📖 آکادمی آستریا

📖 آکادمی آستریا
پارت چهارم | «راز برج قدیمی»
بعد از حرف جنا...
هیچ‌کس مثل قبل آرام نبود.
جولیت هنوز به علامت روی نامه فکر می‌کرد.
«یه چیزی برگشته...»
این جمله‌ی جنا از ذهنش بیرون نمی‌رفت.

───

شب...
وقتی همه خواب بودند، جولیت آرام از اتاقش بیرون رفت.
دودل هم پشت سرش راه افتاد.
جولیت برگشت.
«نه دودل، تو می‌مونی.»
دودل سرش را کج کرد.
چند ثانیه بعد...
باز هم پشت سرش آمد. 😂
جولیت لبخند زد.
«باشه... فهمیدم. تو رئیس منی.»

───

آن‌ها به سمت برج قدیمی آکادمی رفتند.
برجی که سال‌ها کسی اجازه‌ی ورود به آن را نداشت.
اما وقتی جولیت نزدیک شد...
درِ سنگی خودش باز شد.

───

داخل برج تاریک بود.
روی دیوارها نقاشی‌های قدیمی دیده می‌شد.
جادوگران گذشته...
و کنار آن‌ها...
دختری با قدرت آب و یخ.
جولیت خشکش زد.
«این... من نیستم.»

───

صدایی از پشت سر آمد.
«نه.»
جولیت برگشت.
جنا آنجا ایستاده بود.
مثل همیشه آرام.
«اما شبیه توست.»

───

جولیت اخم کرد.
«چرا همه چیز رو می‌دونی ولی چیزی نمی‌گی؟»
جنا چند لحظه سکوت کرد.
«چون بعضی حقیقت‌ها وقتی زود گفته بشن، خطرناک‌تر می‌شن.»

───

ناگهان...
صدای شعله‌ای در راهرو پیچید.
کارل وارد شد.
«می‌دونستم یه کاری می‌کنی.»
جولیت اخم کرد.
«دنبال من اومدی؟»
کارل نگاهش را برگرداند.
«نه.»
مکث کرد.
«فقط نمی‌خواستم توی یه برج ممنوعه خودتو به دردسر بندازی.»

───

جولیت با تعجب نگاهش کرد.
«این یعنی نگران شدی؟»
کارل سریع جواب داد:
«نه.»
ویلیام که از پشت سر رسیده بود، زیر لب گفت:
«دروغ بدی بود.» 😂

───

همه ناگهان ساکت شدند.
چون روی دیوار...
نقاشی شروع به درخشیدن کرد.
آب و آتش.
یخ و شعله.
دو نماد کنار هم.

───

جنا آرام گفت:
«افسانه اشتباه نبوده.»
جولیت پرسید:
«چه افسانه‌ای؟»
جنا به نقاشی نگاه کرد.
«افسانه‌ی دو قدرتی که قرار بود دشمن هم باشند...»
مکث کرد.
«اما برای نجات آستریا باید کنار هم قرار بگیرند.»

───

در همان لحظه...
صدای خنده‌ای از تاریکی آمد.
جک.
«چه جالب.»
همه برگشتند.
«قهرمان‌های آکادمی فکر می‌کنن می‌تونن سرنوشت رو عوض کنن.»

───

کارل شعله‌ای در دستش ظاهر کرد.
جولیت یخ اطرافش ساخت.
و برای اولین بار...
آتش و یخ کنار هم ایستادند.

───

جک لبخند زد.
«پس شروع کنیم.»
📚 پایان پارت چهارم 🌸

𖹭______________________𖹭
فرشته ها لایک و کامنت و بازنشر فراموش نشه😘🎀
دیدگاه ها (۱۴)

ارزو جونم فالوشه🤗@wiwish.a

📖 آکادمی آستریاپارت پنجم | «دختری که خواب‌ها را می‌دید»بعد ا...

📖 آکادمی آستریاپارت سوم | «اولین هشدار»بعد از آزمون...همه در...

📖 آکادمی آستریاپارت دوم | «آتش در برابر یخ»صبح روز بعد...حیا...

📖 آکادمی آستریاپارت اول | «دختری از آب و یخ»هیچ‌کس نمی‌دانست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط