ابلیس

part ۱۴۰
عمارت زیر رگبار گلوله بود که چویا ائویی رو سفت به سینه اش فشرد و سریع گوشی رو برداشت و با اکوتاگاوا تماس گرفت
+ اکوتاگاوا...لطفا کمکم...ایی...
با ترس گفت و در نهایت تیری به بازوش برخورد کرد و آخ دردمندی گفت
تلفن رو قطع کرد و از جاش بلند شد اما دستش خونریزی داشت
+ مگه این یه نقشه...نبود؟
ائویی رو توی اتاقش گذاشت و داد زد و از اتاق بیرون رفتو لویی رو دید
" آره این یه نقشه بود ولی بنظرت با وجود تو...دازای سمت من برمیگرده؟ نه چون تو هستی و اگه نباشی من راحت تر میتونم دازای رو بدست بیارم "
چویا ترسیده قدمی عقب رفت
+ نمیتونی بزنی زیر همه چی
" میتونم "
چویا سمت اتاق رفت و درو قفل کرد و دنبال پارچه ای گشت و از شانسش هیچی پیدا نکرد و گوشه لباسش رو پاره کرد و باهاش جلوی خونریزی رو گرفت
+ امیدوارم زودتر برسی! من اشتباه کردم
...............................................
بعد مدت ها با انگو ملاقات کرده بود و داشتن درمورد اطلاعات بدست آورده صحبت میکردن.
" دازای...میخوام یه چیزیو بهت بگم... "
_ چی؟
" مدیر...مدیر تنها نیست "
دازای نگاهشو از لب تاپ گرفت و به انگو داد
_ منظورت چیه؟ اون همدست داره؟
" آره "
_ مدرکی داری؟
" نه ولی این عکس... "
تا خواست عکس رو نشون بده اکوتاگاوا وارد اتاق شد و با ترس و اضطراب گفت
" دازای سان عجله کنید "
_ چخبر شده؟
" چویا سان...با ائویی چان... "
دازای سریع از جاش بلند شد و با اخم نگاهی به اکوتاگوا انداخت
_ چخبره؟
" به عمارت حمله کردن "
دازای تچی زیر لب گفت و با سرعت دوید
_ سریع بلیط بگیر عجله کن...انگو به کارا رسیدگی کن
از هتل خارج شد و سوار ماشین شدن و به سمت فرودگاه حرکت کردن و سریع بلیط رو گرفت و با اولین وقت سوار شدن.
_ لعنتی چرا انقدر آروم میره
" آروم باشید "
_ خفه شو اکوتاگاوا...فقط ببند
بعد از مدتی نفس گیر دازای با کلی درگیری بخاطر مردم پیاده شد...
...............................................
در کوبیده میشد و چویا بیشتر تو خودش جمع میشد...باید چیکار میکرد؟ هیچ سلاحی نداشت و از همه مهمتر ائویی رو چیکار میکرد؟ اگه بلایی سرش میومد؟
ضربات مداومی به در وارد میشد اما با شنیدن صدای شلیک گلوله در باز شد و چویا بلند شد و هر قدمی که اون مرد جلو میومد چویا به عقب میرفت...دازای خودتو برسون لعنتی!
چه امیدی داشت؟ دازای اینجا نبود و تا برسه زمان زیادی می‌برد...قرار بود بمیره؟ سر حماقت خودش قرار بود بمیره...چرا نتونست روزی رو بسازه که لب همه خندون باشه؟
مردی قد بلند و هیکلی سمتش رفت و مچ دستش رو گرفت
+ ولم کن...دستمو ول کن
" هیش ساکت...قرار نیست بهت سخت بگیرم "
+ تو کی هستی اصلا...ولم کن عوضی!
مرد متقابل عصبی شد و دست هاشو پشتش قفل کرد و بعد از بستن دستش کولش کرد
" ارباب رو منتظر نزار "
از اتاق بیرون بردتش و گفت
" سرو صدا کنی زنده نمیمونی...ارباب از سرو صدا متنفره "
از پله ها پایین رفت تا اینکه با لویی برخورد کرد
" خیلی خوشحالم که تونستم از وجودت حداقل یه سودی ببرم...خونه جدید بهت خوش بگذره "
لویی با تمسخر گفت و چویا با چشمایی خیس بهش خیره شد
+ نمیبخشمت...دازای نمیبخشتت
" خیلی دست بالا گرفتی...تو تهش یه کالا باشی "
سوار ماشین شد و با بغض به اتاق ائویی خیره شد و بعد ماشین حرکت کرد
+ دازای...خواهش میکنم پیدام کن!
...........................................................
به عمارت رسید اما به موقع نرسید
_ چویا کجاست؟
فریاد زد و به اطراف نگاه کرد همه چی مرتب بود...اینجا چخبره؟ صدای گریه ی ائویی توجهش رو جلب کرد و اکوتاگاوا سمت اتاق دوید و ائویی رو پیش دازای آورد
" حالش خوبه "
_ چویا...الان چویا مهمه...اون کجاست لعنتی!
صدای برخورد کفش با کاشی های روی زمین توجهش رو جلب کرد اما این صدای چویا نبود...چویا هیچوقت اینطوری راه نمی‌رفت...نه با ریتم
" خوش اومدی دازای سان "
دازای زیر چشمی نگاهی به لویی انداخت
_ چویا کجاست؟
" نمیدونم...اومده بودم ببینمش اما انگار نیستش "
_ تو چرا باید چویا رو ببینی؟
خدمتکاری ائویی رو گرفت و با اشاره لویی ائویی رو تو بغل لویی داد
_ به ائویی دست نزن...
" این بچه خیلی نازه...خیلیم شبیه توعه...ولی تنها اشکالش اینه که من مادرش نیستم بلکه اون هر&زه مادرشه
_ چویا کجاست؟
دازای سعی می‌کرد خونسرد باشه اما لویی با هر کلمه رو عصابش میرفت
" نمیدونم...ولی اگه شرط منو قبول کنی شاید پیداش کردم "
دازای خنده ای کرد...خنده سرمستانه ای سر داد و عصبی گفت
_ شرط؟ تو میخوای منو دیوونه کنی؟
اسلحه شو در آورد و سمتش گرفت
_ قسم میخورم میکشمت...نمیزارم حتی جسدت سالم بمونه...
__________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳۴)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

ابلیس

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط