پارت ۱۲: سکوتِ قبل از طوفان
پارت ۱۲: سکوتِ قبل از طوفان
(از دید: ات)
تاریکیِ راهِ مخفی، بویِ نم و آهن میداد. پاهام میلرزید، اما تصویرِ صورتِ مصممِ تهیونگ جلوی چشمام بود. باید میرفتم. نباید زحماتِ اون و حمایتِ کوک و جین رو هدر میدادم.
دقیقاً وقتی به انتهایِ دالانِ باریک رسیدم، چراغهایِ اضطراری با نورِ قرمزِ ضعیفی روشن شدن. جیمین اونجا بود، کنارِ یک سیستمِ کامپیوتریِ پیشرفته که داشت با سرعتِ نور کدها رو چک میکرد. وقتی من رو دید، چشماش از تعجب گرد شد: «ات؟! اینجا چیکار میکنی؟ تهیونگ کجاست؟»
نفسنفسزنان گفتم: «اون… اون با جک و سوهو درگیره. کوک و جین هم دارن کمکش میکنن. بهم گفت بیام اینجا پیش تو!»
جیمین با عصبانیت مشتش رو به میز کوبید: «لعنت بهش! اون میدونست جک و سوهو یه تلهی بزرگتر دارن. اونا فقط برای دعوا نیومدن؛ اونا اومدن تا کلِ سیستمِ امنیتیِ عمارت رو هک کنن و منفجرش کنن!»
قلبم برای یک ثانیه ایستاد: «چی؟! یعنی…»
«یعنی تهیونگ داره خودش رو فدا میکنه تا اونا رو سرگرم کنه و وقت بخره تا من بتونم سیستم رو ریست کنم! اگه نتونم این کار رو بکنم، کلِ این عمارت تا ۵ دقیقهی دیگه با خاک یکسان میشه!»
همون لحظه، صدایِ مهیبِ انفجار از طبقه بالا لرزه به تنِ عمارت انداخت. صدایِ داد و فریادِ کوک رو شنیدم که اسم تهیونگ رو صدا میزد.
جیمین با سرعت برگشت سمتم: «ات، گوش کن! من باید رویِ این کدها تمرکز کنم. یه اسلحه اونجاست… اگه کسی از اون در اومد تو، حق نداری بذاری بیاد جلو. حتی اگه اون شخص… جک یا سوهو باشه، باید شلیک کنی. میتونی؟»
به اسلحه نگاه کردم. دستام میلرزید، اما نگاهِ جیمین بهم قدرت داد. من دیگه اون دخترِ ضعیف نبودم. من باید برای تهیونگ میجنگیدم!
ادامه دارد....
میذارم الان
(از دید: ات)
تاریکیِ راهِ مخفی، بویِ نم و آهن میداد. پاهام میلرزید، اما تصویرِ صورتِ مصممِ تهیونگ جلوی چشمام بود. باید میرفتم. نباید زحماتِ اون و حمایتِ کوک و جین رو هدر میدادم.
دقیقاً وقتی به انتهایِ دالانِ باریک رسیدم، چراغهایِ اضطراری با نورِ قرمزِ ضعیفی روشن شدن. جیمین اونجا بود، کنارِ یک سیستمِ کامپیوتریِ پیشرفته که داشت با سرعتِ نور کدها رو چک میکرد. وقتی من رو دید، چشماش از تعجب گرد شد: «ات؟! اینجا چیکار میکنی؟ تهیونگ کجاست؟»
نفسنفسزنان گفتم: «اون… اون با جک و سوهو درگیره. کوک و جین هم دارن کمکش میکنن. بهم گفت بیام اینجا پیش تو!»
جیمین با عصبانیت مشتش رو به میز کوبید: «لعنت بهش! اون میدونست جک و سوهو یه تلهی بزرگتر دارن. اونا فقط برای دعوا نیومدن؛ اونا اومدن تا کلِ سیستمِ امنیتیِ عمارت رو هک کنن و منفجرش کنن!»
قلبم برای یک ثانیه ایستاد: «چی؟! یعنی…»
«یعنی تهیونگ داره خودش رو فدا میکنه تا اونا رو سرگرم کنه و وقت بخره تا من بتونم سیستم رو ریست کنم! اگه نتونم این کار رو بکنم، کلِ این عمارت تا ۵ دقیقهی دیگه با خاک یکسان میشه!»
همون لحظه، صدایِ مهیبِ انفجار از طبقه بالا لرزه به تنِ عمارت انداخت. صدایِ داد و فریادِ کوک رو شنیدم که اسم تهیونگ رو صدا میزد.
جیمین با سرعت برگشت سمتم: «ات، گوش کن! من باید رویِ این کدها تمرکز کنم. یه اسلحه اونجاست… اگه کسی از اون در اومد تو، حق نداری بذاری بیاد جلو. حتی اگه اون شخص… جک یا سوهو باشه، باید شلیک کنی. میتونی؟»
به اسلحه نگاه کردم. دستام میلرزید، اما نگاهِ جیمین بهم قدرت داد. من دیگه اون دخترِ ضعیف نبودم. من باید برای تهیونگ میجنگیدم!
ادامه دارد....
میذارم الان
- ۱.۱k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط