### **سناریو شماره ۹: آخرین روز تابستان من**
### **سناریو شماره ۹: آخرین روز تابستان من**
**پارت یک**
**نام سناریو:** 《 آخرین روز تابستان من 》
**ساعت ۹:۰۰**
صدای زنگِ خشن و بیروح آلارم گوشی، مانند متهای که بر جمجمهام فرومیرود، سکوت اتاق را شکست و مرا از اعماق رؤیا بیرون کشید. با خود غرولند کردم: «خدایا، از فردا قرار است این صدا، این نوحۀ روزمرگی، هر صبح مهمان مغز من باشد؟... خب.»
*بلند شدن از تخت، جنگی بود بین عقل و تنبلی. تخت مانند گودالی از نرمی و گرما بود که نمیخواست رهایم کند. پس از ده دقیقه کشمکش درونی و کلنجار رفتن با پتوها، بالاخره با نالهای از جا برخاستم.*
**من** (با آهی بلند): «هیییی... خداااااااااااااا. بزن بریم و این آخرین روز آزادی تابستان را هم تمام کنیم.»
پاهایم مرا به سوی هال کشیدند. سکوت سنگینی بر خانه حاکم بود و همه در خواب غوطهور بودند. با حرکتی رباتیک، صورتم را با آب سرد شستوشو دادم تا شاید نشانی از خواب از چشمانم بزداید و دوباره به پناهگاه اتاقم بازگشتم.
**ساعت ۹:۱۰**
*هنوز گرما و سنگینی خواب در استخوانهایم بود. حولهام را برداشتم و با این فکر که "حالا باید مثل قهرمانانِ افسردهی فیلمها دوش بگیرم" به سوی حمام راه افتادم.* در اتاقم را بستم تا هوای آن برای وقتی که از حمام بیرون میآیم، گرم و مطبوع باشد.
**ساعت ۹:۲۰**
*(زیر آب گرم دوش، سعی کردم افکار پریشانم را بشویم.)*
**ساعت ۱۰:۱۰**
وقتی در حمام را باز کردم، موجی از هوای سرد کولر، مانند سیلی سرد و بیدریغ به صورتم خورد. همان حسی که همیشه در ۹۰ درصد از داستانها توصیف میشود. اما چیزی که منتظرش نبودم، صحنهای بود که در مقابل دیدگانم unfolded شد: در اتاقم که مطمئن بودم بسته است، اکنون باز بود و خواهر کوچکم، «رزا»، در میان دریایی از وسایل شخصیام نشسته بود.
**من** (با صدایی که از تعجب و خفگی ناشی از تلاش برای کنترل خشم، لرزان بود): «ر...رزااااا؟ مگه در اتاق قفل نبود؟»
**رزا** (با بیخیالی تمام، بدون آن که حتی نگاهم کند): «آره؟ یعنی چی؟»
**من** (با حالتی بین گریه و فریاد): «پس چرا الان بازه؟ بیا لطفاً بیرون، بچّه!»
لباسهایم را پوشیدم: یک شلوار کرمیِ پرجیب و یک تاپ سیاه. اما وقتی رزا را در حریم شخصیام دیدم، گویی جریان خون در رگهایم یخ زد. از حمام بیرون آمدم و با عجله موهای خیس را شانه زدم و با سشوار خشک کردم. سپس یک حولۀ قهوهای رنگی را، فقط به خاطر اینکه حالش را دارم، مثل یک توربان دور سرم پیچیدم.
مثل پرندهای به آشیانهاش، به روی تخت پرتاب شدم. «آخییییی!» نالهی راحتی کردم و بعد گوشی موبایلم را برداشتم تا به دنیای مجازی مدرسه، اپلیکیشن «شاد» پا بگذارم.
لیست کلاس را چک کردم و با دیدن عدد «۳۱ نفر» قلبم فشرده شد. *T^T*
*(در یادداشتی جانبی توضیح دادم: ما در مدرسهمان یک کلاس کوچک داریم با فقط ۱۳ نفر. این کلاس ۳۱ نفری، کلاسی دولتی است که مدیرِ پدرسگ برای دخترش به عنوان کلاس خصوصی ترتیب داده!)*
خب، حداقل بدک نبود. بعد نوبت چک کردن برنامۀ هفتگی رسید. وقتی چشمم به آن افتاد، نزدیک بود سکتۀ قلبی کنم.
*شنبه... زنگ اول... ریاضی.*
آخه، من ریاضی را دوست دارم، اما «شنبه» و «زنگ اول» را نه! 🥲 با این حال، به خاطر معلمِ خوب و فهمیدۀ ریاضیمان، میشد تحملش کرد.
مغزم فریاد زد: *«فکرککککک نکنممممم!»*
و من گفتم: *«فکر میکننننن...»*
بعد از این مکالمۀ درونی، تصمیم گرفتم یک برنامۀ هفتگی زیبا و شخصیسازی شده داخل گوشی طراحی کنم.
**ساعت ۱۲:۰۰**
نتیجه؟ به اسلاید بعدی موکول شد 🥲. یک ساعت وقت گذاشتم برای چیزی که هیچکس جز خودم آن را نخواهد دید و در نهایت، احساس کردم یک اثر هنری مطلقاً بیفایده خلق کردهام. موجی از افسردگی و ناامیدی به اندازۀ پنج دقیقه بر وجودم چیره شد.
**ساعت ۱۲:۱۵**
برای فرار از این احساس، به آشپزخانه پناه بردم. شاید там مادهای برای خلق یک دسر لاکچری و عکاسی پیدا میکردم. اما در یخچال فقط دو تکه کیک خشک مانده بود.
از آنجایی که رابطهی چندان خوبی با میوهها ندارم، یک سیب را به زشتترین شکل ممکن برش زدم و یک شلیل را نیز با روش معمولیِ «۶ قاچ کردن» تکه تکه کردم. تکههای سیب را کنار هم چیدم تا دوباره یک سیبِ کامل اما برشخورده شکل بگیرد. وسطش را که خالی کرده بودم، با انگور پر کردم. چندان هم بد نشده بود.
برای پانزدهمین بار در یخچال را باز کردم. (ده بارش الکی بود، پنج بار برای درآوردن چیزی). نگاهم به بستۀ شیر افتاد. انگار شیر با نگاهش به من میگفت: «دست به من نزن.» اما من یک لیوان شیر ریختم و با آن به اتاقم بازگشتم.
روی تخت دراز کشیدم و به یک آهنگ غمگین اما قفلکننده پناه بردم. هندزفری را در گوشم گذاشتم و همان آهنگ را پشت سر هم، شاید بیش از سیصد بار، گوش کردم.
ادامه دارد ....
**پارت یک**
**نام سناریو:** 《 آخرین روز تابستان من 》
**ساعت ۹:۰۰**
صدای زنگِ خشن و بیروح آلارم گوشی، مانند متهای که بر جمجمهام فرومیرود، سکوت اتاق را شکست و مرا از اعماق رؤیا بیرون کشید. با خود غرولند کردم: «خدایا، از فردا قرار است این صدا، این نوحۀ روزمرگی، هر صبح مهمان مغز من باشد؟... خب.»
*بلند شدن از تخت، جنگی بود بین عقل و تنبلی. تخت مانند گودالی از نرمی و گرما بود که نمیخواست رهایم کند. پس از ده دقیقه کشمکش درونی و کلنجار رفتن با پتوها، بالاخره با نالهای از جا برخاستم.*
**من** (با آهی بلند): «هیییی... خداااااااااااااا. بزن بریم و این آخرین روز آزادی تابستان را هم تمام کنیم.»
پاهایم مرا به سوی هال کشیدند. سکوت سنگینی بر خانه حاکم بود و همه در خواب غوطهور بودند. با حرکتی رباتیک، صورتم را با آب سرد شستوشو دادم تا شاید نشانی از خواب از چشمانم بزداید و دوباره به پناهگاه اتاقم بازگشتم.
**ساعت ۹:۱۰**
*هنوز گرما و سنگینی خواب در استخوانهایم بود. حولهام را برداشتم و با این فکر که "حالا باید مثل قهرمانانِ افسردهی فیلمها دوش بگیرم" به سوی حمام راه افتادم.* در اتاقم را بستم تا هوای آن برای وقتی که از حمام بیرون میآیم، گرم و مطبوع باشد.
**ساعت ۹:۲۰**
*(زیر آب گرم دوش، سعی کردم افکار پریشانم را بشویم.)*
**ساعت ۱۰:۱۰**
وقتی در حمام را باز کردم، موجی از هوای سرد کولر، مانند سیلی سرد و بیدریغ به صورتم خورد. همان حسی که همیشه در ۹۰ درصد از داستانها توصیف میشود. اما چیزی که منتظرش نبودم، صحنهای بود که در مقابل دیدگانم unfolded شد: در اتاقم که مطمئن بودم بسته است، اکنون باز بود و خواهر کوچکم، «رزا»، در میان دریایی از وسایل شخصیام نشسته بود.
**من** (با صدایی که از تعجب و خفگی ناشی از تلاش برای کنترل خشم، لرزان بود): «ر...رزااااا؟ مگه در اتاق قفل نبود؟»
**رزا** (با بیخیالی تمام، بدون آن که حتی نگاهم کند): «آره؟ یعنی چی؟»
**من** (با حالتی بین گریه و فریاد): «پس چرا الان بازه؟ بیا لطفاً بیرون، بچّه!»
لباسهایم را پوشیدم: یک شلوار کرمیِ پرجیب و یک تاپ سیاه. اما وقتی رزا را در حریم شخصیام دیدم، گویی جریان خون در رگهایم یخ زد. از حمام بیرون آمدم و با عجله موهای خیس را شانه زدم و با سشوار خشک کردم. سپس یک حولۀ قهوهای رنگی را، فقط به خاطر اینکه حالش را دارم، مثل یک توربان دور سرم پیچیدم.
مثل پرندهای به آشیانهاش، به روی تخت پرتاب شدم. «آخییییی!» نالهی راحتی کردم و بعد گوشی موبایلم را برداشتم تا به دنیای مجازی مدرسه، اپلیکیشن «شاد» پا بگذارم.
لیست کلاس را چک کردم و با دیدن عدد «۳۱ نفر» قلبم فشرده شد. *T^T*
*(در یادداشتی جانبی توضیح دادم: ما در مدرسهمان یک کلاس کوچک داریم با فقط ۱۳ نفر. این کلاس ۳۱ نفری، کلاسی دولتی است که مدیرِ پدرسگ برای دخترش به عنوان کلاس خصوصی ترتیب داده!)*
خب، حداقل بدک نبود. بعد نوبت چک کردن برنامۀ هفتگی رسید. وقتی چشمم به آن افتاد، نزدیک بود سکتۀ قلبی کنم.
*شنبه... زنگ اول... ریاضی.*
آخه، من ریاضی را دوست دارم، اما «شنبه» و «زنگ اول» را نه! 🥲 با این حال، به خاطر معلمِ خوب و فهمیدۀ ریاضیمان، میشد تحملش کرد.
مغزم فریاد زد: *«فکرککککک نکنممممم!»*
و من گفتم: *«فکر میکننننن...»*
بعد از این مکالمۀ درونی، تصمیم گرفتم یک برنامۀ هفتگی زیبا و شخصیسازی شده داخل گوشی طراحی کنم.
**ساعت ۱۲:۰۰**
نتیجه؟ به اسلاید بعدی موکول شد 🥲. یک ساعت وقت گذاشتم برای چیزی که هیچکس جز خودم آن را نخواهد دید و در نهایت، احساس کردم یک اثر هنری مطلقاً بیفایده خلق کردهام. موجی از افسردگی و ناامیدی به اندازۀ پنج دقیقه بر وجودم چیره شد.
**ساعت ۱۲:۱۵**
برای فرار از این احساس، به آشپزخانه پناه بردم. شاید там مادهای برای خلق یک دسر لاکچری و عکاسی پیدا میکردم. اما در یخچال فقط دو تکه کیک خشک مانده بود.
از آنجایی که رابطهی چندان خوبی با میوهها ندارم، یک سیب را به زشتترین شکل ممکن برش زدم و یک شلیل را نیز با روش معمولیِ «۶ قاچ کردن» تکه تکه کردم. تکههای سیب را کنار هم چیدم تا دوباره یک سیبِ کامل اما برشخورده شکل بگیرد. وسطش را که خالی کرده بودم، با انگور پر کردم. چندان هم بد نشده بود.
برای پانزدهمین بار در یخچال را باز کردم. (ده بارش الکی بود، پنج بار برای درآوردن چیزی). نگاهم به بستۀ شیر افتاد. انگار شیر با نگاهش به من میگفت: «دست به من نزن.» اما من یک لیوان شیر ریختم و با آن به اتاقم بازگشتم.
روی تخت دراز کشیدم و به یک آهنگ غمگین اما قفلکننده پناه بردم. هندزفری را در گوشم گذاشتم و همان آهنگ را پشت سر هم، شاید بیش از سیصد بار، گوش کردم.
ادامه دارد ....
- ۱۵.۹k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط