می ترسم
می ترسم
خودم را در تو گم کنم
در شبی
که
باران از سقف آسمان می چکید
دلم داد میزد
پس تو کجایی ؟
بغض تنم را می درید
وتمام تنم
یکجا تو را فریاد می زد
شبی که
باران هم از باریدن خسته بود
خودم را
به تنهایی دستانم گره زدم
و حریر دلتنگی چشمهایم
نفسم را تنگ می کرد
من بودم و
آغوشی که تو را کم داشت
دلم را
برای فردای تو نگه داشتم
اما امان از بی وفاییت ...
تو را کم دارم
میان بی ثباتی ثانیه ...
چند هزار ثانیه
تا تو شدن باقیست...
صبح شد
ته قصه اینجا بود
تو را...
میان دیشب جا گذاشتم
هر روز بی تو
روزیست ناتمام ...
خودم را در تو گم کنم
در شبی
که
باران از سقف آسمان می چکید
دلم داد میزد
پس تو کجایی ؟
بغض تنم را می درید
وتمام تنم
یکجا تو را فریاد می زد
شبی که
باران هم از باریدن خسته بود
خودم را
به تنهایی دستانم گره زدم
و حریر دلتنگی چشمهایم
نفسم را تنگ می کرد
من بودم و
آغوشی که تو را کم داشت
دلم را
برای فردای تو نگه داشتم
اما امان از بی وفاییت ...
تو را کم دارم
میان بی ثباتی ثانیه ...
چند هزار ثانیه
تا تو شدن باقیست...
صبح شد
ته قصه اینجا بود
تو را...
میان دیشب جا گذاشتم
هر روز بی تو
روزیست ناتمام ...
- ۷۱۲
- ۱۱ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط