سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐

پارت نهم: قوانین برج

باد آرام میان پنجره‌های بدون شیشه‌ی برج می‌وزید.

دعوا بالاخره کمی آرام شده بود.

البته...

فقط کمی.

ساسوکه نفس عمیقی کشید و دوباره دست‌به‌سینه ایستاد.

ـ «من هنوز حرفم را نزده‌ام.»

ناروتو که کنار پنجره ایستاده بود، شانه‌ای بالا انداخت.

ـ «خب بزن.»

ـ «این برج...»

چند لحظه مکث کرد.

ـ «از امروز به بعد متعلق به من است.»

ناروتو اخمی کرد.

ـ «دوباره شروع شد...»

ـ «یعنی از این به بعد لازم نیست اینجا بیایی.»

ـ «چرا؟»

ـ «چون من نمی‌خواهم.»

ـ «این که دلیل نشد!»

ساسوکه ابرویش را بالا برد.

ـ «دلیل کافی است.»

ـ «نیست!»

ـ «هست.»

ـ «نیست!»

ـ «هست.»

ـ «نیست! داته‌بایو!😠»

...

ساسوکه دستی روی پیشانی‌اش کشید.

ـ «تو واقعاً حرف گوش نمی‌دهی؟»

ـ «نه.»

ـ «حداقل صادقی...»

ـ «ممنون!»

ـ «تعریف نبود.»

ـ «هههههه؟💢»

...

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد ناروتو دست‌هایش را پشت سرش قلاب کرد و گفت:

ـ «اصلاً یه سؤال.»

ـ «چی؟»

ـ «ما که اصلاً همدیگه رو نمی‌بینیم.»

ـ «...»

ـ «من روزهای زوج میام.»

ـ «...»

ـ «تو هم روزهای فرد.»

ـ «...»

ـ «پس مشکل چیه؟»

ساسوکه جواب نداد.

راستش...

خودش هم جواب دقیقی نداشت.

شاید فقط...

دوست نداشت کسی وارد جایی شود که تنها پناهگاهش بود.🌌

اما گفتن این موضوع به این پسر؟...

غیرممکن بود.

پس فقط اخم کرد.

ـ «در هر صورت مخالفم.»

ناروتو هم دست‌به‌سینه ایستاد.

ـ «منم مخالف مخالفتتم.😌»

ـ «...»

ـ «...»

ـ «این اصلاً جمله بود؟»

ـ «بود.»

...

ساسوکه آهی کشید.

بعد ناگهان به سمت میز رفت.

کیفش را باز کرد.👜

یک برگه‌ی سفید بیرون آورد.📃

قلمش را برداشت.✒️

و شروع کرد به نوشتن.

ناروتو چند لحظه نگاهش کرد.

بعد آرام‌آرام نزدیک‌تر شد.

ـ «داری چی می‌نویسی؟»

...

هیچ جوابی نیامد.

...

ـ «هییی...»

باز هم سکوت.

...

ـ «شاهزاده؟»

...

ـ «آهای اخمو؟👁👄👁»

قلم ساسوکه برای یک لحظه از حرکت ایستاد.

ـ «حواسم را پرت نکن.»

ـ «پس بگو چی می‌نویسی!»

ـ «نه.»

ـ «یه ذره نشون بده!»

ـ «نه.»

ـ «فقط موضوعش!»

ـ «نه.»

ناروتو لبش را جمع کرد.

بعد یواشکی از کنار میز خم شد تا از بالای شانه‌ی ساسوکه نوشته را بخواند.

همان لحظه...

تق!

ساسوکه برگه را برگرداند.

ـ «فضولی نکن.😒»

ـ «اِههه!»

ـ «بنشین همان‌جا.»

ـ «من بچه نیستم که بهم بگی بشین!»

ـ «رفتارت خلافش را ثابت می‌کند.»

ـ «هااااا؟!💢💢»

...

چند دقیقه بعد...

ساسوکه آخرین خط را نوشت.

قلم را کنار گذاشت.

برگه را مرتب صاف کرد.

و با وقار همیشگی‌اش آن را مقابل ناروتو گرفت.

ـ «از امروز...»

نگاهش مستقیم در چشم‌های ناروتو بود.

ـ «اگر می‌خواهی به این برج بیایی، باید از قوانین آن پیروی کنی.»

ناروتو با کنجکاوی کاغذ را گرفت.

بالای صفحه، با خطی بسیار مرتب نوشته شده بود:

📜 قوانین برج ستاره‌شناسی

۱. ورود با کفش گِلی ممنوع.

۲. ریختن کاهو، خرده‌نان و هرگونه باقی‌مانده‌ی غذا ممنوع.

۳. دست زدن به تلسکوپ بدون اجازه ممنوع.

۴. ایجاد سر و صدای بیهوده ممنوع.

۵. دویدن روی پله‌ها ممنوع.

۶. اگر وسیله‌ای را جابه‌جا کردی، سر جای خودش بگذار.

۷. هنگام ورود، سلام کردن الزامی است.

ناروتو تا آخر صفحه را خواند.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام سرش را بالا آورد.

به ساسوکه نگاه کرد.

دوباره به برگه.

و دوباره به ساسوکه.

...

ـ «تو...»

ساسوکه با غرور منتظر جواب ایستاده بود.

ـ «...برای برج قانون نوشتی؟»

ـ «بله.»

...

ناروتو چند لحظه ساکت ماند.

و ناگهان از ته دل زد زیر خنده.

ـ «هاهاهاهاهاهاها!!🤣🤣»

خنده‌اش تمام برج را پر کرد.

ـ «برای یه برج متروکه قانون نوشتی؟!»

ساسوکه اخمش عمیق‌تر شد.

ـ «چه چیزش خنده‌دار است؟»

ناروتو هنوز میان خنده‌هایش گفت:

ـ «تو واقعاً...»

نفسی گرفت.

ـ «عجیب‌ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم، شاهزاده!»

و برای اولین بار...

ساسوکه، برخلاف همیشه، فوراً جوابش را نداد.

چون نمی‌دانست چرا...

دیدن خنده‌ی آن پسر موطلایی، بیشتر از اینکه آزارش بدهد...

باعث شده بود دلش بخواهد آن خنده چند ثانیه‌ی دیگر هم ادامه پیدا کند.🥹

***

ذوق مرگگگگگگگ💃💃💃💃
دیدگاه ها (۱۸)

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت هشتم: شا...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت چهارم: ج...

سناریوی ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت هفتم: م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط