رمانتو هفت دقیقه ی منی

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥
پارت[دوم] ❥❥
چاعان هم دزده رو دید که لیا رو برد و چاعان دویید ولی به ماشین نرسید
چاعان =گندش بزنن
هاکان =آفرین بهتون
چاعان به یاعیز و توانا زنگ زد و ماجرا رو براشوت تعریف کرد
یاعیز و توانا زود خودشونو رسوندن
هاکان لیا رو برد و به چاعان پیام داد که لیا دست منه اگر لیا رو میخوای بیا به این آدرس اما نباید پلیس با خودت بیاری
چاعان پیامو دید و زود با یاعیز و توانا سوار ماشین شدن و رفتن
لیا تازه داشت بهوش میومد
لیا =من کجام
هاکان =لیا جون تو پیش منی
لیا =ها... هاکان تو اینجا چیکا میکنی
هاکان =هیچی دزدیدمت چون تو مال منی
لیا =چییی
هاکان =بیا اینجا
بعد افراد هاکان لیا رو گرفتن تا وقتی که چاعان رسید
چاعان اصلحشو دراورد و گفت
چاعان =هاکان بعد چند تا شلیک کرد تو آسمون
و هاکان هم اصلحشو گرفت سمت اون و گفت اصلحتو بیار پایین لیا دست منه، لیا هم داشت گریه میکرد
چاعان =عشقم گریه نکن قربونت بشم
هاکان باصدای بلند گفت
هاکان =چاعان اصلحتو بیار پایین
همین که یاعیز خواست حمله کنه به هاکان افراد هاکان یاعیز و توانا رو گرفتن و هاکان دوباره گفت
هاکان =حالا دیگه یاعیز و توانا هم دستمه اصلحتو بیار پایین
چاعان از سر اجبار اصلحشو اورد پایین و یکی از افراد هاکان اصلحه ی چاعانو برداشت هاکان اصلحشو اورد کنار قلب چاعان و گفت بعد از تو لیا مال من میشه اگر حرفی داری به دوستات بگو
هاکان میخواست شلیک کنه که لیا گفت
لیا =هاکان تورو خدا نکن لطفا خواهش ازت میکنم
هاکان =لیا گریه نکن عزیزم اشکال نداره
هاکان خواست شلیک کنه که لیا با پاش زد تو چشم افراد هاکان و خودشو انداخت جلو ی چاعان و گلوله خورد زیر قلب لیا
چاعان =لیاااااااااا
یاعیز و توانا = لیااااااااااااا
هاکان =لیا چیکار کردی
چاعان لیا رو گرفت و لیا روی پاهای چاعان افتادو گفت
لیا =تو هفت دقیقه ی منی
چاعان که داشت گریه میکرد گفت
چاعان =هفت دقیقه چیه
لیا= ب...بعد از م...مرگ مغز ا... انسان ح... حدود ه... هفت د... دقیقه ز... زنده م... میمونه و ق... قشنگ ت... ترین خ... خاطرات ز... زندگی شو د... دوباره پ... پخش م... میکنه
بعد از این که لیا این حرفو زد چشماش بسته شد و چاعان داد زدو گریه کرد و یاعیز و توانا هم داشتن گریه میکردن
بعد هاکان و افرادش فرار کردن، توانا زود به آمبولانس زنگ زد و همه رفتن بیمارستان
چاعان تو شک بود و اشک میریخت و یاعیز و توانا هم داشتن گریه میکردن که الیسا دوست لیا و دنیز اومدن همه داشتن گریه میکردن که دکتر از اتاق عمل اومد بیرون و چاعان و بچه ها زود رفتن جلو دکتر و گفتن
بچه ها =حال لیا چطوره
دکتر=متسفانه وضعیت وخیمی داره و خیلی خون از دست داده و فعلا نمیتونم چیزی بگم چاعان افتاد و گفت
چاعان = نه نه نه نمیشه من بیدون اون نمیتونم زندگی کنم...
دیدگاه ها (۰)

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پلرت[سوم] ❥❥بچه ها چاعانو روی زم...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[چهارم] ❥❥رسیدن خونه لیا رفت...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[اول] ❥❥شب لیا، چاعان، یاعیز...

۴۱ تایی مون مبارک خوشگلام ❤❤

عشقی که یه طرفه شروع شد پارت نهمگوشی لیا زنگ خورد چاعان بردا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط