عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۱۲
فلش بک به فردا صبح
هیاهوی جشن عروسی کل قصر رو فرا گرفته بود همگی از خیاطان تا آرایشگران همه کنار املیا بودن ،املیا تلاش میکرد تا حس خوبی از عروسیش بگیرد ساعت ها گذشت نزدیک ساعت شروع عروسی بود قصر نورانی تر از همیشه بود ولی این نورانی بودن قصر هیچ تاثیری بر قلب املیا نمیزاشت
زمان شروع مراسم عروسی رسید همه تو سالن منتظر املیا بودن تهیونگ و پدر ( همون عاقد خودمون) توی جایگاه منتظر بودن
املیا از اتاقش تا ورودی سالن با شیطنت و بازیگوشی میرفت وقتی به در سالن رسیدند
< املیا جان بهتره اینجا سنگین و باوقار باشین
املیا نفس عمیقی کشید و دامنش رو بالا زد و وارد سالن شد و به سمت جایگاه رفت وقتی رسید
ویو املیا
استرس زیادی توی قلبم بود وقتی اومدم روبه روی تهیونگ وایستادم قلبم از سینه ام بیرون میرفت
پدر=در نام خدای پدر، پسر و روحالقدس. آمین.
بیایید همگی با قلبی فروتن و با ترس از خدا، سخنان او را بشنویم و بخواهیم که این زن و مرد، با اتحاد مقدس ازدواج، زندگی مشترک خود را آغاز کنند.»
کیم تهیونگ شاهزاده انگلیس آیا تو املیا ژنو را به همسری خود میپذیری و قول میدهی که در روزهای خوشی و ناخوشی، در سلامت و بیماری، او را دوست داشته باشی، حرمت بداری و در کنارش باشی تا مرگ شما را از هم جدا کند؟
_.....بله ( با مکث)
و بعد پدر دوباره همون جمله ها رو به من گفت
+...ب...بله
وقتی جواب دادیم پدر حلقه هایی رو دراورد و به سمتمون گرفت تهیونگ حلقه رو برداشت و توی انگشتم گذاشت و منم متقابلا همین کارو کردم
پدر=با این حلقه، من تو را تقدیس میکنم و با عشق و وفاداری در پیوند مقدس ازدواج، تو را به عنوان همسر خود میگیرم. آمین
هر دومون به طرف جمعیتی که درحال دست زدن و شادی کردن بودند برگشتیم
همه باهم دعا کردن"و اگر صلاحدید تو باشد، آنها را از لطف فرزندان بهرهمند ساز و در تربیت آنها به آنها حکمت عطا کن تا در راه تو رشد کنند"
پارت ۱۲
فلش بک به فردا صبح
هیاهوی جشن عروسی کل قصر رو فرا گرفته بود همگی از خیاطان تا آرایشگران همه کنار املیا بودن ،املیا تلاش میکرد تا حس خوبی از عروسیش بگیرد ساعت ها گذشت نزدیک ساعت شروع عروسی بود قصر نورانی تر از همیشه بود ولی این نورانی بودن قصر هیچ تاثیری بر قلب املیا نمیزاشت
زمان شروع مراسم عروسی رسید همه تو سالن منتظر املیا بودن تهیونگ و پدر ( همون عاقد خودمون) توی جایگاه منتظر بودن
املیا از اتاقش تا ورودی سالن با شیطنت و بازیگوشی میرفت وقتی به در سالن رسیدند
< املیا جان بهتره اینجا سنگین و باوقار باشین
املیا نفس عمیقی کشید و دامنش رو بالا زد و وارد سالن شد و به سمت جایگاه رفت وقتی رسید
ویو املیا
استرس زیادی توی قلبم بود وقتی اومدم روبه روی تهیونگ وایستادم قلبم از سینه ام بیرون میرفت
پدر=در نام خدای پدر، پسر و روحالقدس. آمین.
بیایید همگی با قلبی فروتن و با ترس از خدا، سخنان او را بشنویم و بخواهیم که این زن و مرد، با اتحاد مقدس ازدواج، زندگی مشترک خود را آغاز کنند.»
کیم تهیونگ شاهزاده انگلیس آیا تو املیا ژنو را به همسری خود میپذیری و قول میدهی که در روزهای خوشی و ناخوشی، در سلامت و بیماری، او را دوست داشته باشی، حرمت بداری و در کنارش باشی تا مرگ شما را از هم جدا کند؟
_.....بله ( با مکث)
و بعد پدر دوباره همون جمله ها رو به من گفت
+...ب...بله
وقتی جواب دادیم پدر حلقه هایی رو دراورد و به سمتمون گرفت تهیونگ حلقه رو برداشت و توی انگشتم گذاشت و منم متقابلا همین کارو کردم
پدر=با این حلقه، من تو را تقدیس میکنم و با عشق و وفاداری در پیوند مقدس ازدواج، تو را به عنوان همسر خود میگیرم. آمین
هر دومون به طرف جمعیتی که درحال دست زدن و شادی کردن بودند برگشتیم
همه باهم دعا کردن"و اگر صلاحدید تو باشد، آنها را از لطف فرزندان بهرهمند ساز و در تربیت آنها به آنها حکمت عطا کن تا در راه تو رشد کنند"
- ۱.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط