𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۱۰

ا.ت با بدنی که از گرمای آب کمی آرام شده بود، از حمام بیرون آمد. او برای لحظه‌ای فکر کرد که خانه خالی است و جونگ‌کوک احتمالاً هنوز خواب است یا جایی نیست. او حتی به دنبال لباس‌هایش نگشت؛ فقط یک تیشرتِ بسیار بزرگ و گشاد که تا روی زانوهایش می‌رسید را پوشید. او با موهایِ نمناک و ظاهری بسیار بی‌دفاع، به سمتِ آشپزخانه رفت تا برای خودش پنکیک درست کند.

صدایِ سرخ شدنِ تابه و بویِ شیرینِ پنکیک، فضایِ ساکتِ خانه را پر کرد. اما ناگهان، صدای قدم‌هایِ آشنا و سنگین، سکوت را شکست. جونگ‌کوک با همان نگاهِ نافذ و لبخندِ کنایه‌آمیز، از پله‌ها پایین آمد.

او با دیدنِ ا.ت در آن تیشرتِ بزرگ که انگار چیزی جز اون تنش نبود و پوستِ پاهایِ لرزانش از زیرِ لبه‌یِ لباس مشخص بود، لحظه‌ای مکث کرد. اما به جایِ عقب‌نشینی، تصمیم گرفت بازی را شروع کند. او شروع کرد به کلماتِ کنایه‌آمیز گفتن و با هر حرکت، ا.ت را بیشتر از کوره در می‌برد.

— «پس بالاخره از مخفیگاهت اومدی بیرون؟» جونگ‌کوک با لحنی بازیگوش و آزاردهنده نزدیک شد.

ا.ت که از حضورِ او غافلگیر شده بود، با عصبانیت چنگ زد به قاشق. «برو پیِ کارت جونگ‌کوک! من فقط گشنمه!»

و این شروع شد... یک دعوایِ لفظیِ طولانی و پر از فریاد. آن‌ها از مسائلِ کوچک شروع کردند و به بحث‌هایِ عمیق‌تر رسیدند. ا.ت با تمامِ وجودش بر سرِ رفتارهایِ عجیبِ او داد می‌زد و جونگ‌کوک با آن آرامشِ روانی که انگار برایِ تحریکِ کردنِ ا.ت ساخته شده بود، هر حرفش را با یک کنایه‌یِ تند پس می‌زد.

در اوجِ این بحث، ناگهان ا.ت خشکش زد. او با وحشت به پاهایش نگاه کرد. با شدتِ دعوا و عجله‌ای که داشت، اصلاً متوجه نشده بود که شلوارش را نپوشیده است! او فقط آن تیشرتِ لانگ در تن داشت.

با صورتِ سرخ و چشم‌هایِ پر از اشک، با سرعت به سمتِ اتاقش دوید تا خودش را پنهان کند. اما او نمی‌دانست که جونگ‌کوک، که دیگر طاقتِ این بازی را نداشت، با سرعتِ یک شکارچی، راهش را سد کرد.

قبل از اینکه ا.ت بتواند عکس‌العمل نشان دهد، جونگ‌کوک او را از کمر گرفت و در هوا بلند کرد. ا.ت با فریاد و مقاومت تلاش می‌کرد خودش را رها کند، اما جونگ‌کوک با قدرتی باورنکردنی، او را روی کاناپه‌یِ بزرگِ سالن انداخت و خودش روی او خیمه زد.

— «چیکار می‌کنی؟! ولم کن! دست نگیر!» ا.ت با جیغ و داد و گریه، سعی داشت او را پس بزند، اما جونگ‌کوک در دنیایِ خودش بود. او سرش را به سمتِ گردنِ ا.ت برد و با شدت، گازِ کوچکی از پوستِ حساسِ او گرفت.

— «آاااااه! ولم کن! خواهش می‌کنم ولم کن!» صدایِ گریه‌یِ ا.ت در کلِ عمارت می‌پیچید. او دیگر از ترس و فشارِ این موقعیت، فقط بلد بود گریه کند.

اما ناگهان... صدایِ باز شدنِ درِ اصلی و قدم‌هایِ سریعِ کسی به گوش رسید.

— «جونگ‌کوک؟ جئون جونگ‌کوک! تو داری چیکار می‌کنی؟!»

صدایِ جیمین بود. او با چشم‌هایِ گشاد شده، صحنه‌یِ عجیبی را می‌دید: جونگ‌کوک که رویِ ا.ت خیمه زده بود و ا.ت که زیرِ او در حالِ گریه و التماس بود. جیمین با وحشت و بدبینی، بدون اینکه بداند داستان از چه گذشته، فریاد زد:

— «دیوونه شدی؟ داری با اون چیکار می‌کنی؟ اون خواهرته! تو داری از حدت می‌گذری!»

کلماتِ جیمین مثلِ یک قالبِ یخِ سرد رویِ سرِ جونگ‌کوک فرود آمد. او ناگهان از حالتِ خود بی‌خود شد و با یک حرکت، خودش را از رویِ ا.ت جدا کرد. او ایستاد، نفس‌هایش سنگین بود و نگاهش از شوک و خشمِ جیمین، متزلزل شده بود.

در همین لحظه، ا.ت که از شدتِ ترس و تحقیر، دیگر توانِ ایستادن نداشت، با لرزش و گریه‌هایی که قطع نمی‌شد، با تمامِ سرعت از کنارِ آن‌ها فرار کرد و درِ اتاقش را با شدت بست. صدایِ قفل شدنِ در، سکوتِ سنگینی را میانِ آن دو مرد برقرار کرد.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۱۰صدایِ دکمه‌هایِ دست...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۹صبحِ روزِ بعد، نورِ ...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۸بعد از اینکه ا.ت با ...

اسم: رقص در لبه ی پرتگاهپارت دومتنش میان آن ها از مدتی قبل ب...

سه قلب یک عشق. پارت 14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط