🌧
🌧
و به اغاز نفس سوگند...
که در میان اینهمه یخبندان...
قلب ادم برفی از نغمه ی صبح گاهی گنجشگکان بهاری...
می تپد...
و من به یاد امدن عید...
از دیوان چشمانت فال می گیرم...
و لبخند از چشمانت می طراود به روی فصل سرد نگاهم...
و من شکوفه می کنم میان برگ های دفتر شعرم...
و ندا می اید...
تو می ایی...
و به اغاز نفس سوگند...
که در میان اینهمه یخبندان...
قلب ادم برفی از نغمه ی صبح گاهی گنجشگکان بهاری...
می تپد...
و من به یاد امدن عید...
از دیوان چشمانت فال می گیرم...
و لبخند از چشمانت می طراود به روی فصل سرد نگاهم...
و من شکوفه می کنم میان برگ های دفتر شعرم...
و ندا می اید...
تو می ایی...
- ۱.۹k
- ۲۵ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط