خانوم مدیرعامل
خانوم مدیرعامل
پارت ۱۳ | تا دیدار بعدی..
صبح روز بعد، شرکت دوباره به جنبوجوش افتاده بود.
بعد از شب طولانی و خستهکنندهای که پشت سر گذاشته بودند، بالاخره زمان رفتن هیئت فرانسوی رسیده بود.
چمدانها آماده شده بودند و پروندههای نهایی هم تحویل داده شده بود.
نِلا کنار آنا ایستاده بود و مینهو چند قدم آنطرفتر با یکی از اعضای تیم فرانسوی صحبت میکرد.
تهیونگ هم روبهروی الکساندر ایستاده بود.
کیم تهیونگ
«از همکاری با Maison Laurent خوشحال شدیم. امیدوارم ادامهی این پروژه هم به همین خوبی پیش بره.»
الکساندر لبخند زد.
الکساندر لوران
«مطمئن باشید همینطور خواهد بود.»
بعد با همه خداحافظی کرد.
وقتی نوبت نِلا رسید، الکساندر چند قدم به سمتش آمد.
نِلا مؤدبانه لبخند کوتاهی زد.
لی نِلا
«از دیدارتون خوشحال شدم.»
الکساندر نگاهش کرد.
آن نگاه دوباره همان حالت عجیب همیشگی را داشت.
الکساندر لوران
«من هم همینطور، بانو.»
نِلا فقط سرش را کمی خم کرد.
الکساندر دست نِلا را گرفت و قبل از اینکه او فرصت واکنش پیدا کند، پشت دستش را خیلی کوتاه بوسید.
الکساندر لوران
«تا دیدار بعدی، بانو.»
نِلا فوراً دستش را پس کشید.
چهرهاش برای لحظهای متعجب شد.
آنا هم با تعجب به صحنه نگاه کرد.
مینهو ابروهایش را بالا برد.
اما عجیبترین واکنش...
واکنش تهیونگ بود.
چشمهایش برای چند ثانیه بسته شد.
فکّش سفت شده بود.
انگار داشت چیزی را در خودش کنترل میکرد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، نگاهش کاملاً سرد شده بود.
الکساندر متوجه شد.
اما فقط لبخند کوچکی زد و به سمت خروجی رفت.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، چند ثانیه به رفتنش خیره ماند.
آنا آرام به نِلا نزدیک شد.
جانگ آنا
«نِلا... خوبی؟»
نِلا دستش را پشت سرش برد و با ناراحتی گفت:
لی نِلا
«آره... فقط انتظارش رو نداشتم.»
مینهو نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
بعد زیر لب به آنا گفت:
پارک مینهو
«فکر کنم یکی انتظارش رو خیلی هم داشت...»
آنا آرام آرنجی به پهلویش زد.
جانگ آنا
«هیس!»
تهیونگ صدای آن دو را شنید.
نگاهش را به سمتشان برگرداند.
کیم تهیونگ
«شما دوتا چیزی گفتید؟»
مینهو فوراً صاف ایستاد.
پارک مینهو
«نه قربان.»
آنا هم خیلی جدی سر تکان داد.
جانگ آنا
«اصلاً.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهشان کرد.
بعد بیحرف برگشت.
نِلا هنوز ساکت ایستاده بود.
تهیونگ چند قدم رفت، اما ناگهان ایستاد.
برگشت سمت نِلا.
کیم تهیونگ
«نِلا.»
لی نِلا
«بله؟»
تهیونگ نگاه کوتاهی به دست او انداخت.
کیم تهیونگ
«دفعهی بعد، اگر کسی کاری کرد که راحت نبودی... لازم نیست فقط از روی ادب چیزی نگی.»
نِلا کمی متعجب شد.
لی نِلا
«یعنی چی؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
کیم تهیونگ
«یعنی حق داری فاصله بگیری.»
نِلا آرام لبخند زد.
لی نِلا
«باشه.»
تهیونگ سر تکان داد و برگشت.
نِلا چند ثانیه به پشت سرش نگاه کرد.
آنا نزدیک گوشش زمزمه کرد:
جانگ آنا
«من نمیدونم چرا... ولی حس میکنم رئیس امروز خیلی خیلی عصبیه.»
نِلا لبخند کوچکی زد.
لی نِلا
«منم همین حس رو دارم.»
آن دو نمیدانستند...
چند متر آنطرفتر، تهیونگ پشت به آنها ایستاده بود و هنوز جملهی الکساندر در ذهنش تکرار میشد:
«تا دیدار بعدی، بانو.»
و برای اولین بار، تهیونگ از فکر اینکه ممکن بود آن مرد دوباره به نِلا نزدیک شود...
به شکل عجیبی احساس خوشایندی نداشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ازونجایی که آدم بی صبری هستم و پارتارو تا اخر نوشتم گذاشتمم تشویق کنید 😌☕🤣
حمایت عشقاممم؟
پارت ۱۳ | تا دیدار بعدی..
صبح روز بعد، شرکت دوباره به جنبوجوش افتاده بود.
بعد از شب طولانی و خستهکنندهای که پشت سر گذاشته بودند، بالاخره زمان رفتن هیئت فرانسوی رسیده بود.
چمدانها آماده شده بودند و پروندههای نهایی هم تحویل داده شده بود.
نِلا کنار آنا ایستاده بود و مینهو چند قدم آنطرفتر با یکی از اعضای تیم فرانسوی صحبت میکرد.
تهیونگ هم روبهروی الکساندر ایستاده بود.
کیم تهیونگ
«از همکاری با Maison Laurent خوشحال شدیم. امیدوارم ادامهی این پروژه هم به همین خوبی پیش بره.»
الکساندر لبخند زد.
الکساندر لوران
«مطمئن باشید همینطور خواهد بود.»
بعد با همه خداحافظی کرد.
وقتی نوبت نِلا رسید، الکساندر چند قدم به سمتش آمد.
نِلا مؤدبانه لبخند کوتاهی زد.
لی نِلا
«از دیدارتون خوشحال شدم.»
الکساندر نگاهش کرد.
آن نگاه دوباره همان حالت عجیب همیشگی را داشت.
الکساندر لوران
«من هم همینطور، بانو.»
نِلا فقط سرش را کمی خم کرد.
الکساندر دست نِلا را گرفت و قبل از اینکه او فرصت واکنش پیدا کند، پشت دستش را خیلی کوتاه بوسید.
الکساندر لوران
«تا دیدار بعدی، بانو.»
نِلا فوراً دستش را پس کشید.
چهرهاش برای لحظهای متعجب شد.
آنا هم با تعجب به صحنه نگاه کرد.
مینهو ابروهایش را بالا برد.
اما عجیبترین واکنش...
واکنش تهیونگ بود.
چشمهایش برای چند ثانیه بسته شد.
فکّش سفت شده بود.
انگار داشت چیزی را در خودش کنترل میکرد.
وقتی چشمهایش را باز کرد، نگاهش کاملاً سرد شده بود.
الکساندر متوجه شد.
اما فقط لبخند کوچکی زد و به سمت خروجی رفت.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، چند ثانیه به رفتنش خیره ماند.
آنا آرام به نِلا نزدیک شد.
جانگ آنا
«نِلا... خوبی؟»
نِلا دستش را پشت سرش برد و با ناراحتی گفت:
لی نِلا
«آره... فقط انتظارش رو نداشتم.»
مینهو نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
بعد زیر لب به آنا گفت:
پارک مینهو
«فکر کنم یکی انتظارش رو خیلی هم داشت...»
آنا آرام آرنجی به پهلویش زد.
جانگ آنا
«هیس!»
تهیونگ صدای آن دو را شنید.
نگاهش را به سمتشان برگرداند.
کیم تهیونگ
«شما دوتا چیزی گفتید؟»
مینهو فوراً صاف ایستاد.
پارک مینهو
«نه قربان.»
آنا هم خیلی جدی سر تکان داد.
جانگ آنا
«اصلاً.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهشان کرد.
بعد بیحرف برگشت.
نِلا هنوز ساکت ایستاده بود.
تهیونگ چند قدم رفت، اما ناگهان ایستاد.
برگشت سمت نِلا.
کیم تهیونگ
«نِلا.»
لی نِلا
«بله؟»
تهیونگ نگاه کوتاهی به دست او انداخت.
کیم تهیونگ
«دفعهی بعد، اگر کسی کاری کرد که راحت نبودی... لازم نیست فقط از روی ادب چیزی نگی.»
نِلا کمی متعجب شد.
لی نِلا
«یعنی چی؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
کیم تهیونگ
«یعنی حق داری فاصله بگیری.»
نِلا آرام لبخند زد.
لی نِلا
«باشه.»
تهیونگ سر تکان داد و برگشت.
نِلا چند ثانیه به پشت سرش نگاه کرد.
آنا نزدیک گوشش زمزمه کرد:
جانگ آنا
«من نمیدونم چرا... ولی حس میکنم رئیس امروز خیلی خیلی عصبیه.»
نِلا لبخند کوچکی زد.
لی نِلا
«منم همین حس رو دارم.»
آن دو نمیدانستند...
چند متر آنطرفتر، تهیونگ پشت به آنها ایستاده بود و هنوز جملهی الکساندر در ذهنش تکرار میشد:
«تا دیدار بعدی، بانو.»
و برای اولین بار، تهیونگ از فکر اینکه ممکن بود آن مرد دوباره به نِلا نزدیک شود...
به شکل عجیبی احساس خوشایندی نداشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ازونجایی که آدم بی صبری هستم و پارتارو تا اخر نوشتم گذاشتمم تشویق کنید 😌☕🤣
حمایت عشقاممم؟
- ۱.۸k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط