پارت ۳۷:مرور خاطرات

پارت ۳۷:مرور خاطرات
(تهیونگ)
بعد از مهمانی خواستم سولار رو آروم کنم و سعی کردم به یه کافه توی نزدیکی کاخ ببرمش. میدونم که اعتمادش رو به من از دست داده ولی من برای چی اینجام؟
برای اینکه دوباره من رو بپذیره.
درسته که ما عاشق هم بودیم، اما به نوع غلط. ما فقط بلد نبودیم تو اون سن کم چطور عشق بورزیم.
هرچند که بیشتر علت جدایی ما، ترسی بود که توی وجود من جوونه زده بود و روز به روز بزرگتر میشد.
ترس رفتنش،
دیوونم میکرد.
برای همین هم بود که نتونستم اون لحظه جلوی پدرم رو بگیرم.
برای همین هم بود که نتونستم به سولار حقیقت رو بگم.
و همین ترس احمقانه باعث ۵ سال دوری شد.
۵ سال درد.
اما حالا اینجاست. درست کنار من. ولی از دیدنم بیزاره.
چقدر دلم میخواد مثل روز ازدواج مون بغلش کنم و توی هوا بچرخونمش.
"خب؟"
با صداش دوباره به حال برگشتم.
"خب به جمالت"
با لبخند بهش خیره موندم. از نگاه کردن بهش سیر نمیشم.
"فکر کردم آوردیم اینجا تا برام جشن تبریک بگیری"
خنده ای به توقعاتش کردم.
"خب خانم مالک، چی دوست داری بخوری؟"
"هیی من الان جز نامزد ریاست لس آنجلس هستم. مراقب حرف زدنت با من باش آقاا!"
"هرچند من فکر میکردم یوجین نامزد بشه، ولی تبریک میگم"
"اصلاح میکنم، آقای چوی"
"بیخیال ما همسایه ایم. در ضمن، فکر نمیکنم بشه جلوی این نردبون رو گرفت"
از لفظ نردبون خندش گرفته بود. لوکاس وودبک مرد خیلی خوش قیافه ای بود واقعا جلوش کم میاوردم. قدش هم واقعا بلند بود برای همین از نردبون استفاده کردم.
"هیس، ممکنه کارکنین بشنون"
سرش رو جلو آورد و با لحن و چهره ای که انگار میخواد رازی رو بگه گفت.
"درمورد راز لس آنجلس چیزی شنیدی؟"
"نه. کنجکاوم کردی خانم رئیس. گوش میدم، بگو"
سر جای اصلیش برگشت. بیخیال شانه ای بالا انداخت و درحالی که به منو خیره بود گفت.
"بیخیال. چی میخوری؟ امشب رو مهمون من"
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۸:راز لس آنجلس(سولار)سال ۱۸۴۲ عشقی وصف ناپذیری توی کوچ...

پارت ۳۶:رسوایی(Rose)کاخ ایزابل باشکوه تر از همیشه شده بود. م...

سلام فرشته ها.حالتون؟چه خبرا؟ببینید خواستم راجب به یه چیزی ب...

پارت ۲۸:یک برنامه ریزی نسبتا کوچک(Rose)یوجین و سولار، هردو ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط