محرم شده بود
محرم شده بود
از خونه زدم بیرون که برم تو خیابونا یه دوری بزنم که دیدم صدای گریه و التماس از تو کوچه میاد
درب رو باز کردم
دیدم همسایه بغلی که یه مادر و دختر بودن افتادن به پای صاحبخونه و دارن التماسش میکنن یه روز دیگه بهشون وقت بده
چند تا خونه اون وَر تر ملت صف وایساده بودن واسه گرفتن نذری...
اما واسه اینکه صفشون رو از دست ندن
هیچکی سمت این مادر و دختر نیومد
انقدر با صاحبخونه حرف زدم تا یک روز دیگه بهشون مهلت داد
پشت چراغ قرمز وایساده بودم
دیدم یه دختر بچه هی میزنه به شیشه ماشینا و میگه: تو رو خدا یه فال ازم بخرید بخدا میخوام دفتر مدرسه بخرم تو رو خدا فقط هزار تومنه...
هیچکی حتی بهش توجهم نکرد
همون لحظه ایستگاه صلواتی کنار خیابون یه سینی شربت آورد که بین ماشینا پخش کنه
همه شیشه ها رو آوردن پایین و دستاشون رو آوردن بیرون و میگفتن آقا آقا یکی ام بده اینجا
یه فال از دختر بچه گرفتم و گفتم کوچولو تو دلت پاکه میشه یه دعا کنی...
گفت چه دعایی؟؟؟
گفتم دعا کن یکم دلامون شبیه دل تو پاک بشه...
رفتم جلوتر دیدم یه صف خیلی طولانی ملت وایسادن...
پرسیدم آقا این صف نذری چرا انقدر طولانیه؟؟؟
گفت آقا بیا تو هم وایسا تو صف آخه این رستورانه هر سال محرم کباب نذری میده
اون دست خیابون رو نگاه کردم
یه مرکز اهدای خون بود
تابلو زده بود در کشورمان حدود سه هزار نفر برای زنده ماندن به خون شما احتیاج دارند
سرم رو گذاشتم رو فرمون
تاسف خوردم و بغض کردم به حال این ملت...
رُک بگم از آدم بودن و انسان بودنم حالم بهم خورد...
چی بر سر ما اومد که انقدر از آدمیت دور شدیم
واقعا چی بر سر ما اومد که انقدر بی وجدان شدیم..
کِی میخوایم یکم به خودمون بیایم
به خداوندی خدا قسم نه خدا راضیِ نه امام حسین که همسایت گشنه بخوابه،هم شهریت تو خیابون بخوابه،یه بچه پول نداشته باشه بره مدرسه اونوقت تو بیای دیگ دیگ نذری بدی
یکم به خودمون بیایم...
فقط یکم....
#امیرعلی_اسدی
از خونه زدم بیرون که برم تو خیابونا یه دوری بزنم که دیدم صدای گریه و التماس از تو کوچه میاد
درب رو باز کردم
دیدم همسایه بغلی که یه مادر و دختر بودن افتادن به پای صاحبخونه و دارن التماسش میکنن یه روز دیگه بهشون وقت بده
چند تا خونه اون وَر تر ملت صف وایساده بودن واسه گرفتن نذری...
اما واسه اینکه صفشون رو از دست ندن
هیچکی سمت این مادر و دختر نیومد
انقدر با صاحبخونه حرف زدم تا یک روز دیگه بهشون مهلت داد
پشت چراغ قرمز وایساده بودم
دیدم یه دختر بچه هی میزنه به شیشه ماشینا و میگه: تو رو خدا یه فال ازم بخرید بخدا میخوام دفتر مدرسه بخرم تو رو خدا فقط هزار تومنه...
هیچکی حتی بهش توجهم نکرد
همون لحظه ایستگاه صلواتی کنار خیابون یه سینی شربت آورد که بین ماشینا پخش کنه
همه شیشه ها رو آوردن پایین و دستاشون رو آوردن بیرون و میگفتن آقا آقا یکی ام بده اینجا
یه فال از دختر بچه گرفتم و گفتم کوچولو تو دلت پاکه میشه یه دعا کنی...
گفت چه دعایی؟؟؟
گفتم دعا کن یکم دلامون شبیه دل تو پاک بشه...
رفتم جلوتر دیدم یه صف خیلی طولانی ملت وایسادن...
پرسیدم آقا این صف نذری چرا انقدر طولانیه؟؟؟
گفت آقا بیا تو هم وایسا تو صف آخه این رستورانه هر سال محرم کباب نذری میده
اون دست خیابون رو نگاه کردم
یه مرکز اهدای خون بود
تابلو زده بود در کشورمان حدود سه هزار نفر برای زنده ماندن به خون شما احتیاج دارند
سرم رو گذاشتم رو فرمون
تاسف خوردم و بغض کردم به حال این ملت...
رُک بگم از آدم بودن و انسان بودنم حالم بهم خورد...
چی بر سر ما اومد که انقدر از آدمیت دور شدیم
واقعا چی بر سر ما اومد که انقدر بی وجدان شدیم..
کِی میخوایم یکم به خودمون بیایم
به خداوندی خدا قسم نه خدا راضیِ نه امام حسین که همسایت گشنه بخوابه،هم شهریت تو خیابون بخوابه،یه بچه پول نداشته باشه بره مدرسه اونوقت تو بیای دیگ دیگ نذری بدی
یکم به خودمون بیایم...
فقط یکم....
#امیرعلی_اسدی
- ۱۱.۴k
- ۰۲ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط