#pain

#pain
#P¹¹⁰
#Season²
لباساش شامل یک پیراهن سفید بود که دو تا دکمه ی بالایی باز بود، یک کت بلند قهوه ای که مایل به نارنجی بود، یک شلوار قهوه ای تیره بود. عطری که همیشه میزد برداشت و قبل از استفاده به بینی اش نزدیک کرد و دم عمیقی ازش گرفت، این عطر مورد علاقه ی جونگکوک بود، یک پاف به کتش زد. مو هاش رو فقط یک بار با شانه،شانه زد و گذاشت همون حالت خسته و بهم ریختگی اش رو حفظ کنه و نشانگر حالش باشه. از خونه بیرون اومد. امروز یک پروژه ی عکاسی مهم با یک برند به تازگی معروف شده داشت. وارد آسانسور شد و پارکینگ رو انتخاب کرد. با ورود به پارکینگ برای یک لحظه ایستاد و میخواست برگرده خونه، امروز حالش خیلی خوب نبود اما این پروژه چیزی نبود که بتونه از دستش بده. آه کوتاهی کشید و دوباره راه افتاد به سمت ماشینش. ماشینش یک ماشین ایتالیایی بود، ماشین مورد علاقه اش آلفا رومئو جولیا. همیشه آرزوی خرید این ماشین رو داشت و بار ها توی مجله های مختلف راجبش با جونگکوک خونده بود و قرار بود با همدیگه برای خریدش تلاش کنن. بیرون ماشین به رنگ سبز خیلی تیره بود و با داخل ماشین که از چرم قهوه ای تیره ساخته شده بود هارمونی خوبی داشت. سوار ماشین شد. دوربین و وسایل های دیگه کارش رو روی صندلی دستیار گذاشت و بعد طرف راننده سوار شد و با استارت زدن شروع به حرکت کرد و از پارکینگ بیرون رفت و به سمت محل پروژه رانندگی کرد.
توی ترافیک بود که هوای دلگیر شهر فلورانس شروع به بارش کرد. آرنجش رو به شیشه ی ماشین تکیه داد و سرش به کف دستش تکیه زد و به آسمانی که با ابر های تیره حس و حال غم آلود داشت نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و دوباره وارد دنیای شلوغ افکارش شد. برای بار هزارم داشت اتفاق دیروز رو بررسی میکرد، دست خودش نبود مغزش کاملا ناخودآگاه به طرف اون پسر کشیده میشد. با بوق ماشین پشتی به خودش اومد و به جلو حرکت کرد که چشمش به فردی در پیاده روی کنار خیابون افتاد که زیر بارون کاملا بیخیال و بی اهمیت به بارش بارون حرکت میکرد، اون فرد هیچ عجله ای نداشت و با سرعتی نرمال قدم برمیداشت و باعث شد تهیونگ یاد اون شب بارونی بیفته... شبی که پدرش با اون عکس ها توی پارک منتظرش بود.... اون شب تهیونگ هم متوجه بارش بارون نشد و حتی عجله ای برای رفتن به یک پناهگاه نداشت و اجازه داد تا تنش توسط بارون با بی رحمی خیس بشه. به صورت اون فرد نگاه کرد.
_ جونگکوک؟
با تعجب زمزمه کرد.
ماشینش رو به طرف پیاده رو برد و شیشه ی ماشین رو پایین کشید.
_ جونگکوک.
جونگکوک سرش رو به طرف کسی که صداش کرد بود چرخوند و... و قفل شدن نگاهشون به همدیگه.
_ زیر بارون بدون چتر واینستا. بیا هر جا میری من میرسونمت.
جونگکوک سرش رو آروم چرخوند به طرف زمین و بعد از چند لحظه مکث به طرف ماشین رفت و صندلی عقبش سوار شد.
تهیونگ کمی از این کار جونگکوک تعجب کرد، اینکه بدون هیچ اعتراضی سوار شده براش کمی عجیب بود اما چیزی نگفت، چی میتونست بگه؟ این همون چیزی بود که میخواست، بدون هیچ بحثی.
بعد از سوار شدن جونگکوک، حرکت کرد. در همین حین از داشبورت یک حوله در آورد و به طرف جونگکوک گرفت.
_ موهات رو خشک کن واگرنه سرما میخوری.
با صدای بم و همیشگی اش گفت اما نمیتونست خستگی صداش رو از جونگکوک مخفی کنه.
جونگکوک بدون هیچ حرفی حوله رو گرفت و آروم موهاش رو خشک کرد.
تهیونگ از آینه ی وسط به جونگکوک که پشت نشسته نگاه کرد و لباساش و حرکاتش رو از نظر گذروند. لباساش شامل یک پیراهن بافت سبز روشن و یک شلوار پارچه ای مشکی رنگ بود.
_ لباسات برای این فصل خیلی مناسب نیست. درسته که هنوز خیلی سرد نشده اما پاییزه و این بارون های یهویی. بهتره همیشه با خودت چتر داشته باشی و لباس گرمتر بپوشی. هر کسی ندونه من که میدونم چقدر بد سرما میخوری. پس مراقب خودت باش.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.






بفرمایید پارت جدید.
بوس بهتون😝
دیدگاه ها (۳)

#pain#P¹¹¹#Season²_ کجا داری میری، برسونمت. + جایی نمیرم اگر...

#pain#P¹¹²#Season²+ خیلی ببخشید اما امشب قرار دارم. بعد آروم...

#pain#P¹⁰⁹#Season²برای تهیونگ سوال شد که چرا صورتش رو نکشیده...

#pain#P¹⁰⁸#Season²مثل همیشه اخمی روی صورتش بود... داشت دوبار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط