درآسمـانِ عشقت، هر روز و شب پریدم

درآسمـانِ عشقت، هر روز و شب پریدم
درد و بلای عشقت ، با جان و دل خریدم
احساس ِتـو ظریف و ،تندیسی از محبت
ترس از شکستنت بود، گل بوسه ای نچیدم
چشمان تـو نجیب و، پاک و زلال و زیبا
گشتـم ولـی کسی را ، مانند تـو ندیدم
جنگی میان عقل و، دل بود و دیدن تو
با پای تن نه ای جان، با پای دل دویدم
تقدیر اینچنین خواست ،ممنوعه ام بمانی
دردِ فراقت ای گل ، بردوش خود کشیدم
دل کاروانسرا نیست، هردم کسی بیاید
حتـی نگـاه ِ دل را ، از غیـر ِ تـو بـریدم
در موج ِغصه و غم ، سنگ ِصبور ِمن باش
تقدیرِ من ورق خورد، شاید به تو رسیدم
دیدگاه ها (۱۳)

گفتنی‌هایی به دل دارم نمی‌گویم به توعاشقت هستم گرفتارم نمی‌گ...

براش چای می ریزم و نیست، توو این لحظه هایی که حالم بدهکسی نی...

‍ در نگارستان قلبم غالبا کم بوده ایمثل یک شعر بلندی در دل غم...

فهمید غرق غصه ام از خانه ام رفت تنها رهایم کرد و از کاشانه ا...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط