به کویَت با دل شاد آمدم، با چشم تر رفتم

به کویَت با دل شاد آمدم، با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم، درمانده‌تر رفتم
تو کوته‌دستی‌ام می‌خواستی ورنه منِ مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم، به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خونِ جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان‌آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست؛ کی رفتی!
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویَت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربه‌در رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم؛ درگذر از من
از این ره بر نمی‌گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی، کی به دست سایه می‌آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
دیدگاه ها (۲۶)

به کویت با دل شاد آمدم، با چشم تر رفتمبه دل امید درمان داشتم...

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتمبه دل امید درمان داشتم ...

#شعر_معاصر 🍂به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتمبه دل امید ...

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتمبه دل امید درمان داشتم ...

اشک واپسینبه کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم  به دل امیر ...

به کویت بادل شادآمدم باچشم تررفتمبه دل امیددرمان داشتم درمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط