زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شداز سر پیمان برفت با سر پ

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد/ از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست/ باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب /باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل/ در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت /چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت /قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری /حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست /دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
حافظ
دیدگاه ها (۲)

زنی با لباسهای کهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل ش...

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :))خدایا من خیلی تنه...

حتما بخونید خیلی قشنگه نظر فراموش نشه.....سهراب سپهری:بزرگ ب...

هیچ اندیشه ای زشت نیست؛ اندیشه ای که اجبار شود زشت میشودهیچ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط