کپشن

کپشن👇🥀
دستشُ محکم گرفتم
گفتم: بحث و عوض نکن
این سوختگیِ دستت چیه هادی؟!
خندید؛
سرشو پایین انداخت و گفت:
یه شب شیطون اومد سراغم
منم اینطوری ازش پذیرایی کردم ..

• شهید هادی ذوالفقاری🕊•
#شهیدانه🦋
دیدگاه ها (۰)

خدایا..همیشه‌خواستم‌که‌سراسر‌وجودم‌رااز‌عشقِ‌خودت‌پُر‌کنی..💛...

فرمانده ....❤️

🔴 قابل توجه برندازا! 🔹 شجاعت یعنی بتونی وسط نظامی‌ها پرچم کش...

در اعمال شب قدر...هرچه در اذکار مقدسهتفحّص و تحمّل نمودم...ب...

Plan Aویو تام: اروم رفتم سمتش جوری که منو نبینه دوتا دستاشو...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part31🍬حاال بازدم نفساش به صورت تهیونگ برخ...

درمانگر عشق. پارت۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط