.همیشه یه جورِ عجیبی شاملو می‌خوند...

.همیشه یه جورِ عجیبی شاملو می‌خوند...
با یه حس خاصی عاشقانه‌های فروغ رو می‌خوند...
یه روز بهش گفتم:
مگه میشه این‌همه احساسی که توی دکلمه‌های توست، بدون مخاطب باشه!
عین همه‌ی اونایی که یه روزی سخت دل‌دادن، چشماشو تنگ کرد و زل زد به یه راه دور که انگار می‌رسید به یه جایی از گذشته‌شو گفت:
گاهی عشق اونقدر بزرگ میشه که سوژه‌ی عاشقیت، توش گمه...
فقط می‌دونی که عاشقی...
و این حس بزرگیه...
برات آرزو می‌کنم اگه یه روزی قرار به دل‌دادنت شد، اینجوری عاشق بشی...❤
دیدگاه ها (۱)

#Marriage

#Marriage

چقدر این روزها دلم لبخندت را میخواهد...میخواهم باهم بگیم و ب...

ذکرِ تو از زبان من فکرِ تو از خیالِ منچون بِرود که رفته ای د...

حنای عزیزمدو ماه از روزی که دوستی قشنگمون شروع شد گذشت،ولی ر...

chapter 2p27تهیونگ کنار ا.ت روی تخت نشست. ا.ت هنوز زانوهاش ر...

بیاید در مورد اونایی حرف بزنیم که همه چیز رو خیلی عمیق حس می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط