حاصلِ دل بردنت سر بر گریبان بردن است

حاصلِ دل بردنت سر بر گریبان بردن است
شاعری دیوانه را تا مرز باران بردن است

هرچه می خواهد دل ِتنگت بگو؛ چشمان تو
شاخه ای گل را به آغوش زمستان بردن است

شورش باد صبا در پیچش ِگیسوی تو
عطر دلتنگی یوسف را به کنعان بردن است

عقل خود را می شود انکار کرد اما غمت
بی گناهان را به جرم دل به زندان بردن است

می پرستم چشم های روشنت را روز و شب
گرچه ایمان از کفِ دستِ مسلمان بردن است
دیدگاه ها (۸)

‌با من به خنده گفت که باری هنوز هم؟ گریان جواب دادمش، آری هن...

وقتی که در هم می شود حالِ من و بارانبوی تو را می گیرم از آوی...

حرف ها دارم برایت خوب من، میخوانی ام؟درد ها دارم اگر من روز ...

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیستیا نگاهم بکند چشم تو مجبو...

حاصل دل بردنت , سر بر گریبان بردن استشاعری دیوانه را تا مرز ...

حاصلِ دل بردنت سر بر گریبان بردن استشاعری دیوانه را تا مرز ب...

حاصل دل بردنت....

شهره ی عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم اخگر دل‌زنده‌ام، محتاج...

.غیر ازین در، خواهش احسان نمی‌آید به کارالتماس از دست این‌وآ...

سامان علی یاری

بارها از من خواسته بودند تا فعالیت نکنم تا اجازه دهد کنار فر...

مهدی شریفی شادفر شاعر سنقری

امیر شعبانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط