راهی شد ولی میان درخشش ای که چشمش را دزدید چرخید دکمه پیر
راهی شد ولی میان درخشش ای که چشمش را دزدید چرخید دکمه پیراهن مردانه ای روی تخت بود سمتش خم شد و با دو انگشت برداشت تک ابرو بالا زد نفس عمیقی کشید : این چیه ... پس رایت میگفت ..
با گام های سریع از اتاق خارج شد سپس سمت اتاق جونگ هیوک هجوم برد محکم تقی به در زد : جونگ هیوک بیداری
جونگکوک تند در اتاق را باز کرد و وارد اتاق شد ، در تاریکی اتاق تنها نور کم گوشی میماند که گاه گاهی پیامی میآمد و نور خودش را در اتاق میگذاشت .. جونگکوک با دیدن جونگ هیون در تخت اخم کرد ، ٫ باورم نشد ٫ مثل همیشه با چهره بسیار بی رحم اش از اتاق خارج شد سپس سمت اتاق خود رفت ... به محض وردش با دیدند خشک و میخکوب شده دخترک سمتش گام برداشت و آرام گفت : خوبی ؟ .. دخترک هنوزم همانند در شوکه ایستاده بود، بدون حرف و نظر.. جونگکوک کمی نگران نگاهش کرد هرچی باشه امانتی رفیق چندین ساله اش بود هرچند مهم نبود براش با کشیدن نفس عمیق شانه دخترک را تکان داد : هوی .. بیداری یا نه
نگاه دخترک پر از ترس و اشکی بود کاسه چشمانی که پر از اشک بودند و هیچ کدومشون نمیخواست بیرون بیان .. بلاخره ارام گفت : میشه اینجا بخوابم ؟... جونگکوک به خوبی در جوابش میگفت نه ولی.. ته قلبش آن اشک ها را به دلیل دلسوختن گرفت سپس کلافه دستی به پشت گردنش کشید : ب..اشه فقد رو مبل میخوابی
دخترک با همان لباس بلند سفید ای که سخت بود راه رفتن برایش سمت گوشه ای از اتاق رفت در حالتی نبود که نگاهی کنجکاو اش به اطراف دوخته بشود .. جونگکوک سمت کمد رفت و از پایین یک ملافه نازک و یک کوسم از روی تخت قفسی اش برداشت سپس سمت آن مبل رفت : بیا بگیر فقد یه امشب .. فهمیدی
دخترک ای که حالا از تعجب بدون اشکش سرازیر شد سری تکون داد سپس تند سرش را روی کوسن گداست ملافه مشکی رنگ نازک لای را روی بدن لرزیده اش کشید .. نه تب نداشت بلکه ترس آن لرز را بهش هدیه داده بود .. جونگکوک دستی به موهایش کشید و به پشت هدایت کرد ،
با گام های سریع از اتاق خارج شد سپس سمت اتاق جونگ هیوک هجوم برد محکم تقی به در زد : جونگ هیوک بیداری
جونگکوک تند در اتاق را باز کرد و وارد اتاق شد ، در تاریکی اتاق تنها نور کم گوشی میماند که گاه گاهی پیامی میآمد و نور خودش را در اتاق میگذاشت .. جونگکوک با دیدن جونگ هیون در تخت اخم کرد ، ٫ باورم نشد ٫ مثل همیشه با چهره بسیار بی رحم اش از اتاق خارج شد سپس سمت اتاق خود رفت ... به محض وردش با دیدند خشک و میخکوب شده دخترک سمتش گام برداشت و آرام گفت : خوبی ؟ .. دخترک هنوزم همانند در شوکه ایستاده بود، بدون حرف و نظر.. جونگکوک کمی نگران نگاهش کرد هرچی باشه امانتی رفیق چندین ساله اش بود هرچند مهم نبود براش با کشیدن نفس عمیق شانه دخترک را تکان داد : هوی .. بیداری یا نه
نگاه دخترک پر از ترس و اشکی بود کاسه چشمانی که پر از اشک بودند و هیچ کدومشون نمیخواست بیرون بیان .. بلاخره ارام گفت : میشه اینجا بخوابم ؟... جونگکوک به خوبی در جوابش میگفت نه ولی.. ته قلبش آن اشک ها را به دلیل دلسوختن گرفت سپس کلافه دستی به پشت گردنش کشید : ب..اشه فقد رو مبل میخوابی
دخترک با همان لباس بلند سفید ای که سخت بود راه رفتن برایش سمت گوشه ای از اتاق رفت در حالتی نبود که نگاهی کنجکاو اش به اطراف دوخته بشود .. جونگکوک سمت کمد رفت و از پایین یک ملافه نازک و یک کوسم از روی تخت قفسی اش برداشت سپس سمت آن مبل رفت : بیا بگیر فقد یه امشب .. فهمیدی
دخترک ای که حالا از تعجب بدون اشکش سرازیر شد سری تکون داد سپس تند سرش را روی کوسن گداست ملافه مشکی رنگ نازک لای را روی بدن لرزیده اش کشید .. نه تب نداشت بلکه ترس آن لرز را بهش هدیه داده بود .. جونگکوک دستی به موهایش کشید و به پشت هدایت کرد ،
- ۱.۱k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط