم به شهر بی رویا

خود را می زنم به همه ی بیراه ها

سرنوشت را رد می کنم تا برسم به آخر

نه فانوس نه خورشید روشن نمی کنند راهم را

پُرم از این سفرهای بی انتها

ای کاش هرگز نمی رفتند این قدمها ...
دیدگاه ها (۳)

باید سکوت کنم چندیست تمرین می کنم / من می توانم ،می شود آرام...

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شودو انسان با نخستین درددر من ز...

قدیرم نوشته ... اشتباهدراین آسمان ؛ جایم نیستکوله بارم درشهر...

همیشه آخر قصه یکی راهی شده رفته یکی مبهوته و یاد روزای رفته ...

سلام...گاهی که دلتنگ می شم..گاهی که سرسام می گیرم..گاهی که د...

ببخشید یکم شخصیت سادیسم دارمپارت ۲- *وارد آپارتمانمون که میش...

پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط