گهی مستانه می آیم گهی دیوانه می آیم

گهی مستانه می آیم گهی دیوانه می آیم
گهی بر آتش عشقت چو آن پروانه می آیم

به هر راهی که باشد جان من ای عشق
حدیث جان زمن بشنو که من رندانه می آیم

خرامان میشوم سویت به هر دشت پر از آتش
که تا سوزم ز بحر تو وزان فرزانه می آیم

اگر قابل کنی جان را ز بهر هدیهء چشمت
چو جان از خود کنم مفلس وزآن بیگانه می آی
دیدگاه ها (۱)

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

مناجات ناشنوایان

گهی مستانه می آیم گهی دیوانه می آیمگهی بر آتش عشقت چو آن پرو...

گهی مستانه می آیم گهی دیوانه می آیمگهی بر آتش عشقت چو آن پرو...

می زدهمی زده شب چو ز میکده باز آیمبر سر کوی تو من ز نیاز آیم...

تو ای آهوی من کجا می گریزیچه کردم که بی اعتنا می گریزیخدا خو...

معمای عشق

می زده شب چو ز میکده باز آیم بر سر کوی تو من به نیاز آیم ...

حیلت رها کن عاشقا؛٭٭٭٭٭٭حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط