P6: INFECTED LOVE
P6: INFECTED LOVE
الستور داخل اتاقش بود و داشت اتفاقاتی که براش افتاده بود رو داخل دفترچه ای با جلد قرمز زرشکی مینوشت، چراغ مطالعه اش رو خاموش کرد و روی تختش دراز کشید. صبح فردا الستور مثل همیشه صحر خیز بود و زود تر بیدار شده بود و برای خودش صبحونه درست کرد و بعد خوردن صبحونه قهوه تلخی که دوست داشت رو خورد. همه داخل هتل سرشون شلوغ بود و بیشتر از همه الستور که همیشه چارلی دنبالش بود تا ازش کمک بگیره. هاسک بعد از رفتن آنجل افسردگی گرفته بود و بیشتر کار های بار رو چری انجام میداد، نیفتی مشکلی نداشت و همش به بکستر میچسبید و الستور از این کار نیفتی کفری شده بود. لوسیفر هم همون همیشگی بود و سرش تو کار خودش بود هرچند این روزا بیشتر احساس ناراحتی میکرد و دلیلش رو هم نمیدونست ولی با این حال هنوز با الستور دعوا داشت ولی الستور اذیت کردناش کمتر شده بود و بیشترِ هواسش به هتل و حال لوسیفر بود. یه هفته دیگه هم اینطوری میگذره و الستور دیگه از کار کردن خسته میشه و دلش میخواد یه استراحت کامل کنه و کسی مزاحمش نشه و در همون زمان لوسیفر در اتاقش رو میزنه و بی اجازه وارد میشه." به به جناب اهریمن رادیویی ما خسته شدن" " مگه چیز جدیدیه؟" " نه فقط زیاد نشون نمیدی خسته ای یا خیلی از احساساتت رو بروز نمیدی" " چون نشون دادن احساسات یعنی ضعیف بودن و من اینو دوست ندارم" لوسیفر به این حرف الستور یه خنده بامزه زد و گفت:" هه خیلی عجیبی ولی یه بخاطر یه کار دیگه اومده بودم اینجا" و اطراف رو میگرده، هیچ حرفی از چیزی که دنبالشه نمیزنه و وقتی کل اتاق رو میگرده از اتاق میره بیرون. الستور هم دیگه از شدت خستگی یه چرت میزنه و از هرچیزی که اتفاق میوفته بی خبر میمونه.
الستور داخل اتاقش بود و داشت اتفاقاتی که براش افتاده بود رو داخل دفترچه ای با جلد قرمز زرشکی مینوشت، چراغ مطالعه اش رو خاموش کرد و روی تختش دراز کشید. صبح فردا الستور مثل همیشه صحر خیز بود و زود تر بیدار شده بود و برای خودش صبحونه درست کرد و بعد خوردن صبحونه قهوه تلخی که دوست داشت رو خورد. همه داخل هتل سرشون شلوغ بود و بیشتر از همه الستور که همیشه چارلی دنبالش بود تا ازش کمک بگیره. هاسک بعد از رفتن آنجل افسردگی گرفته بود و بیشتر کار های بار رو چری انجام میداد، نیفتی مشکلی نداشت و همش به بکستر میچسبید و الستور از این کار نیفتی کفری شده بود. لوسیفر هم همون همیشگی بود و سرش تو کار خودش بود هرچند این روزا بیشتر احساس ناراحتی میکرد و دلیلش رو هم نمیدونست ولی با این حال هنوز با الستور دعوا داشت ولی الستور اذیت کردناش کمتر شده بود و بیشترِ هواسش به هتل و حال لوسیفر بود. یه هفته دیگه هم اینطوری میگذره و الستور دیگه از کار کردن خسته میشه و دلش میخواد یه استراحت کامل کنه و کسی مزاحمش نشه و در همون زمان لوسیفر در اتاقش رو میزنه و بی اجازه وارد میشه." به به جناب اهریمن رادیویی ما خسته شدن" " مگه چیز جدیدیه؟" " نه فقط زیاد نشون نمیدی خسته ای یا خیلی از احساساتت رو بروز نمیدی" " چون نشون دادن احساسات یعنی ضعیف بودن و من اینو دوست ندارم" لوسیفر به این حرف الستور یه خنده بامزه زد و گفت:" هه خیلی عجیبی ولی یه بخاطر یه کار دیگه اومده بودم اینجا" و اطراف رو میگرده، هیچ حرفی از چیزی که دنبالشه نمیزنه و وقتی کل اتاق رو میگرده از اتاق میره بیرون. الستور هم دیگه از شدت خستگی یه چرت میزنه و از هرچیزی که اتفاق میوفته بی خبر میمونه.
- ۶۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط