مترسک گفت ای گندم توگواه باش مرابرای ترساندن ساختن

مترسک گفت ای گندم توگواه باش مرابرای ترساندن ساختن
ولی من عاشق اون پرنده ای بودم که ازگرسنگی مرد...
دیدگاه ها (۵)

عازم یک سفرم، سفری دور به جایی نزدیک، سفری از خود من تا به خ...

راه میروم و شهر زیر پاهایم تمام میشود! تو... هیچ کجا نیستی.....

عرض کوچه رو آنقدر قدم زدم که یادم رفت کدام طرف کوچه بن بست ب...

رسم غریبی بود... هم آغوشیه چشمان من و تو... خواستیم قصه غربت...

اینم از همه‌ی آرتای ملتاوکی باشفقط چرا اون همه خط‌خطی‌ای که ...

حاجی عاشق اون قسمتش که با مشت باکوگو رو زد بیهوش کرد بودم

امین تو هم مثل اتش عاشق شدی فقط اون مرجان بود و تو ایلسو رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط