♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 129・]ᕗ
تا خود صبح نگاش کردم و اشک ریختم دیوانه وار دوسش داشتم
هوا که روشن شد فهمیدم وقته رفتنه..
میدونستم بیداری تا دیر وقت دیشب حالا حالاها خواب نگهش میداره.
قلبم به درد افتاد.
دل کندن از جونگکوک برام نشدنی ترین چیز ممکن بود.
اشکام سریع و پردرد شدن
اروم دستاش رو از دورم باز کردم تو جام نشستم
با دستام صورتم رو پوشوندم و هق هق اروم و خفه ای ازم خارج
شد و اشکام مثل ابر بهار روی صورتم جاری شد. كل صورتم خیس خیسه بود.
نمیخواستم جونگکوک بیدار شه... نباید میشد
سریع ولی اروم لباسام رو برداشتم و از تخت پایین رفتم.
لباسام رو پوشیدم و یه بار دیگه نگاش کردم اشکام امونم رو بریده بود و قلبم بدجور گرفته بود.
احساس غم همه وجودم رو گرفته بود و انگار یه سیب توی
گلوم گیر کرده بود که نفس کشیدن رو برام خیلی سخت کرده بود.
اشک ریختم و سریع از اتاقش زدم بیرون
جزء به جزء خونه اش رو نگاه کردم و داغون و پردرد از خونه اش
زدم بیرون
اسب رو از درخت باز کردم و با تاخت و داغون برگشتم به قصر.
تمام طول راه رو اشک ریختم و به طالع نحسم لعنت فرستادم.
رسیدم به جایی که اهلش بودن داشت منو از جونگکوک جدا میکرد
توی راهرو قدم گذاشتم از معاشقه شیرین دیشبمون دل درد داشتم
یه دستم رو روي دلم گذاشتم. توماس جلوم سبز شد.
توماس : کجا بودی؟
باخشم و غیض گفتم : به تو ربطی نداره بهتر تا چند دقیقه دیگه
فرستاده پاپ برای اجرای مراسم ازدواج حاضر باشه..فقط چند
دقیقه دیگه... تصمیم باتوعه که بجنبی یا وایستی و پشت پا زدنم رو
نگاه کنی.. یادت نره. چند دقیقه...
دندوناش رو به هم فشار داد و نگام کرد؛با نفرت از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاقم خیاط با لباس عروسی اونجا بود.
لبخند گشادی زد و لباس رو بالا گرفت و گفت : مورد پسند هست
بانوی من؟
یاد حرفام درباره جونگکوک و فکرام اون لحظه ای که خیاط داشت
اندازههای این لباس رو میگرفت توی ذهنم اومد.چقدر زود همه چیز خراب شد. کلافه چشمام رو بستم و با خشم گفتم : لباس رو بذار و گمشو بیرون
با تعجب گفت : بله؟
داد زدم گفتم : گمشو بیرون
ᕙ[・part 129・]ᕗ
تا خود صبح نگاش کردم و اشک ریختم دیوانه وار دوسش داشتم
هوا که روشن شد فهمیدم وقته رفتنه..
میدونستم بیداری تا دیر وقت دیشب حالا حالاها خواب نگهش میداره.
قلبم به درد افتاد.
دل کندن از جونگکوک برام نشدنی ترین چیز ممکن بود.
اشکام سریع و پردرد شدن
اروم دستاش رو از دورم باز کردم تو جام نشستم
با دستام صورتم رو پوشوندم و هق هق اروم و خفه ای ازم خارج
شد و اشکام مثل ابر بهار روی صورتم جاری شد. كل صورتم خیس خیسه بود.
نمیخواستم جونگکوک بیدار شه... نباید میشد
سریع ولی اروم لباسام رو برداشتم و از تخت پایین رفتم.
لباسام رو پوشیدم و یه بار دیگه نگاش کردم اشکام امونم رو بریده بود و قلبم بدجور گرفته بود.
احساس غم همه وجودم رو گرفته بود و انگار یه سیب توی
گلوم گیر کرده بود که نفس کشیدن رو برام خیلی سخت کرده بود.
اشک ریختم و سریع از اتاقش زدم بیرون
جزء به جزء خونه اش رو نگاه کردم و داغون و پردرد از خونه اش
زدم بیرون
اسب رو از درخت باز کردم و با تاخت و داغون برگشتم به قصر.
تمام طول راه رو اشک ریختم و به طالع نحسم لعنت فرستادم.
رسیدم به جایی که اهلش بودن داشت منو از جونگکوک جدا میکرد
توی راهرو قدم گذاشتم از معاشقه شیرین دیشبمون دل درد داشتم
یه دستم رو روي دلم گذاشتم. توماس جلوم سبز شد.
توماس : کجا بودی؟
باخشم و غیض گفتم : به تو ربطی نداره بهتر تا چند دقیقه دیگه
فرستاده پاپ برای اجرای مراسم ازدواج حاضر باشه..فقط چند
دقیقه دیگه... تصمیم باتوعه که بجنبی یا وایستی و پشت پا زدنم رو
نگاه کنی.. یادت نره. چند دقیقه...
دندوناش رو به هم فشار داد و نگام کرد؛با نفرت از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاقم خیاط با لباس عروسی اونجا بود.
لبخند گشادی زد و لباس رو بالا گرفت و گفت : مورد پسند هست
بانوی من؟
یاد حرفام درباره جونگکوک و فکرام اون لحظه ای که خیاط داشت
اندازههای این لباس رو میگرفت توی ذهنم اومد.چقدر زود همه چیز خراب شد. کلافه چشمام رو بستم و با خشم گفتم : لباس رو بذار و گمشو بیرون
با تعجب گفت : بله؟
داد زدم گفتم : گمشو بیرون
- ۱.۴k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط