عقد با رئیس مافیا

عقد با رئیس مافیا
𝒫𝒶𝓇𝓉 21
تهیونگ چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
حرف دووون مدام در ذهنش تکرار می‌شد:
«جاسوس واقعی از اول کنار خودت بوده.»
ات با نگرانی پرسید: «تهیونگ؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«از امشب، به هیچ‌کس اعتماد نکن.»
ات آرام گفت: «حتی هانا؟»
تهیونگ جواب نداد.
هانا با ناراحتی گفت: «من طرف توام.»
تهیونگ سرد پرسید: «پس چرا دووون سند رو با خودش برد؟»
هانا مکث کرد.
«چون به من اعتماد نداشت.»
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
«یا شاید تو بهش دستور دادی.»
هانا با شوک گفت: «تهیونگ!»
ات بین آن دو ایستاد.
«بس کنید. الان دشمن واقعی مهم‌تره.»
تهیونگ به ات نگاه کرد و گفت: «حق با توئه.»
چند ساعت بعد، هر سه به عمارت برگشتند.
کانگ جون هنوز از اتفاقات شب قبل گیج بود.
تهیونگ وارد اتاق امنیت شد.
«تمام ورود و خروج‌های هفته گذشته رو بیار.»
کانگ جون پرسید: «دنبال چی می‌گردی؟»
«کسی که اطلاعات رو به بیرون داده.»
فایل‌ها یکی‌یکی روی مانیتور ظاهر شدند.
ات کنار تهیونگ ایستاده بود.
ناگهان کانگ جون گفت:
«رئیس... این عجیبه.»
تهیونگ برگشت.
«چی؟»
کانگ جون به صفحه اشاره کرد.
«سه بار، اطلاعات محرمانه درست چند دقیقه بعد از ورود این شخص به سیستم منتقل شده.»
نام روی صفحه ظاهر شد.
هانا.
ات با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
اما تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد.
هانا که پشت سرشان ایستاده بود، آرام گفت:
«من توضیح دارم.»
تهیونگ برگشت.
«پس توضیح بده.»
هانا نفس عمیقی کشید.
«من اطلاعات رو برای دشمن نفرستادم.»
«پس برای چه کسی؟»
هانا سکوت کرد.
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«هانا.»
او بالاخره گفت:
«برای پدرت.»
همه ساکت شدند.
تهیونگ با ناباوری پرسید:
«پدر من که سال‌هاست مرده؟»
هانا سرش را پایین انداخت.
«منظورم اینه که... قبل از مرگش از من خواست اطلاعات رو به یک نفر مشخص برسونم.»
ات پرسید: «چه کسی؟»
هانا به تهیونگ نگاه کرد.
«سوهو.»
تهیونگ خشکش زد.
«پس تو از اول با سوهو همکاری می‌کردی؟»
هانا فوراً گفت: «نه! من فکر می‌کردم دارم از تهیونگ محافظت می‌کنم.»
تهیونگ با عصبانیت گفت:
«تو بدون اینکه به من بگی، اطلاعات منو به برادرم می‌دادی!»
هانا اشک‌هایش را پاک کرد.
«چون پدرت گفته بود سوهو روزی برمی‌گرده و اگر حقیقت رو بهش نگیم، همه‌چیز بدتر می‌شه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
اما ناگهان تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس.
تماس را پاسخ داد.
صدای سوهو از آن طرف خط آمد:
«بالاخره فهمیدی هانا چه نقشی داشته.»
تهیونگ گفت: «کجایی؟»
سوهو خندید.
«جایی که جواب تمام سؤالاتته.»
«سند کجاست؟»
سوهو چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«سند پیش من نیست.»
تهیونگ اخم کرد.
«پس دست کیه؟»
سوهو جواب داد:
«پیش کسیه که فکر می‌کنی بیشتر از همه بهش اعتماد داری.»
تماس قطع شد.
تهیونگ آرام گوشی را پایین آورد.
ات به او نگاه کرد.
و هر دو هم‌زمان به یک نفر فکر کردند...
کانگ جون.
ادامه دارد... 🖤🔥#فیک
#فیک_تهیونگ
#فن_فیکشن
#فن_فیکشن_کره_ای
#داستان
#داستان_عاشقانه
#مافیا
#رئیس_مافیا
#عشق_اجباری
#عشق_مافیایی
#کاپل
#رمان_قسمتی
دیدگاه ها (۰)

عقد با رئیس 𝒫𝒶𝓇𝓉 20صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات پشت...

𝒫𝒶𝓇𝓉 19عقد با رئیس مافیاات با ناباوری به مرد روبه‌رویش نگاه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط