فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^
فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^
part:7
ویو یوری:
صبح شده بود از خواب بیدار شدم اول کمی فکر کردم بعد یادم اومد که قراره دوباره برم سرکار با کلی ذوق رفتم سمت دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم بعد اومدم بیرون یدونه لباس از تو کمد برداشتم و پوشیدم بعدش یه آرایش ساده کردمو موهامو شونه کردم و باز گذاشتمش و رفتم طبقه پایین،جیمین هنوز نرفته بود سرکار و تو اتاقش بود من رفتم صبحانه رو آماده کردم بعد رفتم سمت اتاق جیمین در زدم
*تق تق
جیمین:بیا تو
یوری:صبح بخیر جیمین
جیمین:چی گفتی؟جیمین!
*یوری زیره لب گفت
یوری: ایششش مسخره
جیمین:چیزی گفتی؟
یوری:گفتم ببخشید اشتباه گفتم شما ارباب جیمین هستین
جیمین:آفرین حالا حرفتو بگو
یوری:خواستم بگم صبحانه آمادست بیاید پایین
جیمین:باشه تو برو منم میام
یوری:....
*یوری از اتاق رفت و همه چیز روی میز چید چند لحظه بعد جیمین اومد و نشست سرمیز و یوری هم همینطور بعدش یوری و جیمین در کنار هم صبحانه شون رو خوردن.
جیمین:خب دیگه من میرم سرکار راستی توهم امروز با لویی میری سرکارت و با لویی هم برمیگردی و همینطور فکر فرار به سرت نزن چون اینجور به ضرر خودت تموم میشه
یوری:چشم ارباب
جیمین:...
*جیمین بدون اینکه حرفی بزنه رفت سرکار یه خورده بعد یوری هم میز رو جمع کرد و ظرف ها رو شست بعد لباس هاش رو پوشید و آماده شد که بره سرکار
یوری:لویی،بریم
لویی:باش بریم
*لویی و یوری سوار ماشین شدن و به سمت کافی شاپ ای که یوری توش کار میکنه حرکت کردن......نیم ساعت گذشت و به کافه رسیدن
لویی:خب رسیدیم
یوری:باش مرسی،من دیگه پیاده میشم
لویی:اوهوم
*یوری پیاده شد و رفت داخل کافه...جوکیونگ تا یوری رو دید سریع سمتش رفت و از سر تا پا با چشمای نگران به یوری نگاه کرد
جوکیونگ:یوریییی تو خوبی؟کاری که باهات نکرد الان چند هفته گذشته تو حتی جواب پیام هامم ندادی چه برسه به زنگ زدنام خیلی نگرانت شدم فکر کردم بلایی سرت اومده
یوری:آههه جوکیونگ انقد نگرانم نشو من خوبم جیمین هیچ کاری باهام نکرده فقط بیا زودتر بیا بریم طبقه بالا کارت دارم اینجا شلوغه
*یوری و جوکیونگ رفتن طبقه بالا اونجا یه اتاق بود که یوری و جوکیونگ بعضی وقت اونجا استراحت میکردن....رفتید داخل اتاق
جوکیونگ:چیشده
یوری:چند هفته هست که بال هام رو آزاد نکردم،کمرم خیلی درد میکنه میشه کمکم کنی
جوکیونگ:اییی وایییی،باشه
*یوری برگشت و جوکیونگ لباس یوری رو داد بالا و به کمر یوری نگاهی انداخت بعد یوری یه چاقو برداشت و به جوکیونگ داد و گفت
یوری:بیا با این چاقو محکم ضربه بزن به وسط کمرم وقتی به یه سفیدی رسیدی بهم بگو
جوکیونگ:چیییی من نمیتونم همچین کاری کنم اینجوری خیلی درد میکشی
یوری:باور کن اگه درد الانمو تحمل کنم دردش از یه زخمه با چاقو بدتره،خواهش میکنم کاری که میگم رو انجام بده
جوکیونگ:باشه
*جوکیونگ با چاقو به وسط کمر یوری ضربه زد که یوری جیغ بلندی کشید....اون دردش از چاقو نبود بخاطره بال خاش بود که خیلی وقت بود آزاد نشده بودن و واقعا اذیت میشد
جوکیونگ:به یه سفیدی رسیدم
یوری:آها اوکی
*یوری کمی زور زد و تلاش کرد تا بال هاش آزاد شد کل اتاق با بال های زیبا و سفید یوری درخشان شد،یوری چند دقیقه ای بال هاش رو آزاد نگه داشت بعد دوباره بال هاش وارد بدنش شدن و پنهان شدن.
یوری:واقعا ازت ممنونم
جوکیونگ:خواهش میکنم ولی تو الان دردی احساس نمیکنی چون کمرت خیلی عمیق زخم شده بزار برات پانسمانش کنم
یوری:باشه
*جوکیونگ زخم یوری رو پانسمان کرد و یوری یه لباس دیگه پوشید بعدش یوری چند ساعت استراحت کرد وقتی بیدار شد شب شده بود و بلاخره درده زخم رو کمرش رو احساس کرد ولی اهمیتی نداد و رفت پایین
یوری:جوکیونگ من دیگه باید برم،بادیگار جیمین منتظرمه فردا اگه تونستم دوباره میام کافه،واقعا ببخشید همه کارا افتاده گردن تو ولی قول میدم وقتی تونستم از دسته جیمین فرار کنم برات جبران کنم بازم ببخشید،خدافظ
جوکیونگ:اصلا اشکال نداره بلاخره تو هم چاره دیگه ای نداری
یوری:مرسی
جوکیونگ:خب دیگه برو دیرت نشه
یوری:اوهوم،بای بای
جوکیونگ:خدافظ
ادامه در پارت بعد.........
part:7
ویو یوری:
صبح شده بود از خواب بیدار شدم اول کمی فکر کردم بعد یادم اومد که قراره دوباره برم سرکار با کلی ذوق رفتم سمت دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم بعد اومدم بیرون یدونه لباس از تو کمد برداشتم و پوشیدم بعدش یه آرایش ساده کردمو موهامو شونه کردم و باز گذاشتمش و رفتم طبقه پایین،جیمین هنوز نرفته بود سرکار و تو اتاقش بود من رفتم صبحانه رو آماده کردم بعد رفتم سمت اتاق جیمین در زدم
*تق تق
جیمین:بیا تو
یوری:صبح بخیر جیمین
جیمین:چی گفتی؟جیمین!
*یوری زیره لب گفت
یوری: ایششش مسخره
جیمین:چیزی گفتی؟
یوری:گفتم ببخشید اشتباه گفتم شما ارباب جیمین هستین
جیمین:آفرین حالا حرفتو بگو
یوری:خواستم بگم صبحانه آمادست بیاید پایین
جیمین:باشه تو برو منم میام
یوری:....
*یوری از اتاق رفت و همه چیز روی میز چید چند لحظه بعد جیمین اومد و نشست سرمیز و یوری هم همینطور بعدش یوری و جیمین در کنار هم صبحانه شون رو خوردن.
جیمین:خب دیگه من میرم سرکار راستی توهم امروز با لویی میری سرکارت و با لویی هم برمیگردی و همینطور فکر فرار به سرت نزن چون اینجور به ضرر خودت تموم میشه
یوری:چشم ارباب
جیمین:...
*جیمین بدون اینکه حرفی بزنه رفت سرکار یه خورده بعد یوری هم میز رو جمع کرد و ظرف ها رو شست بعد لباس هاش رو پوشید و آماده شد که بره سرکار
یوری:لویی،بریم
لویی:باش بریم
*لویی و یوری سوار ماشین شدن و به سمت کافی شاپ ای که یوری توش کار میکنه حرکت کردن......نیم ساعت گذشت و به کافه رسیدن
لویی:خب رسیدیم
یوری:باش مرسی،من دیگه پیاده میشم
لویی:اوهوم
*یوری پیاده شد و رفت داخل کافه...جوکیونگ تا یوری رو دید سریع سمتش رفت و از سر تا پا با چشمای نگران به یوری نگاه کرد
جوکیونگ:یوریییی تو خوبی؟کاری که باهات نکرد الان چند هفته گذشته تو حتی جواب پیام هامم ندادی چه برسه به زنگ زدنام خیلی نگرانت شدم فکر کردم بلایی سرت اومده
یوری:آههه جوکیونگ انقد نگرانم نشو من خوبم جیمین هیچ کاری باهام نکرده فقط بیا زودتر بیا بریم طبقه بالا کارت دارم اینجا شلوغه
*یوری و جوکیونگ رفتن طبقه بالا اونجا یه اتاق بود که یوری و جوکیونگ بعضی وقت اونجا استراحت میکردن....رفتید داخل اتاق
جوکیونگ:چیشده
یوری:چند هفته هست که بال هام رو آزاد نکردم،کمرم خیلی درد میکنه میشه کمکم کنی
جوکیونگ:اییی وایییی،باشه
*یوری برگشت و جوکیونگ لباس یوری رو داد بالا و به کمر یوری نگاهی انداخت بعد یوری یه چاقو برداشت و به جوکیونگ داد و گفت
یوری:بیا با این چاقو محکم ضربه بزن به وسط کمرم وقتی به یه سفیدی رسیدی بهم بگو
جوکیونگ:چیییی من نمیتونم همچین کاری کنم اینجوری خیلی درد میکشی
یوری:باور کن اگه درد الانمو تحمل کنم دردش از یه زخمه با چاقو بدتره،خواهش میکنم کاری که میگم رو انجام بده
جوکیونگ:باشه
*جوکیونگ با چاقو به وسط کمر یوری ضربه زد که یوری جیغ بلندی کشید....اون دردش از چاقو نبود بخاطره بال خاش بود که خیلی وقت بود آزاد نشده بودن و واقعا اذیت میشد
جوکیونگ:به یه سفیدی رسیدم
یوری:آها اوکی
*یوری کمی زور زد و تلاش کرد تا بال هاش آزاد شد کل اتاق با بال های زیبا و سفید یوری درخشان شد،یوری چند دقیقه ای بال هاش رو آزاد نگه داشت بعد دوباره بال هاش وارد بدنش شدن و پنهان شدن.
یوری:واقعا ازت ممنونم
جوکیونگ:خواهش میکنم ولی تو الان دردی احساس نمیکنی چون کمرت خیلی عمیق زخم شده بزار برات پانسمانش کنم
یوری:باشه
*جوکیونگ زخم یوری رو پانسمان کرد و یوری یه لباس دیگه پوشید بعدش یوری چند ساعت استراحت کرد وقتی بیدار شد شب شده بود و بلاخره درده زخم رو کمرش رو احساس کرد ولی اهمیتی نداد و رفت پایین
یوری:جوکیونگ من دیگه باید برم،بادیگار جیمین منتظرمه فردا اگه تونستم دوباره میام کافه،واقعا ببخشید همه کارا افتاده گردن تو ولی قول میدم وقتی تونستم از دسته جیمین فرار کنم برات جبران کنم بازم ببخشید،خدافظ
جوکیونگ:اصلا اشکال نداره بلاخره تو هم چاره دیگه ای نداری
یوری:مرسی
جوکیونگ:خب دیگه برو دیرت نشه
یوری:اوهوم،بای بای
جوکیونگ:خدافظ
ادامه در پارت بعد.........
- ۴۵۷
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط