آلفا خوشتیپ من
آلفا خوشتیپ من
پارت نهم
صبح ¥¥
ویو کوک :
با دل درد بدی بیدار شدم حس کردم داخل بغل کسی سرم رو که بلند کردم تهیونگ رو دید یهو دیشب رو یادم اومد وای نه من دیشب چیکار کردم می خواستم آروم از زیر بازو های بزرگش برم بیرون وقتی از روی تخت بلند شدم دلم تیر کشید و از شدت درد محکم افتادن روی تخت که تهیونگ بیدار شد
راوی :
ته یونگ بیدار شد دید که کوک داره از شدت درد گریه می کنه
ته یونگ : بانی دلت درد می کنه ؟ ( نگران )
کوک : نه پس دارم خوشحالی میکنم بخاطر تو غول هیکل ( گریه و نق زدن )
ته یونگ رفت داخل حموم شیر آب رو تنظیم کرد و رفت داخل اتاق و کوک رو بغل کرد و بردش داخل حموم خودش نشست داخل وان کوک هم گذاشت رو پاش
کوک : ته من زمان هیتم یک ماه دیگه هست چرا دیشب هیت شدم ( خجالت و سرخ شدن صورتش )
ته یونگ یه لبخند زد
ته یونگ : بخاطر اینکه تو الان دیگه پیش جفتت هستی ( لبخند )
کوک : ولی من نمی خوام هیت بشم ( گریه )
ته یونگ : چرا
کوک : نمیدونممم ( گریه و کیوت )
ته یونگ خندید که کوک چپ چپ به تهبونگ نگاه کرد
کوک : نخند مردیکه غول ( گریه )
تهیونگ : کوک گریه نکن مگه چی شده حالا بدو بدو بلند شو برو مدرسه دیرت میشه
کوک : نمیخوام ( لجباز )
ته یونگ : باشه پس خودم دست به کار میشم
ته یونگ و کوک رو بغل کرد
کوک : بزارم زمین تههههه ( داره دست و پا میزنه )
ته یونگ : هیس بچه
ته یونگ کوک رو گذاشت رو تخت
ته یونگ : لباس مدرست رو بپوش بعد بیا پایین صبحونه بخور با ماشن من میریم مدرسه
کوک : باشه
ته یونگ : آفرین خرگوش کوچولو
و بعد رفت بیرون کوک لباسش رو پوشید و موهاش رو درست کرد بعد اومد بیرون از اتاق و رفت روی یکی از صندلی های میز نشسته که آجوما صبحونه رو آورد خوردن و بعد تهیونگ رفت داخل اتاق و آماده شد بعد یه عطر تلخ زد و اومد بیرون و روبه کوک
ته یونگ: کوک بیا بریم
کوک اومد و رفتن سوار ماشین شدن و بعد چند دقیقه رسیدن کوک پیاده شد و رفت داخل کلاس دیدم جیمین اومده و نشسته سر جاش کوک بخاطر درد رابطه اش با تهیونگ میلنگید و پاهاش درد میکرد
جیمین : هی سلام کوک چیشده چرا مثل پنگوئن راه میری ؟
کوک کیفش رو گذاشت و گفت : بیا بریم بیرون بهت میگم
رفتن بیرون یه جا روی صندلی ها نشستن
جیمین : راستی کوک ته یونگ رو چیکار کردی ؟
کوک : جیمین از کجا فهمیدی اون جفتم هست ؟ ( تعجب )
جیمین : یونگی بهم گفت ، ول کن حالا چیکار کردی ؟
کوک : دیشب من خواب بودم که یهو هیت شدم بعد ته بیدار شد من بهش گفتم که ...
جیمین : خیلی خب نمی خواد بگی فهمیدم
کوک : باشه ( مظلوم )
زنگ خورد و هردو رفتن داخل کلاس این زنگ با تهیونگ کلاس داشتن تهیونگ اومد داخل کوک نشسته بود که یهو یه دختره از پشت کوک اومد گونه ی کوک رو بوسید و رفت کوک داخل شک بود وقتی نگاه به تهیونگ کرد دید تهیونگ داره عصبی نگاش می کنه
فلش بک به بعد کلاس ¥¥
کلاس تموم شد و همه ی بچه ها رفته بودن بیرون کوک داخل کلاس بود تهیونگ هم همینطور تهیونگ در کلاس رو بست و قفل کرد و رفت سمت کوک ،کوک ته یونگ رو که دید همینطور میرفت عقب تا خورد به دیوار
ته یونگ : پس اجازه میدی ببوست درسته ؟
کوک :ت.... ته ب....بخدا نفهمیدم چرا اینکار رو کرد ( ترس )
تهیونگ دست رو دور کمر پسرکش حلقه کرد و کشیدش سمت خودش و لبش رو گذاشت رو گردنش و یه مارک بنفش که خون اومد رو گذاشت روی گردنش بعد لبش رو گذاشت روی لب نرم و صورتی پسرکش و آروم مک میزد کوک هم همراهی می کرد که تهیونگ زبونش رو وارد دهن کوک کرد و همه جای دهند پسرکش رو مزه کرد بعد ازش جدا شد
ته یونگ : بزار بریم خونه برات دارم
کوک : تهیونگی من هنوز درد دارم امشب رو دیگه نمیتونم ( ترس )
ته یونگ : نه با یه روش دیگه می خوام به فا..کت بدم ( نیشخند )
و بعد رفت بیرون از کلاس کوک یه نفس راحت کشید که دوباره نمی خواد غول رو داخلش حس کنه و رفت بیرون
فلش بک به زنگ خونه ¥¥
کوک از مدرسه اومد بیرون و رفت و سوار ماشین تهیونگ شد
ته یونگ : سلام بانی
کوک : سلام تهیونگی
ته راه افتاد و رسیدن به عمارت کوک پیاده شد و رفت داخل عمارت....
...............................................................................
امیدوارم خوشتون اومده باشه ✨❤️💕
پارت نهم
صبح ¥¥
ویو کوک :
با دل درد بدی بیدار شدم حس کردم داخل بغل کسی سرم رو که بلند کردم تهیونگ رو دید یهو دیشب رو یادم اومد وای نه من دیشب چیکار کردم می خواستم آروم از زیر بازو های بزرگش برم بیرون وقتی از روی تخت بلند شدم دلم تیر کشید و از شدت درد محکم افتادن روی تخت که تهیونگ بیدار شد
راوی :
ته یونگ بیدار شد دید که کوک داره از شدت درد گریه می کنه
ته یونگ : بانی دلت درد می کنه ؟ ( نگران )
کوک : نه پس دارم خوشحالی میکنم بخاطر تو غول هیکل ( گریه و نق زدن )
ته یونگ رفت داخل حموم شیر آب رو تنظیم کرد و رفت داخل اتاق و کوک رو بغل کرد و بردش داخل حموم خودش نشست داخل وان کوک هم گذاشت رو پاش
کوک : ته من زمان هیتم یک ماه دیگه هست چرا دیشب هیت شدم ( خجالت و سرخ شدن صورتش )
ته یونگ یه لبخند زد
ته یونگ : بخاطر اینکه تو الان دیگه پیش جفتت هستی ( لبخند )
کوک : ولی من نمی خوام هیت بشم ( گریه )
ته یونگ : چرا
کوک : نمیدونممم ( گریه و کیوت )
ته یونگ خندید که کوک چپ چپ به تهبونگ نگاه کرد
کوک : نخند مردیکه غول ( گریه )
تهیونگ : کوک گریه نکن مگه چی شده حالا بدو بدو بلند شو برو مدرسه دیرت میشه
کوک : نمیخوام ( لجباز )
ته یونگ : باشه پس خودم دست به کار میشم
ته یونگ و کوک رو بغل کرد
کوک : بزارم زمین تههههه ( داره دست و پا میزنه )
ته یونگ : هیس بچه
ته یونگ کوک رو گذاشت رو تخت
ته یونگ : لباس مدرست رو بپوش بعد بیا پایین صبحونه بخور با ماشن من میریم مدرسه
کوک : باشه
ته یونگ : آفرین خرگوش کوچولو
و بعد رفت بیرون کوک لباسش رو پوشید و موهاش رو درست کرد بعد اومد بیرون از اتاق و رفت روی یکی از صندلی های میز نشسته که آجوما صبحونه رو آورد خوردن و بعد تهیونگ رفت داخل اتاق و آماده شد بعد یه عطر تلخ زد و اومد بیرون و روبه کوک
ته یونگ: کوک بیا بریم
کوک اومد و رفتن سوار ماشین شدن و بعد چند دقیقه رسیدن کوک پیاده شد و رفت داخل کلاس دیدم جیمین اومده و نشسته سر جاش کوک بخاطر درد رابطه اش با تهیونگ میلنگید و پاهاش درد میکرد
جیمین : هی سلام کوک چیشده چرا مثل پنگوئن راه میری ؟
کوک کیفش رو گذاشت و گفت : بیا بریم بیرون بهت میگم
رفتن بیرون یه جا روی صندلی ها نشستن
جیمین : راستی کوک ته یونگ رو چیکار کردی ؟
کوک : جیمین از کجا فهمیدی اون جفتم هست ؟ ( تعجب )
جیمین : یونگی بهم گفت ، ول کن حالا چیکار کردی ؟
کوک : دیشب من خواب بودم که یهو هیت شدم بعد ته بیدار شد من بهش گفتم که ...
جیمین : خیلی خب نمی خواد بگی فهمیدم
کوک : باشه ( مظلوم )
زنگ خورد و هردو رفتن داخل کلاس این زنگ با تهیونگ کلاس داشتن تهیونگ اومد داخل کوک نشسته بود که یهو یه دختره از پشت کوک اومد گونه ی کوک رو بوسید و رفت کوک داخل شک بود وقتی نگاه به تهیونگ کرد دید تهیونگ داره عصبی نگاش می کنه
فلش بک به بعد کلاس ¥¥
کلاس تموم شد و همه ی بچه ها رفته بودن بیرون کوک داخل کلاس بود تهیونگ هم همینطور تهیونگ در کلاس رو بست و قفل کرد و رفت سمت کوک ،کوک ته یونگ رو که دید همینطور میرفت عقب تا خورد به دیوار
ته یونگ : پس اجازه میدی ببوست درسته ؟
کوک :ت.... ته ب....بخدا نفهمیدم چرا اینکار رو کرد ( ترس )
تهیونگ دست رو دور کمر پسرکش حلقه کرد و کشیدش سمت خودش و لبش رو گذاشت رو گردنش و یه مارک بنفش که خون اومد رو گذاشت روی گردنش بعد لبش رو گذاشت روی لب نرم و صورتی پسرکش و آروم مک میزد کوک هم همراهی می کرد که تهیونگ زبونش رو وارد دهن کوک کرد و همه جای دهند پسرکش رو مزه کرد بعد ازش جدا شد
ته یونگ : بزار بریم خونه برات دارم
کوک : تهیونگی من هنوز درد دارم امشب رو دیگه نمیتونم ( ترس )
ته یونگ : نه با یه روش دیگه می خوام به فا..کت بدم ( نیشخند )
و بعد رفت بیرون از کلاس کوک یه نفس راحت کشید که دوباره نمی خواد غول رو داخلش حس کنه و رفت بیرون
فلش بک به زنگ خونه ¥¥
کوک از مدرسه اومد بیرون و رفت و سوار ماشین تهیونگ شد
ته یونگ : سلام بانی
کوک : سلام تهیونگی
ته راه افتاد و رسیدن به عمارت کوک پیاده شد و رفت داخل عمارت....
...............................................................................
امیدوارم خوشتون اومده باشه ✨❤️💕
- ۴۲.۹k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط