بودا به دهی سفر کرد .

بودا به دهی سفر کرد .
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»
بودا به کدخدا گفت :
«یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد :
.
.
.
.
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده
نیز هرزه باشند .

بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش
دیدگاه ها (۸)

کوری چشم نامردا و اونایی ک میخان ژنرال با استقلال زمین بخوره...

یکی ب این بچه بگه دست از سر این فوتبال بر دار .................

نیـدفـور اسپیـد دهـه شصـت و هفتـادیـا

........

#حکایت_قدیمی غیرت وحیا چه شد؟!شیخ بهاءالدین عاملی در یکی از ...

شیسویی مقابل چهار دم

افسانه‌ی گل صورتیپارت ششم | آرامش قبل از طوفانویو روستاخانه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط