مینویسم...

مینویسم...
برای قلبی که شکست...
ودستی که دیگرتوان نوشتن ندارد...
و ذهنی که دیگر یارای فکر کردن نداشت...
مینویسم..
ازسرابی که همه هستی ام را به یغما برد...
و از طوفانی که خانه آرزوهایم راویران ساخت...
خانه ای که خراب شد کاخ آرزوهایم بود...
مینویسم...
ازبغض..
ازسکوت..
ازهرآنچه باید بشکند..
و شکسته شد .....
و هنر هیچ بند زنی اون رو بند نزد....
مینویسم...
از دردهای التیام نیافته...
ازبغض های بی صداشکسته...
از خفقان در گلو مانده .....
مینویسم...
ازتنهایی...
از خودم....
از من......
از دل تنهام...
از افکار نا بسامانم.....
مینویسم....
بجز نوشتن چیزی آرامم نمیکند...
تنهایی با دلم انس گرفته....
تنهاییی قدومت بر دلم مبارکباد....
دیدگاه ها (۱)

رُک بگویم... از همه رنجیده ام !!!از غریب و آشنا ترسیده ام !!...

اگـه خواستــی در مـورد کـسـی قـضاوت کنـی...آروم تـو دلت بگـو...

درد بی درمان شنیدی ؟ حال من یعنی همین !بی تو بودن ، درد دارد...

نه یادی...نه خاطره ای...نه حرفی از "تو" باقیست..!اما منبا هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط